Lezen Daftar 6 De muis smeekt de schildpad: 'Verzin geen excuses en stel de vervulling van deze behoefte niet uit, want uitstel brengt rampen met zich mee, en de soefi is de zoon van het moment, en de zoon laat de mantel van zijn vader niet los, en een meevoelende vader is een soefi die het moment is. Kijk naar hem, hij zal niet behoeftig zijn voor morgen; hij houdt hem zo verdiept in de rozenhof van zijn snelle afrekening, niet zoals gewone mensen die de toekomst afwachten; hij is een rivier, geen tijd, want bij God is er geen ochtend en geen avond, geen verleden en geen toekomst, geen eeuwigheid en geen pre-eeuwigheid. Adam de voorgaande en de Dajjal de volgende bestaan daar niet, want deze concepten behoren tot het rijk van de partiële intelligentie en de dierlijke ziel. In de wereld van geen plaats en geen tijd bestaan deze concepten niet. Dus hij is de zoon van een tijdperk waaruit alleen de negatie van tijdsverschil wordt begrepen, zoals uit 'God is Eén' de negatie van dualiteit wordt begrepen, niet de realiteit van de eenheid.' Vers 2742

M6:2742 — تلخ آمد بر دل چغز این حدیث / که مرا در عقده آرد این خبیث

تلخ آمد بر دل چغز این حدیثکه مرا در عقده آرد این خبیث
✦ Geef deze beyt weer in Nederlands

M6:2742

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — uit zijn opgenomen Masnavi-lezingen

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: این واقعیت بر دل قورباغه تلخ آمد، که این پلید (موش) مرا به بند و گره می‌آورد. معنا: قورباغه که نمادی از جان است، از اینکه موش (نماد تن) او را با بند خواسته‌های زمینی به خود گره می‌زند و از عالم بی‌هوشی و خوشی می‌کشد، دل‌زده و اندوهگین است.

شرح

این بیت از آن صحنه‌های دراماتیک و عمیق مثنوی است که مولانا از خلال یک تمثیل سادهٔ حیوانات (موش و قورباغه)، به تحلیل عمیق‌ترین تقابلات وجودی در نهاد انسان می‌پردازد. بیایید این پرده‌برداری را با دقت دنبال کنیم.

در داستان موش و قورباغه، مولانا از قورباغه برای نمادپردازی «جان» و از موش برای «تن» بهره می‌گیرد. جان، فطرةً آبی و دریایی‌ست، سبک و گریزان از خاک. از جنس ملکوت و عالم بالا است و میل به پرواز دارد. هر «گرانی و کسل» را از تن می‌داند و «جان ز خفت جمله در پریدن است.» این فطرت آسمانی، وقتی در «آب بی‌هشی» غرق می‌شود، یعنی از قید آگاهی‌های زمینی رها شده و در عالم رویاهای ملکوتی سیر می‌کند، به «خوشی» می‌رسد؛ همان سعادت گمشده‌ای که جوهرهٔ وجودی‌اش بدان گواهی می‌دهد.

اما این خوشی و این پرواز، عمری کوتاه دارد. «موش تن زان ریسمان بازش کشد.» تن، با ریسمانی از نیازهای مادی، شهوات، خستگی‌ها، گرسنگی‌ها و کلیهٔ ملزومات زندگی زمینی، جان را از اوج خود به پایین می‌کشد. این کشش و این درگیر شدن با عالم ماده است که در این بیت با «حدیث» و «خبیث» توصیف شده است. «تلخ آمد بر دل چغز این حدیث»؛ این حدیث، یعنی این واقعیت وجودیِ پیوستهٔ تن، که مدام جان را از خوشی روحانی‌اش بازمی‌دارد، برای قورباغه (جان) تلخ و ناگوار است. «خبیث» در اینجا نه به معنای شیطانی، بلکه به معنای موجودی است که با ماهیت لطیف و آسمانی جان در ستیز است، مانعی بر سر راه او و «عقده‌ای» در مسیر پرواز و رهایی‌اش می‌آفریند.

جان، در حقیقت، «مثل یک وزنه‌ای آویزان است به جان و جان می‌خواهد بپرد ولی این وزنه نمی‌گذارد.» این کشاکش دائمی، منبعی از تلخی و رنج برای جان است، زیرا او را از «دریای ملکوت» و «عیش» در آن بازمی‌دارد. اگر این «جذب این ریسمان و این تن خاکی» نبود، روح ما «در اون دریای جان، در دریای ملکوت عیش می‌کرد. خوش بود اصلاً. نگاهی به پایین نمی‌کرد و می‌رفت.»

این نالیدن جان از دست تن، یک شکایت سطحی نیست؛ بلکه ابراز «غربت» وجودی آن در این جهان است. وطن اصلی جان جای دیگری است و این دنیا تنها «غربت» اوست. تن، با نیازمندی‌هایش، جان را در این غربت اسیر می‌کند و مانع بازگشت او به «اصل خویش» می‌شود. مولانا در جای دیگر می‌فرماید: «هر کسی کو دور ماند از اصل خویش / باز جوید روزگار وصل خویش.» این بیت، شرح حال این غربت و مانعی است که تن بر سر راه این بازجویی پدید می‌آورد.

با این حال، باید توجه داشت که تلخی‌ای که جان از این «خبیث» می‌چشد، با «سیلی»ی که از دست محبوب (خداوند) می‌آید، متفاوت است. آن «سیلی» که از دست دوست می‌آید، حتی اگر ظاهرش تلخ باشد، برای عاشق «شکر» می‌شود؛ زیرا نشانه‌ای از حضور و عنایت محبوب است. اما تلخی ناشی از کشش تن، تلخی‌ای است که از بند و اسارت می‌آید، از دوری از محبوب و ماندن در قفسی خاکی. این رنج، رنجِ فراق از آزادی و وصال است، نه رنجِ وصلِ در لباس فراق. این تلخی، مانعی بر سر راه پرواز است، نه بالی برای آن.

نکات کلیدی

  • داستان موش (تن) و قورباغه (جان) تمثیلی عمیق از کشاکش درونی انسان است.
  • جان به دلیل ماهیت لطیف و آسمانی خود، پیوسته در طلب رهایی و پرواز است.
  • تلخیِ کشش تن، مانعی است که جان را از خوشی‌های روحانی و وصال با ملکوت بازمی‌دارد.
  • از منظر جان، تن همچون وزنه و ریسمانی است که آن را از وطن اصلی‌اش (عالم معنا) دور نگه می‌دارد.
  • این «غربت» وجودی جان، با تلخیِ مداومِ خواسته‌های «خبیث» تن، تشدید می‌شود.
  • این تلخی متفاوت از «سیلی» محبوب است؛ تلخی تن از جنس بند و اسارت است، نه حضور و عنایت.

Sources: d6-s63 · 47:38 d6-s63 · 49:10

به زبانِ تو — Je eigen taal · AI

Discussie — Vraag over dit vers — beantwoord vanuit de Masnavi, met elk vers geciteerd

Je gesprek blijft op dit apparaat, tenzij je het deelt.

Wat lezers vroegen

Nog geen vragen gedeeld — die van jou kan de eerste zijn.