لوستل دفتر ۶ د سلطان محمود او هندي غلام کیسه بيت ۱۴۱۴

M6:1414 — خوی با حق ساختی چون انگبین / با لبن که لا احب الافلین

خوی با حق ساختی چون انگبینبا لبن که لا احب الافلین
✦ دا بیت په پښتو وړاندې کړئ

M6:1414

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — د هغه د مثنوي له ثبت شویو لیکچرونو څخه

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: تو خوی خود را با حق چنان ساختی که چون شهد و شیر پاک است، آن شیری که اعلام می‌دارد: «من زوال‌پذیران را دوست نمی‌دارم.» معنا: این بیت اشاره دارد به پروردن و سامان دادن خوی و منش با حق، به‌گونه‌ای که سرشتی پاک و شیرین یابد و همچون حکمتی فطری، هرآنچه را که روی به زوال و غروب دارد، نپذیرد و دوست ندارد.

شرح

این بیت گوهری است که مولانا در میان بحث از فضیلت صبر و فقر می‌نشاند، فضیلتی که محصول مجاهدهٔ بی‌امان با نفس و پالایش «خوی» آدمی است. می‌بینید که مولانا به وضوح می‌گوید «خوی با حق ساختی»، یعنی این «ساختن» و «پرداختن» کاری است فعال، ارادی و جهادگونه. این خوی، این منش و این سرشت درونی، وقتی با حق انس می‌گیرد و هم‌ساز می‌شود، «چون انگبین» می‌گردد. عسل، می‌دانید که هم شیرین است، هم شفابخش، هم پاک و عاری از هرگونه آلایش. سرشت انسان نیز، وقتی با حقیقت آمیخته شود و از خلوص و صدق سیراب گردد، چنین مزه و خاصیتی پیدا می‌کند: مزه‌ای از حقیقت و شفایی برای جان‌های خسته.

اما این همه‌ی سخن نیست. مولانا در ادامه می‌آورد: «با لبن که لا احب الافلین». این پاره، بی‌تردید، ارجاعی مستقیم است به قرآن کریم، آنجا که حضرت ابراهیم، در سفر معرفتی خود، به ستارگان و ماه و خورشید می‌نگرد و چون آنها را زوال‌پذیر و غروب‌کننده می‌یابد، قاطعانه اعلام می‌کند: «لا احب الافلین»؛ یعنی من آنهایی را که افول می‌کنند، دوست نمی‌دارم. این «لبن» یا شیر، در اینجا نمادی است از فطرت پاک و حکمت ازلی، آن معرفت دست‌نخورده‌ای که در اعماق جان هر انسانی نهفته است و به‌طور طبیعی از هر پدیدهٔ ناپایدار و زوال‌پذیری رو برمی‌تابد. گویی این خوی «انگبین‌گونه» و شیرین، با آن «شیر» فطری و بی‌غل‌وغش چنان درآمیخته که خود به خود، این فریاد ابراهیمی را سر می‌دهد.

پس، خوی با حق ساختن، نه فقط به معنای شیرینی و پاکی، که به معنای روگردانی از دنیا و هر آنچه فانی است نیز هست. این همان چیزی است که من بارها تأکید کرده‌ام: مولانا شکایتش از دنیا نیست، شکایتش از «زوال» و «افول» است. او از «جدایی» می‌گوید، نه از «تنهایی»؛ جدایی از حقیقتی حاضر و نه از خدایی غایب. آن که با حق خو گرفته، زوال‌ناپذیری حق را درک کرده و دیگر دل به چیزهای افول‌کننده نمی‌بندد. این نه بیزاری از زندگی است، بلکه عشق به آن جنبهٔ جاودانِ زندگی است. خویِ پالوده، خود به خود می‌شود لبنِ «لا احب الافلین»؛ چرا که اصلاً حقیقتِ حق، زوال‌ناپذیری و بقا است، و خویِ با او ساخته شده، از این جنس می‌شود.

نکات کلیدی

  • پرورش خوی نیک و هم‌سازی با حق، عملی ارادی و جهادگونه است که به شیرینی و شفابخشی عسل می‌ماند.
  • فطرت پاک انسانی، مانند شیر، به‌طور ذاتی هر آنچه را که فانی و زوال‌پذیر است، دوست نمی‌دارد و از آن رو برمی‌گرداند.
  • این بیت ارجاعی مستقیم به داستان معرفتی ابراهیم (ع) در قرآن و اعلام «لا احب الافلین» است که نمودِ اصلی‌ترین جهت‌گیری معنوی سالک است.
  • خوی با حق ساخته‌شده، از جنسی است که نه تنها پاک و شیرین است، بلکه از هرگونه وابستگی به امور زودگذر رهاست.
  • مولانا به جای شکایت از دنیا، از زوال و افول آن گله‌مند است؛ خویِ سازگار با حق، این زوال را نمی‌پسندد.

Sources: d6-s29 · 00:10:00 d6-s29 · 00:08:22 d6-s29 · 00:11:14 s05 [جدایی ≠ تنهایی بحث] s05 [نقد الهیات خدای غایب]

به زبانِ تو — ستاسو ژبه · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.