シャムセ・タブリーズ詩集› 抒情詩 1967› 対句 4 ← 前へ · 次へ →
シャムセ・タブリーズ詩集 · غزل شمارهٔ ۱۹۶۷
- آن منافق روی ظلمت جان تسخرکن که خود جمله سر تا پای تسخر بودهست آن قلتبان
G1967:4
あなたの言語
この言語での翻訳はまだありません — 抒情詩全体に対して一度に作成されます:
ai-draft · gemini-2.5-pro
この対句の解説
まだ書かれていません — 抒情詩の文脈におけるこの対句の精読です:
抒情詩全体 ↗
- 1 ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گرد نان·ای سیاهی بر سیاهی جان تو از گرد نان
- 2 ای تو در آیینه دیده روی خود کور و کبود·تسخر و خنده زده بر آینه چون ابلهان
- 3 تسخرت بر آینه نبود به روی خود بود·زانک رویت هست تسخرگاه هر روشن روان
- 4 آن منافق روی ظلمت جان تسخرکن که خود·جمله سر تا پای تسخر بودهست آن قلتبان
- 5 هر کی در خون خود آید دست من چه گو درآ·هر کی او دزدی کند حق است دار و نردبان
- 6 هر کی استهزا کند بر خاصگان عشق حق·تیغ قهرش بر سر آید از جلاد قهرمان
- 7 ندهدش قهر خدا مهلت که تا یک دم زند·گرچه دارد طاعت اهل زمین و آسمان
- 8 عبرت از ابلیس گیرد آنک نسل آدم است·کو به استهزای آدم شد سیه روی قران
- 9 تا که بهتانها نهد آن مظلم تاریک دل·خنبک و مسخرگی و افسوس بر صاحب دلان
- 10 احمد مرسل به طعن و سخره بوجهل بود·موسی عمران به تسخرهای فرعونی چنان
- 11 صبرها کردند تا قهر خدا اندررسید·دود قهر حق برآمدشان ز سقف دودمان
- 12 از ملامتهای حسادان جگرها خون شود·درد استهزای ایشان داغها آرد به جان
- 13 گر از ایشان درگریزی در مغاره خلوتی·عشق چون چوگانت آرد همچو گوی اندر میان
- 14 تا چشاند مر تو را زهری ز هر افسردهای·تا کشاند نزد تو از هر حسودی ارمغان
- 15 تا بده است این گوشمال عاشقان بودهست از آنک·در همه وقتی چنین بودهست کار عاشقان
- 16 گر تو اندر دین عشقی بر ملامت دل بنه·وز فسوس و تسخر دشمن مکن رو را گران
- 17 عاشقی چون روگری دان یا مثل آهنگری·پس سیه باشد هماره چهرههای روگران
- 18 بر رخ روگر سیاهی از پی قزغان بود·و آنگهی جمله سیاهی گرد شد بر قازغان
- 19 همچنان در عاقبت این روسیاهی عاشقان·جمع گردد بر رخ تسخرکن خنبک زنان
- 20 عشق نقشی را حسودان دشمنیها می کنند·خاصه عشق پادشاه نقش ساز کامران
- 21 نقش ساز نقش سوز ملک بخش بینظیر·جان فزایی دلربایی خوش پناه دو جهان
- 22 خاص خاص سر حق و شمس دین بینظیر·فخر تبریز و خلاصه هستی و نور روان
ganjoor: sh1967 · public domain