シャムセ・タブリーズ詩集 抒情詩 615 対句 4 ← 前へ · 次へ →

シャムセ・タブリーズ詩集 · غزل شمارهٔ ۶۱۵

  1. گر چشم سرش خسپد بی‌سر همه چشم است او کز دیده جان خود لوح ازلی خواند

G615:4

あなたの言語

この言語での翻訳はまだありません — 抒情詩全体に対して一度に作成されます:

この対句の解説

まだ書かれていません — 抒情詩の文脈におけるこの対句の精読です:

抒情詩全体 ↗

  1. 1 خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند·دیوانه کجا خسبد دیوانه چه شب داند
  2. 2 نی روز بود نی شب در مذهب دیوانه·آن چیز که او دارد او داند و او داند
  3. 3 از گردش گردون شد روز و شب این عالم·دیوانه آن جا را گردون بنگر داند
  4. 4 گر چشم سرش خسپد بی‌سر همه چشم است او·کز دیده جان خود لوح ازلی خواند
  5. 5 دیوانگی ار خواهی چون مرغ شو و ماهی·با خواب چو همراهی آن با تو کجا ماند
  6. 6 شب‌رو شو و عیاری در عشق چنان یاری·تا باز شود کاری زان طره که بفشاند
  7. 7 دیوانه دگر سان‌ست او حامله جان است·چشمش چو به جانان است حملش نه بدو ماند
  8. 8 زین شرح اگر خواهی از شمس حق و شاهی·تبریز همه عالم زو نور نو افشاند

ganjoor: sh615 · public domain