لوستل دفتر ۶ د ناروغ کیسې ته بیرته راګرځیدل بيت ۱۳۷۶

M6:1376 — پس گریز از چیست زین بحر مراد / که بشستت صد هزاران صید داد

پس گریز از چیست زین بحر مرادکه بشستت صد هزاران صید داد
✦ دا بیت په پښتو وړاندې کړئ

M6:1376

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — د هغه د مثنوي له ثبت شویو لیکچرونو څخه

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: پس این گریز تو از چیست، از این دریای خواسته‌ها و مرادات، که صدها هزار شکار و خواسته را با قلاب تو بخشیده است؟ معنا: مولانا می‌پرسد چرا انسان از نیستی و فقرِ وجودی می‌گریزد، در حالی که همهٔ دستاوردها و آرزوهای او از همین عالم عدم و ناپیدایی سرچشمه می‌گیرد.

شرح

مولانا در این بیت و ابیات پیشین، یکی از ژرف‌ترین پارادوکس‌های وجود انسانی را به چالش می‌کشد: میل ذاتی ما به «عدم» در پی دستیابی به خواسته‌ها، در حالی که از خود «عدم» و «نیستی» می‌گریزیم. او می‌گوید هر هنرمند و صنعتگری، از بنا و نجار گرفته تا شکارچی و دانشجو، کار خود را با جستجوی چیزی که «نیست» آغاز می‌کند؛ بنا زمینی نساخته، سقا کوزه‌ای خالی، و شکارچی صیدی نادیده می‌جوید. این «عدمِ نخستین»، همان قابلیت و پتانسیل نهفته برای خلق و دستیابی است.

اما مولانا با یک «لطائف‌الحیل» (ترفند ظریفانه) این عدمِ مثبت را به «عدم» و «نیستی» به معنای فنا و فقر صوفیانه پیوند می‌زند. او می‌پرسد: «وقت صید اندر عدم بد حمله‌شان / از عدم آنگه گریزان جمله‌شان». شما که در پی صید، به «عدم» هجوم می‌برید، چرا از شنیدن نام «عدم» (مانند مرگ یا فنای صوفیانه) می‌هراسید؟ این گریز از چیست، از این «بحر مراد»؟ او بحر مراد را در اینجا به معنای بحر «لا» یا بحر «نیستی» به کار می‌برد. یعنی دریایی که همهٔ مرادات و خواسته‌های ما از آن برمی‌خیزد، همان نیستی است.

به وضوح می‌گوید: «شست دل در بحر لا افکنده‌ای». یعنی قلاب دل و ذهن خود را در دریای نیستی (همان عدم) انداخته‌ای تا از آن ماهی بگیری. این یعنی همهٔ دانش‌ها و دارایی‌ها و موفقیت‌های ما در حقیقت از جهان نیامده‌ها و ناپیداها صید شده‌اند. پس چگونه از آن می‌گریزید؟

این در واقع همان «جادوی عالم» و «چشم‌بندی خدا» است که مولانا بارها از آن سخن گفته. چشم‌بندی که باعث می‌شود ما هستی را نیستی و نیستی را هستی بینیم. نیستی‌ای که منبع همهٔ خواسته‌های ماست و در واقع «برگ» و سرچشمهٔ حیات ماست، به نظر ما «مرگ» و نیستی می‌آید. این غفلتی است که باعث می‌شود ما رغبت خود را به جای رهایی از چاه، به زندگی در ته چاه بدهیم و آن را عین آزادی بپنداریم. مولانا ما را فرامی‌خواند تا این وارونه‌بینی را کنار بگذاریم و منبع حقیقی مرادات خود را بشناسیم، منبعی که در نهایت به نیستیِ خود در برابر هستی مطلق بازمی‌گردد.

نکات کلیدی

  • جهان، ما را به وارونه‌بینی عادت داده است: آنچه هست را نیست و آنچه نیست را هست می‌بینیم.
  • هر خلاقیت و دستاوردی در زندگی از دل «عدم» (به معنای پتانسیل و ناداشته) آغاز می‌شود.
  • مولانا با ترفندی ظریف، «عدمِ» پتانسیل‌آفرین را به «فنای» عارفانه پیوند می‌زند تا هراس ما را از آن بزداید.
  • «بحر مراد» در واقع همان «بحر لا» یا دریای نیستی است که همهٔ خواسته‌های ما از آن صید می‌شود.
  • گریز از نیستیِ وجودی، در واقع گریختن از سرچشمهٔ حقیقی همهٔ هستی‌ها و مرادات است.
  • بصیرت عارفانه این است که عدمِ حقیقی، نه نیستی، بلکه مبدأ هستی و سرچشمهٔ بی‌انتهای فیض است.

Sources: d6-s28 · 40:05 d6-s28 · 41:47 d6-s28 · 44:51

به زبانِ تو — ستاسو ژبه · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.