シャムセ・タブリーズ詩集 抒情詩 963 対句 10 ← 前へ · 次へ →

シャムセ・タブリーズ詩集 · غزل شمارهٔ ۹۶۳

  1. همه مجرمان را کرمش بخواند چو به توبه آیند و دغا نباشد

G963:10

あなたの言語

この言語での翻訳はまだありません — 抒情詩全体に対して一度に作成されます:

この対句の解説

まだ書かれていません — 抒情詩の文脈におけるこの対句の精読です:

抒情詩全体 ↗

  1. 1 دل من که باشد که تو را نباشد·تن من کی باشد که فنا نباشد
  2. 2 فلکش گرفتم چو مهش گرفتم·چه زنند هر دو چو ضیا نباشد
  3. 3 به درون جنت به میان نعمت·چه شکنجه باشد چو لقا نباشد
  4. 4 چو تو عذر خواهی گنه و جفا را·چه کند جفاها که وفا نباشد
  5. 5 چو خطا تو گیری به عتاب کردن·چه کند دل و جان که خطا نباشد
  6. 6 دو هزار دفتر چو به درس گویم·نه فسرده باشم چو صفا نباشد
  7. 7 سمنی نخندد شجری نرقصد·چمنی نبوید چو صبا نباشد
  8. 8 تو به فقر اگر چه که برهنه گردی·چه غمست مه را که قبا نباشد
  9. 9 چه عجب که جاهل ز دلست غافل·ملکی و شاهی همه را نباشد
  10. 10 همه مجرمان را کرمش بخواند·چو به توبه آیند و دغا نباشد
  11. 11 بگداز جان را مه آسمان را·به خدا که چیزی چو خدا نباشد
  12. 12 چه کنی سری را که فنا بکوبد·چه کنی زری را که تو را نباشد
  13. 13 همه روز گویی چو گلست یارم·چه کنی گلی را که بقا نباشد
  14. 14 مگریز ای جان ز بلای جانان·که تو خام مانی چو بلا نباشد
  15. 15 چه خوشست شب‌ها ز مهی که آن مه·همه روی باشد که قفا نباشد
  16. 16 چه خوشست شاهی که غلام او شد·چه خوشست یاری که جدا نباشد
  17. 17 تو خمش کن ای تن که دلم بگوید·که حدیث دل را من و ما نباشد

ganjoor: sh963 · public domain