لوستل دفتر ۶ د ترک ادعا او شرط تړل چې خیاطي له ما څخه هیڅ شی نه شي اخیستلی بيت ۱۶۹۰

M6:1690 — وز بخیلان و ز تحشیراتشان / از برای خنده هم داد او نشان

وز بخیلان و ز تحشیراتشاناز برای خنده هم داد او نشان
✦ دا بیت په پښتو وړاندې کړئ

M6:1690

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — د هغه د مثنوي له ثبت شویو لیکچرونو څخه

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: و از بخیلان و از خست ورزی‌هایشان، حتی برای خنده هم نشانی (داستان) می‌داد.

معنا: خیاط برای سرگرم کردن و غافل کردن ترک، داستان‌هایی از افراد خسیس و کارهای بخیلانهٔ آن‌ها تعریف می‌کرد تا او را به خنده وادارد.

شرح

این بیت، از داستان پرعمق ترک و درزی در مثنوی معنوی است، که مولانا از آن برای گشودن گره‌های ناپیدای روح آدمی بهره می‌جوید. خیاط، نمادی از این جهان پرفتنه و نیرنگ، و ترک، مظهر انسان غافل و ازخودبی‌خبر است. در این میان، بیت حاضر پرده از یکی از شگردهای کارگاه فریب روزگار برمی‌دارد: غفلت‌آفرینی از طریق لهو و لاغ.

من قویاً معتقدم که مولانا در اینجا نه فقط به رفتار یک خیاط مکار، بلکه به ماهیت بازیگرانهٔ خود جهان اشاره می‌کند. خیاط، برای آنکه بتواند بخش‌هایی از پارچهٔ گران‌بهای ترک را بدزدد، دست به کار روایت‌گری می‌شود. او داستان‌هایی از امیران و کریمان می‌گوید، و در همین بیت می‌بینیم که از «بخیلان و ز تحشیراتشان» نیز سخن می‌گوید. مهم نیست محتوای داستان چیست؛ مهم، «برای خنده» بودن آن است. این خنداندن، همان کلید غفلت است.

مولانا اینجاست که ما را به تأملی ژرف‌تر فرا می‌خواند. او از این قصه به مثابه‌ی یک تمثیل بزرگ برای کل حیات انسانی بهره می‌برد. ما آدمیان، که به تعبیر خود مولانا، «به لهو و لاغ فربه گشته‌ایم»، همهٔ زندگی را به شوخی گرفته‌ایم. سرمایهٔ عمرمان در حال هدر رفتن است، اما ما پیوسته از دیگران می‌خواهیم: «یالا، یک لطیفهٔ دیگر بگو! مرا سرگرم کن، مرا از واقعیت غافل کن! از من ببر، از من بدزد!» این خواستِ ناخودآگاه ما، همان خواستی است که خیاطِ جهان را یاری می‌دهد تا آرام آرام از اطلس وجود ما پاره‌هایی ببرد و ما را تهی‌دست بر لب گور خراب خویش تنها بگذارد.

من پیش‌تر نیز گفته‌ام که مولانا، برخلاف فیلسوفان اگزیستانسیالیست که از «تنهایی» شکوه می‌کنند، از «جدایی» سخن می‌گوید. اما در این داستان، مسئله از جدایی نیز فراتر می‌رود؛ اینجا سخن از «غفلت» است، غفلتی که ما را از درک همان جدایی نیز بازمی‌دارد. انسان غافل، «فرو رفته به گور جهل و شک» است، و پیوسته به دنبال «لاغ و دستان فلک» است. خود او، در میان همهٔ افسانه‌های خنده‌دار عالم، «خنده‌بین‌تر از تو هیچ افسانه‌ای نیست»، چرا که خود او بدل به خنده‌دارترین افسانه شده است.

مولانا «روزگار» را به مثابه‌ی یک «درزی عام» توصیف می‌کند که «می‌درد، می‌دوزد» و جامهٔ «صد سالگان طفل خام» را می‌دزدد. این «پیر طفلان» کسانی‌اند که با وجود پیری، عقل و تجربهٔ کودکانه‌ای دارند و پیوسته چشم به بازی‌های فریبندهٔ این جهان دوخته‌اند تا روزگار با «لاغ‌های» خود به ریش آنان بخندد. این همان معنای عمیق غفلت از «ابن‌الوقت» بودن است که در جای جای مثنوی به آن اشاره می‌شود. انسان حقیقی، «ابن‌الوقت» است؛ یعنی فرزند زمان حال خویش. اما این ترکِ غافل، گرفتار داستان‌های خنده‌آور گذشته می‌شود و حال خود را به خیاط می‌بازد. این بیت، هشداری است برای ما که از فریب خنده‌های جهان برحذر باشیم، مبادا سرمایهٔ عمرمان به یغما رود.

نکات کلیدی

  • جهان مانند خیاطی مکار است که با لهو و لاغ، انسان را از سرمایهٔ عمرش غافل می‌کند.
  • بی‌توجهی به زمان حال و پرداختن به سرگرمی‌های پوچ، انسان را در 'گور جهل و شک' فرو می‌برد.
  • انسان غافل، با خواستِ ناخودآگاهش برای سرگرمی، خود به قربانی اصلی فریب‌های جهان تبدیل می‌شود.
  • مولانا نقد شدیدی بر کسانی دارد که با وجود کهولت سن، همچنان 'پیر طفلان' باقی مانده‌اند و اسیر بازی‌های روزگارند.
  • درس اصلی این بیت، بیدارباش برای 'ابن‌الوقت' بودن و مراقبت از لحظهٔ حال در برابر فریب‌های جهان است.

Sources: d6-s37 · 00:47:11 d6-s37 · 00:54:55 d6-s37 · 00:50:50

به زبانِ تو — ستاسو ژبه · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.