بخش ۱۳۱ - درک وجدانی چون اختیار و اضطرار و خشم و اصطبار و سیری و ناهار به جای حس است کی زرد از سرخ بداند و فرق کند و خرد از بزرگ و طلخ از شیرین و مشک از سرگین و درشت از نرم به حس مس و گرم از سرد و سوزان از شیر گرم و تر از خشک و مس دیوار از مس درخت پس منکر وجدانی منکر حس باشد و زیاده که وجدانی از حس ظاهرترست زیرا حس را توان بستن و منع کردن از احساس و بستن راه و مدخل وجدانیات را ممکن نیست و العاقل تکفیه الاشارة
선택의 자유와 강요, 분노와 인내, 배부름과 굶주림과 같은 직관적 인식이 감각과 같다는 것. 감각은 노란색을 빨간색과 구별하고, 작고 큰 것, 쓰고 단 것, 사향과 똥, 거칠고 부드러운 것, 촉각으로 뜨겁고 차가운 것, 타오르는 불과 따뜻한 우유, 젖은 것과 마른 것, 벽의 구리와 나무의 구리를 구별한다. 따라서 직관적 인식을 부정하는 자는 감각을 부정하는 자이다. 직관적 인식은 감각보다 더 명확하다. 왜냐하면 감각은 감각하는 것을 막을 수 있고, 직관적 인식의 길과 입구는 막을 수 없기 때문이다. 현명한 자에게는 암시만으로도 충분하다.
- M5:3016 درک وجدانی به جای حس بودهر دو در یک جدول ای عم میرود
- M5:3017 نغز میآید برو کن یا مکنامر و نهی و ماجراها و سخن
- M5:3018 این که فردا این کنم یا آن کنماین دلیل اختیارست ای صنم
- M5:3019 وان پشیمانی که خوردی زان بدیز اختیار خویش گشتی مهتدی
- M5:3020 جمله قران امر و نهیست و وعیدامر کردن سنگ مرمر را کی دید
- M5:3021 هیچ دانا هیچ عاقل این کندبا کلوخ و سنگ خشم و کین کند
- M5:3022 که بگفتم کین چنین کن یا چنانچون نکردید ای موات و عاجزان
- M5:3023 عقل کی حکمی کند بر چوب و سنگعقل کی چنگی زند بر نقش چنگ
- M5:3024 کای غلام بسته دست اشکستهپانیزه برگیر و بیا سوی وغا
- M5:3025 خالقی که اختر و گردون کندامر و نهی جاهلانه چون کند
- M5:3026 احتمال عجز از حق راندیجاهل و گیج و سفیهش خواندی
- M5:3027 عجز نبود از قدر ور گر بودجاهلی از عاجزی بدتر بود
- M5:3028 ترک میگوید قنق را از کرمبیسگ و بیدلق آ سوی درم
- M5:3029 وز فلان سوی اندر آ هین با ادبتا سگم بندد ز تو دندان و لب
- M5:3030 تو به عکس آن کنی بر در رویلاجرم از زخم سگ خسته شوی
- M5:3031 آنچنان رو که غلامان رفتهاندتا سگش گردد حلیم و مهرمند
- M5:3032 تو سگی با خود بری یا روبهیسگ بشورد از بن هر خرگهی
- M5:3033 غیر حق را گر نباشد اختیارخشم چون میآیدت بر جرمدار
- M5:3034 چون همیخایی تو دندان بر عدوچون همی بینی گناه و جرم ازو
- M5:3035 گر ز سقف خانه چوبی بشکندبر تو افتد سخت مجروحت کند
- M5:3036 هیچ خشمی آیدت بر چوب سقفهیچ اندر کین او باشی تو وقف
- M5:3037 که چرا بر من زد و دستم شکستاو عدو و خصم جان من بدست
- M5:3038 کودکان خرد را چون میزنیچون بزرگان را منزه میکنی
- M5:3039 آنک دزدد مال تو گویی بگیردست و پایش را ببر سازش اسیر
- M5:3040 وآنک قصد عورت تو میکندصد هزاران خشم از تو میدمد
- M5:3041 گر بیاید سیل و رخت تو بردهیچ با سیل آورد کینی خرد
- M5:3042 ور بیامد باد و دستارت ربودکی ترا با باد دل خشمی نمود
- M5:3043 خشم در تو شد بیان اختیارتا نگویی جبریانه اعتذار
- M5:3044 گر شتربان اشتری را میزندآن شتر قصد زننده میکند
- M5:3045 خشم اشتر نیست با آن چوب اوپس ز مختاری شتر بردست بو
- M5:3046 همچنین سگ گر برو سنگی زنیبر تو آرد حمله گردد منثنی
- M5:3047 سنگ را گر گیرد از خشم توستکه تو دوری و ندارد بر تو دست
- M5:3048 عقل حیوانی چو دانست اختیاراین مگو ای عقل انسان شرم دار
- M5:3049 روشنست این لیکن از طمع سحورآن خورنده چشم میبندد ز نور
- M5:3050 چونک کلی میل او نان خوردنیسترو به تاریکی نهد که روز نیست
- M5:3051 حرص چون خورشید را پنهان کندچه عجب گر پشت بر برهان کند