لوستل دفتر ۶ د خیاطي لخوا ټوکې کول او د ترک د خندا له قوت څخه د هغه د دوو تنګو سترګو پټیدل او د خیاطي فرصت موندل بيت ۱۷۰۶

M6:1706 — گفت مولع گشت این مفتون درین / بی‌خبر کین چه خسارست و غبین

گفت مولع گشت این مفتون درینبی‌خبر کین چه خسارست و غبین
✦ دا بیت په پښتو وړاندې کړئ

M6:1706

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — د هغه د مثنوي له ثبت شویو لیکچرونو څخه

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: (کسی) گفت که این شیفته‌ی (افسانه‌ها و شوخی‌ها) سخت دلبسته‌ی این (بازی) شد؛ بی‌خبر از اینکه این چه زیان و فریب بزرگی است. معنا: این بیت اشاره دارد به فریفتگی کامل شخص بر اثر سرگرمی‌ها و قصه‌های بیهوده، تا آنجا که از زیان‌های بزرگی که به او وارد می‌شود، کاملاً غافل می‌ماند.

شرح

مولانا در این داستان تمثیلیِ خیاطِ مکّار و مشتریِ غافل، یک حقیقت عمیق روان‌شناختی و هستی‌شناختی را بر ما آشکار می‌کند. این بیت در اوج داستان، حالِ مشتریِ ساده‌دل، یعنی همان ترکِ از شهر خطا را به تصویر می‌کشد؛ ترکی که در مواجهه با چرب‌زبانی‌ها، شوخی‌ها و افسانه‌های خیاط، چنان مفتون و مسحور می‌شود که گویی از خود بیگانگی‌اش آغاز گشته است. سخن از «مولع گشت این مفتون درین» اشاره به همین دلبستگی شدید و بی‌اختیار او به حرافِ خیاط است. او دیگر نه به پارچه‌اش فکر می‌کند، نه به گرویی که بسته، و نه به زیانی که لحظه به لحظه از سرمایه‌اش کاسته می‌شود.

من قویاً معتقدم که مولانا در این حکایت، حالِ غالبِ انسان‌ها را روایت می‌کند؛ انسان‌هایی که به قول خودش «به لهو و لاغ فربه گشته‌ایم». زندگی را به شوخی گرفته‌ایم، عمر گران‌بها و انرژیِ بی‌بازگشتمان را به دست تاران می‌دهیم و مدام از این و آن می‌خواهیم که ما را با افسانه‌ها و لطیفه‌های تازه سرگرم کنند تا از واقعیتِ وجود خود و از سرمایه‌ای که بی‌محابا از کف می‌دهیم، غافل بمانیم. همان‌طور که ترک از فرط خنده و مضحکه، چشم تنگش بسته می‌شد و عقلش جَسته (فرار می‌کرد)، ما نیز در «قهقهه» و «لاغ» روزگار، سرمست می‌شویم و «دعوی پیشانه‌مان» را، یعنی ادعاهای اولیه و مسئولیت‌های اصلی‌مان را از یاد می‌بریم.

این «خسارت» و «غبین» که مولانا از آن سخن می‌گوید، تنها از دست رفتن چند وجب پارچه نیست. این از کف رفتن عمر است، از دست دادن بیداریِ روح است، و تن دادن به غفلتی است که تمامیِ هستیِ انسان را فرامی‌گیرد. آن خیاطِ مکار، تمثیلِ روزگارِ بازیگر است و یا شیطانِ درون و بیرون، که «آبروی صد هزاران چون تو را برد». این دزد، در سکوت و در حالی که ما را با «افسانه و فسون» مشغول داشته، از ما می‌رباید و ما «بی‌خبر کین چه خسارست و غبین» همچنان به بازی ادامه می‌دهیم. مولانا بارها هشدار می‌دهد که این چرخ و فلک با تمام لطایف و خوشی‌هایش، در نهایت آنچه را داده به باد می‌دهد و «داد داده را بر باد» می‌دهد. تنها فرق خیاط با خداوند در این است که خیاط می‌دزدد، ولی خداوند «ستار خوست»، ولی اگر از حد بگذریم، همان خدای ستار، غماز ما خواهد شد. این تمثیل مرا به یاد آن «بزرگان طفل‌خو» می‌اندازد که با عمر صدساله، هنوز تجربه‌ای از این روزگار کسب نکرده‌اند و به «بهر کد» یعنی گداییِ شوخی و سرگرمی نشسته‌اند.

نکات کلیدی

  • سرگرمی‌ها و «لاغِ» روزگار، انسان را از واقعیت وجودی و زیان‌های پنهان غافل می‌کند.
  • فریفتگی به شوخی‌ها و قصه‌های بیهوده، به معنای از دست دادن سرمایه‌ی عمر و بیداریِ روح است.
  • مولانا این مفتون شدن را حال عمومی اکثر آدمیان می‌داند که به غفلت در دام «خسارست و غبین» می‌افتند.
  • این تمثیل، یک هشدار عمیق است در مورد نقش فریبندهٔ جهان و قوای نفسانی که ما را از خود بیگانه می‌کند.
  • غفلت از سرمایه‌های وجودی در پی خنده‌های بیهوده، منجر به بیداری دیرهنگام و دست خالی ماندن می‌شود.

Sources: d6-s37 · 00:47:11 d6-s37 · 00:50:50 d6-s37 · 00:54:55

به زبانِ تو — ستاسو ژبه · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.