لوستل دفتر ۶ د ناروغ کیسې ته بیرته راګرځیدل بيت ۱۳۷۳

M6:1373 — چون انیس طمع تو آن نیستیست / از فنا و نیست این پرهیز چیست

چون انیس طمع تو آن نیستیستاز فنا و نیست این پرهیز چیست
✦ دا بیت په پښتو وړاندې کړئ

M6:1373

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — د هغه د مثنوي له ثبت شویو لیکچرونو څخه

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: چون نیستی، یعنی آنچه هنوز نیست و معدوم است، هم‌نشین و مطلوب طمع توست، پس این گریز از فنا و نیستیِ وجودی برای چیست؟ معنا: مولانا در اینجا تناقضی در انسان را آشکار می‌کند: ما همواره به دنبال چیزهایی هستیم که هنوز به وجود نیامده‌اند و در وادی «نیستی» قرار دارند، اما از فنا و نیستیِ خودمان در معنای عرفانی می‌گریزیم.

شرح

این بیت، از آن لطیف‌ترین و در عین حال کوبنده‌ترین حیلت‌های مولوی است تا ما را از یک نیستی به نیستیِ دیگر بکشاند. من بر این باورم که مولوی در اینجا، پرده از یک تناقض بنیادین در روح و عمل انسان برمی‌دارد که اغلب از آن غافلیم.

او با اشاره به «انیس طمع» ما، ذهن ما را متوجه نوعی از «نیستی» می‌کند که برای همگان آشنا و مطلوب است: نیستیِ اولی. هر صنعت‌گر، هر کارآفرین، هر دانشجو، و هر شکارچی، در واقع به دنبال چیزی می‌گردد که نیست. بنّایی موضعی ناساخته می‌جوید؛ سقّایی کوزه‌ای بی‌آب می‌یابد؛ نجّاری خانه‌ای بی‌در را هدف قرار می‌دهد؛ و شکارچی به دنبال صیدی است که هنوز به دام نیفتاده. تمام این اعمال، در پی «عدم» یا «نیستیِ حال»‌اند تا آن را به «هستیِ آینده» تبدیل کنند. این همان نیستی‌ای است که نه تنها از آن نمی‌گریزیم، بلکه انیس طمع ماست و برایش شور و اشتیاق می‌ورزیم و سرمایه‌ها و عمر خود را فدا می‌کنیم. در واقع، تمام کوشش‌های دنیوی ما در پی آفرینش «هست» از «نیست» است. ما دل از آنچه داریم برمی‌کنیم و قلاب آرزو را در دریای «لا» و «نیستی» می‌افکنیم تا صیدی نو به دست آوریم. این نیستی، محبوب طبع ماست.

اما مولوی با «این پرهیز چیست؟» تیغِ خود را بر تناقض ما می‌کشد. او می‌گوید اگر انیس طمع تو، آن نیستی است که با آن مأنوسی و برایش می‌کوشی، پس چرا از نیستیِ دیگری، یعنی «فنا» و «نیستیِ صوفیانه» می‌گریزی؟ از فنای خود در برابر حق، از فقر عارفانه، از تسلیم مطلق در برابر تقدیر و از مرگ می‌هراسی؟ اینجاست که مولوی با ظرافت تمام، پلی میان دو نوع نیستی می‌زند: نیستیِ مادی و دنیوی که هدف طمع است، و نیستیِ معنوی و وجودی که طریقِ وصل است. او می‌خواهد به ما بگوید که اگر با نوع اول «لا» و «نیستی» این‌گونه رفیقی، پس چرا از نوع دومش، که اتفاقاً دریای مراد حقیقی‌ست و صدها هزار صید معنوی به شستِ دل می‌دهد، این‌قدر دوری می‌کنی؟

این است همان «چشم‌بندی» و «سحر صنعت» الهی که مولوی در ابیات دیگر به آن اشاره می‌کند: «جادوی بین که نمودت مرگ برگ». یعنی عالمِ هستی آنچنان چشم ما را بسته که ما نیستی‌های محبوب را هستی می‌بینیم و هستی‌های حقیقی را نیستی می‌پنداریم. این بیت دعوتی است برای بیداری از این وارونه‌بینی و پذیرش نیستیِ معرفت‌سوز و جان‌بخش عرفانی، که در حقیقت خود، عین برگ و بار و هستی حقیقی است.

نکات کلیدی

  • مولانا انسان را به دلیل تناقض در رفتار و آرزوهایش به چالش می‌کشد.
  • ما بی‌آنکه بدانیم، همواره در پی «نیستیِ حال» هستیم تا آن را به «هستیِ آینده» بدل کنیم.
  • «نیستیِ اولی» همان عدم وجود مادی و دنیوی است که ما مشتاقانه به دنبال آنیم (مثلاً زمین ناساخته برای بنا).
  • «نیستیِ دومی» فنا و نیستیِ صوفیانه است که از آن می‌گریزیم، حال آنکه مطلوب حقیقی در آن نهفته است.
  • این بیت، حیله‌ای لطیف از مولوی برای سوق دادن ما به نیستیِ معنوی است.
  • وارونه‌بینی بشر، او را از هستیِ حقیقی دور و از عدم حقیقی گریزان کرده است.

Sources: d6-s28 · 40:05 d6-s28 · 41:47 d6-s28 · 44:51

به زبانِ تو — ستاسو ژبه · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.