لوستل دفتر ۶ یو ځل بیا د صوفي او قاضي کیسې ته راګرځیدل بيت ۱۵۴۱

M6:1541 — کشته از ذوق سنان دادگر / می‌بسوزد که بزن زخمی دگر

کشته از ذوق سنان دادگرمی‌بسوزد که بزن زخمی دگر
✦ دا بیت په پښتو وړاندې کړئ

M6:1541

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — د هغه د مثنوي له ثبت شویو لیکچرونو څخه

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: آن کس که با نیزهٔ خداوند دادگر کشته شده است، با چنین لذتی می‌سوزد که التماس می‌کند: «ای محبوب، ضربهٔ دیگری بزن!» معنا: این بیت بیانگر شور و اشتیاق عارف است برای فنای مکرر در راه حق، به‌گونه‌ای که هر زخم الهی را مرهمی می‌بیند و طالب زخم‌های بیشتر است.

شرح

این بیت، تصویری ناب و حیرت‌انگیز از اوج مقام عاشقی در عرفان مولوی است. ما در اینجا با مرگی مواجه‌ایم که نه از سر ناچاری، بلکه از روی ذوق و اشتیاق طلب می‌شود. این کشته، کشتهٔ سنان دادگر است؛ یعنی زخمی که از سوی خداوند، که عین عدل و داد است، وارد می‌شود. این خود نکته‌ای بس مهم است: این درد، درد بیهوده یا تصادفی نیست، بلکه از دست محبوبی عادل و مهربان می‌رسد و همین منبع، درد را به لذت بدل می‌کند. مولوی در اینجا به روشنی از مرگ اختیاری و فنای مکرر صوفی سخن می‌گوید. این دقیقاً همان مرگی است که غازی داستان دفتر پنجم مثنوی، نفس خود را بدان صد بار در روز می‌کشت. نفس او به وی می‌گفت: «تو اینجا در این صومعه روزی صد بار مرا می‌کشی، برو یک بار مرا بکش و خلاص کن.» این «صد بار کشتن»، همان «زخم‌های مکرر» این بیت است. برای انسان عادی، مرگ یک بار رخ می‌دهد، اما برای سالک، هر روز و هر لحظه، فرصت و واقعه‌ای برای مردنِ خویشتن و زنده‌شدن به حیات الهی است. این را مولوی «سیصد هزار مرگ» در زندگی عارف می‌خواند که هر کدام خون‌بهایی بی‌شمار دارد. این کشته، نه تنها از مرگ نمی‌گریزد، بلکه با ذوق و شور می‌سوزد و التماس می‌کند که «بزن زخمی دیگر!» این شور برای پذیرش قهر الهی نیز هست. مولوی می‌گوید: «عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد / بلعجب من عاشق این هر دو ضد.» در نگاه عاشق، لطف و قهر محبوب، هر دو جلوه‌ای از اوست و به یک اندازه ستایش‌انگیز. این زخم، مرهم است، نه درد. چنان‌که شیخ بهایی فرمود: «زخمی زدی و زخم دل آسوده شد از آن، هان ای طبیب خسته‌دلان، مرهم دگر.» این شور به جایی می‌رسد که عاشق، تیغ محبوب را دلکش‌تر از سپر می‌بیند و از آن استقبال می‌کند. مولوی در این مقام، سالک را به جرجیس تشبیه می‌کند؛ پیامبری که بارها کشته شد و زنده گشت. این تمثیل تأکید می‌کند که مردن و زیستن در راه خدا، فرایندی دائم و مکرر است و هر بار که سالک از خود می‌میرد، به حیاتی تازه و پایدارتر می‌رسد. آنکه غرق حق است، همواره می‌خواهد که «غرق‌تر» باشد؛ این خواست، پایانی ندارد و سیری‌ناپذیر است. این جان‌بازی کار این بزرگان است، این سوختن از سر لذت است که می‌گوید: «والله از عشق وجود جان‌پرست / کشته بر قتل دوم عاشق‌تر است.» این دیگر کار عزرائیل نیست؛ «عاشقان عشق را خود عشق و سودا می‌کشد.» و نهایتاً، این جان‌دادن نه زیان است، که «یک جان چه بود؟ صد جان منی.»

نکات کلیدی

  • مرگ اختیاری و فنای مکرر، اوج اشتیاق عارف در راه حق است.
  • زخمی که از سوی خداوند دادگر می‌رسد، نه درد، بلکه مرهمی از سر لطف است.
  • سالک حقیقی، با ذوق و شور، طلب زخم‌های بیشتر می‌کند تا عمیق‌تر در حق فانی شود.
  • محبت عارف، شامل لطف و قهر الهی به یک اندازه است؛ هر دو جلوه‌ای از محبوبند.
  • این فرآیند «مردن و زنده شدن»، به حیات جاودان و صدها جان تازه می‌انجامد.

Sources: d6-s33 · 43:50:40 d6-s33 · 46:15:80 d6-s33 · 53:19:20

به زبانِ تو — ستاسو ژبه · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.