Lezen Daftar 5 De reden waarom de gast op dat moment terugkeerde naar het huis van de Profeet (vzmh), toen de Profeet (vzmh) zijn vuile kussen met zijn eigen handen waste, en zijn schaamte en het scheuren van zijn kleding, en zijn klaagzang over zichzelf en over zijn geluk Vers 166

M5:166 — عقل را با عقل یاری یار کن / اَمرَهم شوری بخوان و کار کن

عقل را با عقل یاری یار کناَمرَهم شوری بخوان و کار کن
✦ Geef deze beyt weer in Nederlands

M5:166

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — uit zijn opgenomen Masnavi-lezingen

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی

شرح

جلسهٔ 31 — [01:40:11] پرسش و پاسخ: علم و عالم

ج: بله ببینید هر دو تا در واقع درسته. مرزشون هم خیلی ظریفه. ما وقتی که می‌گیم علم، دو تا معنا داره. یه وقتی که علم فردی رو می‌گیم، یه وقتی علم جمعی رو می‌گیم. یعنی یه وقتی که من شخصاً اقدام می‌کنم به فهمیدن چیزی و تجربه کردن یا دلیل آوردن یا فکر کردن، هرچه که هست، تا به مقصودی برسم، این می‌شود دانستی که من پدید می‌آورم. اما وقتی که بنده و دیگری و دیگری و دیگری، یعنی صدها نفر، این‌ها در جستجوی دانستن و فهمیدن همون موضوعی باشن که منم هستم، یعنی ما همه مشارکت کنیم، فقط من تنها نباشم، اونگاه در اونجاست که ما یه جور آبجکتیویتی پیدا می‌کنیم. وقتی که به تنهایی ما به دنبال کسب معرفت و شناخت چیزی بریم، اون پرده‌ها خیلی می‌تونه جلوی چشم ما رو بگیره و ما از آبجکتیویتی دور بشیم. درست مثل یه قاضی که خودش بخواد فقط قضاوت کنه. خب این همون مشکلات رو خواهد داشت. اما اگر این قاضی با یه قاضی دیگه و با یه قاضی دیگری این‌ها مشورت بکنه و عقلاشون رو هم بریزن، اون وقت اون مشکلات کمتر می‌شه. یعنی اون حرف در فرد خیلی جاری‌ست. مولوی هم خودش می‌گه. می‌گه که:

می‌گه دو تا عقل اگر کنار هم بنشینن خیلی خوبه، دو تا نفس اگر کنار هم بنشینن خیلی بده. دو نفر آدمی که اصلاً دنبال عقلانیت نیستن، هوس‌هاشون به نزدشون مقدمه است، اینا هوس‌هاشون رو هم بریزن، تازه دورتر هم می‌شن. ما می‌گیم دانش یک امر جمعیه، یعنی یه کالکتیو انترپرایز به اصطلاح. و دانش فردی انواع آفت‌ها رو داره. همون آفت ایدئولوژی، آفت تعلقات و تمنیات آدمی، هوس‌ها، غرض‌ها، همه اینا می‌تونه دخالت بکنه و دانستن و دانش ما رو از واقعیت دور بکنه. اما اگر ما اینو جمعی‌ش کردیم، اونگاه البته خطر کمتره. فقط یه مسئله می‌مونه که خیلی از او هم راه فراری نداریم، اون اینه که اگر یک امری، یعنی ایدئولوژی فراگیر شد، یعنی مثل یه عینکی که همه به چشم زدن، خب اون وقت اونجا البته ظاهراً ما گریزی نداریم مگر اینکه زمان بگذره و اون عینک به سببی از اسباب از چشم‌ها برداشته بشه، اینا که دیگری بزنن، بعد اون حقیقتی رو که قبلاً وارونه می‌دیدن، ممکنه که اکنون درست ببینن. قصه این چنین است.

به زبانِ تو — Je eigen taal · AI

Discussie — Vraag over dit vers — beantwoord vanuit de Masnavi, met elk vers geciteerd

Je gesprek blijft op dit apparaat, tenzij je het deelt.

Wat lezers vroegen

Nog geen vragen gedeeld — die van jou kan de eerste zijn.