シャムセ・タブリーズ詩集 抒情詩 940 対句 9 ← 前へ · 次へ →

シャムセ・タブリーズ詩集 · غزل شمارهٔ ۹۴۰

  1. ستایشت به حقیقت ستایش خویش است که آفتاب‌ستا چشم خویش را بستود

G940:9

あなたの言語

この言語での翻訳はまだありません — 抒情詩全体に対して一度に作成されます:

この対句の解説

まだ書かれていません — 抒情詩の文脈におけるこの対句の精読です:

抒情詩全体 ↗

  1. 1 ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرود·بسی بکردم لاحول و توبه دل نشنود
  2. 2 غزل‌سرا شدم از دست عشق و دست‌زنان·بسوخت عشق تو ناموس و شرم و هر چم بود
  3. 3 عفیف و زاهد و ثابت قدم بدم چون کوه·کدام کوه که باد توش چو که نربود
  4. 4 اگر کُهم هم از آواز تو صدا دارم·وگر کهم همه در آتش توم که‌دود
  5. 5 وجود تو چو بدیدم شدم ز شرم عدم·ز عشق این عدم آمد جهان جان به وجود
  6. 6 به هر کجا عدم آید وجود کم گردد·زهی عدم که چو آمد از او وجود افزود
  7. 7 فلک کبود و زمین همچو کور راه‌نشین·کسی که ماه تو بیند رهد ز کور و کبود
  8. 8 مثال جان بزرگی نهان به جسم جهان·مثال احمد مرسل میان گبر و جهود
  9. 9 ستایشت به حقیقت ستایش خویش است·که آفتاب‌ستا چشم خویش را بستود
  10. 10 ستایش تو چو دریا زبان ما کشتی·روان مسافر دریا و عاقبت محمود
  11. 11 مرا عنایت دریا چو بخت بیدارست·مرا چه غم اگرم هست چشم خواب‌آلود

ganjoor: sh940 · public domain