シャムセ・タブリーズ詩集 抒情詩 3042 対句 6 ← 前へ · 次へ →

シャムセ・タブリーズ詩集 · غزل شمارهٔ ۳۰۴۲

  1. ز خلق جمله گسستم که عشق دوست بسستم چو در فنا بنشستم مرا چه کار به زاری

G3042:6

あなたの言語

この言語での翻訳はまだありません — 抒情詩全体に対して一度に作成されます:

この対句の解説

まだ書かれていません — 抒情詩の文脈におけるこの対句の精読です:

抒情詩全体 ↗

  1. 1 چو مهر عشق سلیمان به هر دو کون تو داری·مکش تو دامن خود را که شرط نیست بیاری
  2. 2 نه بند گردد بندی نه دل پذیرد پندی·چو تنگ شکرقندی توام درون کناری
  3. 3 طراوت سمنی تو چه رونق چمنی تو·مگر تو عین منی تو مگر تو آینه واری
  4. 4 چه نور پنج و ششی تو که آفت حبشی تو·چو خوان عشق کشی تو ز سنگ آب برآری
  5. 5 چه کیمیای زری تو چه رونق قمری تو·چو دل ز سینه بری تو هزار سینه بیاری
  6. 6 ز خلق جمله گسستم که عشق دوست بسستم·چو در فنا بنشستم مرا چه کار به زاری
  7. 7 بسوخت عشق تو خرمن نه جان بماند نه این تن·جوی نیابی تو از من اگر هزار فشاری
  8. 8 برون ز دور زمانی مثال گوهر کانی·نشسته‌ایم چو جانی اگر کشی و بداری
  9. 9 ز جام شربت شافی شدم به عشق تو لافی·بیامدم زر صافی اگر تو کوره ناری
  10. 10 کف از بهشت بشوید چو باغ عشق تو گوید·کز او جواهر روید اگر چه سنگ بکاری
  11. 11 دلی که عشق نوازد در این جهان بنسازد·ازانک می‌نگذارد که یک زمانش بخاری
  12. 12 تو شمس خسرو تبریز شراب باقی برریز·براق عشق بکن تیز که بس لطیف سواری

ganjoor: sh3042 · public domain