لوستل دفتر ۶ لیس للماضین هم الموت انما لهم حسرة الفوت بيت ۱۴۵۷

M6:1457 — تا بگویندت به لب نی بل به حال / که ز دریا کن نه از ما این سؤال

تا بگویندت به لب نی بل به حالکه ز دریا کن نه از ما این سؤال
✦ دا بیت په پښتو وړاندې کړئ

M6:1457

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — د هغه د مثنوي له ثبت شویو لیکچرونو څخه

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: آن هنگام که نه با زبان نی، بل با تمام حال‌شان به تو خواهند گفت: «این پرسش را از دریا کن، نه از ما». معنا: این بیت به انسان هشدار می‌دهد که پس از مرگ، اجسام فانی که تنها صورت‌هایی از حیات بودند، نه با کلام که با سکوت مرگبارشان گواهی می‌دهند که حقیقت را باید از سرچشمهٔ هستی جست، نه از ظواهر فانی.

شرح

این بیت، بی‌گمان، یکی از قله‌های بیان مولانا در باب نسبت «صورت» و «معنا» است؛ نسبتی که از همان «بشنو این نی» در آغاز مثنوی تا پایان دفتر ششم جاری‌ست. در این پاره از مثنوی، مولانا از زبان کسانی سخن می‌گوید که عمر خویش را بر سرِ «نقش»‌ها نهاده‌اند، یعنی همان ظواهر و نمودها و تعلقات دنیوی که پس از مرگ، «کف‌»هایی می‌شوند بر دریا و به ساحل افکنده می‌شوند.

مولانا با ارجاع به حدیث نبوی «لیس للماضین هم الموت، انما لهم حسرة الفوت» (یعنی مردگان غم مرگ ندارند، بلکه حسرت از دست دادن فرصت‌ها را دارند)، تصویر می‌کند که چگونه آدمی پس از مرگ، نه از اصلِ مردن، بلکه از نادیده گرفتن فرصت‌ها و از چسبیدن به ظواهر پشیمان می‌شود. این حسرت، آتشی سوزنده‌تر از آتش دوزخ است، زیرا امیدی به جبران نیست و آدمی می‌داند که فرصت‌ها به کلی فوت شده‌اند.

در این لحظهٔ بحرانی، وقتی آدمی از مردگان می‌پرسد که «کجا رفت آن جوش و خروش و دوندگی؟»، پاسخ، نه از لب و زبان، بل «به حال» آن کف‌های افکنده برساحل می‌آید. این «حال»، گویای وابستگی مطلق ظاهر به باطن است. مردگان، که خود زمانی صورت‌های متحرک بودند، با سکوت و بی‌جنبشی‌شان فریاد می‌زنند که ما از خود چیزی نداشتیم؛ هر جنبش و جولانی که بود، از «دریا» بود.

اینجاست که فرمان می‌رسد: «ز دریا کن نه از ما این سؤال». معنای این سخن چیست؟ اینکه صورت‌ها، همانند کف دریا یا گرد و خاکِ برخاسته از باد، خودبه‌خود حرکت و وجود ندارند. حرکت کف از موج است و حرکت غبار از باد. اگر می‌خواهی راز جنبش و بودن را بدانی، باید به سرچشمه بنگری. نباید از «نقش» دربارهٔ «قلزم ایجاد» پرسید. نباید از شاخه‌ها دربارهٔ ریشه‌ها، و از نمودها دربارهٔ هستیِ حقیقی سؤال کرد. این نگاه، دقیقا همان نگاه عارفانه است که آدمی را از خیره شدن به «شحم و لحم» ظاهری و «پود و تار» دنیوی برحذر می‌دارد و به او می‌آموزد که «ما همه چشمیم، باقی جمله پوست». حقیقتِ ما در نگاه کردن نافذ و رسیدن به اعماق است.

این بیت به گونه‌ای خودتفسیرگرانه عمل می‌کند و با بیت‌های بعدی پیوندی ناگسستنی دارد: «نقش چون کف کی بجنبد بی‌ز موج؟ / خاک بی‌بادی کجا آید بر اوج؟ / چون غبار نقش دیدی، باد بین / کف چو دیدی، قلزم ایجاد بین». این یک اصل متافیزیکی است در اندیشهٔ مولانا: ظاهر همواره تجلی و فرعِ باطن است. بنابراین، هر پرسشی از وجود و حرکت و معنا، باید از «دریا»ی هستی، یعنی مبدأ هستی، صورت پذیرد، نه از «کف»های رویین و فانی آن. این دعوت به عبور از «صورت» به «معنا»، و از «کثرت» به «وحدت» است؛ دعوتی که جوهر مثنوی را تشکیل می‌دهد.

نکات کلیدی

  • ظواهر و صور دنیوی (نقش‌ها)، همانند کف دریا یا گرد و غبار، از خود جنبش و وجود مستقل ندارند، بلکه فرع بر یک حقیقت باطنی (معنا) هستند.
  • پس از مرگ، انسان از نادیده گرفتن فرصت‌های زندگی و چسبیدن به ظواهر پشیمان می‌شود؛ این حسرت، آتشی سوزان‌تر از آتش دوزخ است.
  • مردگان، نه با زبان بلکه با «حال» خود، گواهی می‌دهند که پرسش از راز هستی و حرکت را باید از سرچشمهٔ وجود (دریا) پرسید، نه از مظاهر فانی (کف‌ها).
  • فهم حقیقت، مستلزم عبور از ظاهر به باطن، از «نقش» به «معنا»، و از کثرت به وحدت است؛ این جوهر نگاه عارفانه است.
  • این بیت دعوتی است برای ژرف‌نگری و پرهیز از خیره شدن به «شحم و لحم» ظاهری؛ زیرا «ما همه چشمیم، باقی جمله پوست».

Sources: d6-s30 · 00:08:30 d6-s30 · 00:10:53 d6-s30 · 00:20:53 d6-s30 · 00:23:12

به زبانِ تو — ستاسو ژبه · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.