シャムセ・タブリーズ詩集 抒情詩 545 対句 9 ← 前へ

シャムセ・タブリーズ詩集 · غزل شمارهٔ ۵۴۵

  1. در غزلم جبر و قدر هست از این دو بگذر زانک از این بحث به جز شور و شری می‌نشود

G545:9

あなたの言語

この言語での翻訳はまだありません — 抒情詩全体に対して一度に作成されます:

この対句の解説

まだ書かれていません — 抒情詩の文脈におけるこの対句の精読です:

抒情詩全体 ↗

  1. 1 بی تو به سر می نشود با دگری می‌نشود·هر چه کنم عشق بیان بی‌جگری می‌نشود
  2. 2 اشک دوان هر سحری از دلم آرد خبری·هیچ کسی را ز دلم خود خبری می‌نشود
  3. 3 یک سر مو از غم تو نیست که اندر تن من·آب حیاتی ندهد یا گهری می‌نشود
  4. 4 ای غم تو راحت جان چیستت این جمله فغان·تا بزنم بانگ و فغان خود حشری می‌نشود
  5. 5 میل تو سوی حشرست پیشه تو شور و شرست·بی ره و رای تو شها رهگذری می‌نشود
  6. 6 چیست حشر از خود خود رفتن جان‌ها به سفر·مرغ چو در بیضه خود بال و پری می‌نشود
  7. 7 بیست چو خورشید اگر تابد اندر شب من·تا تو قدم درننهی خود سحری می‌نشود
  8. 8 دانه دل کاشته‌ای زیر چنین آب و گلی·تا به بهارت نرسد او شجری می‌نشود
  9. 9 در غزلم جبر و قدر هست از این دو بگذر·زانک از این بحث به جز شور و شری می‌نشود

ganjoor: sh545 · public domain