لوستل› دفتر ۶› برخه ۵۵ → مخکنۍ · راتلونکې ←
بخش ۵۵ - دعوی کردن ترک و گرو بستن او کی درزی از من چیزی نتواند بردن
د ترک ادعا او شرط تړل چې خیاطي له ما څخه هیڅ شی نه شي اخیستلی
- M6:1672 گفت خیاطیست نامش پور ششاندرین چستی و دزدی خلقکش ❋
- M6:1673 گفت من ضامن که با صد اضطراباو نیارد برد پیشم رشتهتاب ❋
- M6:1674 پس بگفتندش که از تو چستترمات او گشتند در دعوی مپر ❋
- M6:1675 رو به عقل خود چنین غره مباشکه شوی یاوه تو در تزویرهاش ❋
- M6:1676 گرمتر شد ترک و بست آنجا گروکه نیارد برد نی کهنه نی نو
- M6:1677 مطمعانش گرمتر کردند زوداو گرو بست و رهان را بر گشود
- M6:1678 که گرو این مرکب تازی منبدهم ار دزدد قماشم او به فن
- M6:1679 ور نتاند برد اسپی از شماوا ستانم بهر رهن مبتدا ❋
- M6:1680 ترک را آن شب نبرد از غصه خواببا خیال دزد میکرد او حراب ❋
- M6:1681 بامدادان اطلسی زد در بغلشد به بازار و دکان آن دغل ❋
- M6:1682 پس سلامش کرد گرم و اوستادجست از جا لب به ترحیبش گشاد ❋
- M6:1683 گرم پرسیدش ز حد ترک بیشتا فکند اندر دل او مهر خویش
- M6:1684 چون بدید از وی نوای بلبلیپیشش افکند اطلس استنبلی ❋
- M6:1685 که ببر این را قبای روز جنگزیر نافم واسع و بالاش تنگ ❋
- M6:1686 تنگ بالا بهر جسمآرای رازیر واسع تا نگیرد پای را
- M6:1687 گفت صد خدمت کنم ای ذو وداددر قبولش دست بر دیده نهاد ❋
- M6:1688 پس بپیمود و بدید او روی کاربعد از آن بگشاد لب را در فشار ❋
- M6:1689 از حکایتهای میران دگروز کرمها و عطاء آن نفر ❋
- M6:1690 وز بخیلان و ز تحشیراتشاناز برای خنده هم داد او نشان ❋
- M6:1691 همچو آتش کرد مقراضی برونمیبرید و لب پر افسانه و فسون ❋