シャムセ・タブリーズ詩集 抒情詩 2514 対句 2 ← 前へ · 次へ →

シャムセ・タブリーズ詩集 · غزل شمارهٔ ۲۵۱۴

  1. نبود آن شهر جز سودا بنی آدم در او شیدا برست از دی و از فردا چو شد بیدار از خوابی

G2514:2

あなたの言語

この言語での翻訳はまだありません — 抒情詩全体に対して一度に作成されます:

この対句の解説

まだ書かれていません — 抒情詩の文脈におけるこの対句の精読です:

抒情詩全体 ↗

  1. 1 درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابی·فنا شد چرخ و گردان شد ز نور پاک دولابی
  2. 2 نبود آن شهر جز سودا بنی آدم در او شیدا·برست از دی و از فردا چو شد بیدار از خوابی
  3. 3 چو جوشید آب بادی شد که هر که را بپراند·چو کاهش پیش باد تند باسهمی و باتابی
  4. 4 چو که‌ها را شکافانید کان‌ها را پدید آرد·ببینی لعل اندر لعل می‌تابد چو مهتابی
  5. 5 در آن تابش ببینی تو یکی مه روی چینی تو·دو دست هجر او پرخون مثال دست قصابی
  6. 6 ز بوی خون دست او همه ارواح مست او·همه افلاک پست او زهی بالطف وهابی
  7. 7 مثال کشتنش باشد چو انگوری که کوبندش·که تا فانی شود باقی شود انگور دوشابی
  8. 8 اگر چه صد هزار انگور کوبی یک بود جمله·چو وا شد جانب توحید جان را این چنین بابی
  9. 9 بیاید شمس تبریزی بگیرد دست آن جان را·در انگشتش کند خاتم دهد ملکی و اسبابی

ganjoor: sh2514 · public domain