لوستل دفتر ۶ د خیاطي لخوا ټوکې کول او د ترک د خندا له قوت څخه د هغه د دوو تنګو سترګو پټیدل او د خیاطي فرصت موندل بيت ۱۷۰۵

M6:1705 — رحم آمد بر وی آن استاد را / کرد در باقی فن و بیداد را

رحم آمد بر وی آن استاد راکرد در باقی فن و بیداد را
✦ دا بیت په پښتو وړاندې کړئ

M6:1705

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — د هغه د مثنوي له ثبت شویو لیکچرونو څخه

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: آن استاد (خیاط) بر او (ترک) ترحم آورد، اما با این حال فن و ستمکاری باقی‌ماندهٔ خود را به کار بست. معنا: خیاط استادکار با وجود لحظه‌ای ترحم بر ساده‌دلی مشتری ترک، باز هم از مهارت و شیوهٔ فریبکارانهٔ خود دست نکشید و او را بیشتر فریب داد.

شرح

این بیت از مثنوی، که در دلِ داستان شگفت ترک و درزی جای گرفته، پرده از یک حقیقت روان‌شناختی و هستی‌شناختی عمیق برمی‌دارد. مولانا در این داستان، خیاط مکار را نماد جهان فریبکار و ترکِ ساده‌دل را نماد انسان غافل و مسحور می‌سازد. در این لحظه، پس از آن همه شیادی و دزدی پارچه، خیاط (که همان نماد جهان است) یک لحظه ترحم بر دلش می‌نشیند. اما این ترحم، هر چند واقعی، قادر نیست مانع از بیداد او شود.

می‌دانید، ما انسان‌ها بارها و بارها در زندگی خود، تحت تأثیر فریب‌ها و سرگرمی‌های این جهان قرار می‌گیریم. این جهان، همانند درزی مکار، با گفتن لطیفه‌ها و افسانه‌های دل‌ربا، ما را به خنده و غفلت می‌افکند. ترک در آن داستان از شدت خنده چشمانش بسته می‌شود، عقلش می‌پَرَد و از سرمایهٔ خویش، که همان پارچهٔ گرانبهاست، غافل می‌ماند. این سرمایه برای ما انسان‌ها، جز عمر گران‌سایه و نیروی جوانی و فرصت‌های بی‌بازگشت نیست. مولانا به ما می‌گوید که این درزی عام، این خیاطِ روزگار، بی‌وقفه لباس صدسالگانِ طفل خام را می‌درد و می‌دوزد؛ یعنی سرمایهٔ آنها را می‌رباید، حتی اگر در لحظه‌ای گذرا دلش به حال ایشان بسوزد.

اینجاست که مولانا از یک نکتهٔ الهیاتی مهم پرده برمی‌دارد: نفسِ «فن و بیداد» که در وجودِ خیاط ریشه دوانده، قوی‌تر از ترحمِ عارض و سطحی است. این بیداد، این تزویرِ ذاتیِ جهان، کار خود را می‌کند. این بیت یادآوری می‌کند که حتی ترحم نیز، اگر از ریشهٔ وجودی و عمق جان برنخیزد و به یک انقلاب درونی نینجامد، نمی‌تواند مسیر فریب و ستم را دگرگون کند. استاد خیاط، که خود سرشار از این فنِ مکرآمیز است، نمی‌تواند جز این باشد. او حتی با ترحمِ گذرا، در باقیِ کار خود، همان "فن و بیداد" را به کار می‌بندد؛ چرا که این همان خوی و طبیعت اوست، همانند چرخ فلک که با "لاغ"های خود، "آبروی صد هزاران چون تو" را می‌برد و از آنان می‌دزدد، هرچند که گاهی "باغ‌ها را داد داد" اما "چون دی آمد داده را بر باد داد". این بیت تلخ‌اندیشی در بابِ سرشتِ گریزناپذیرِ فریب در جهانِ غفلت‌زده را به اوج می‌رساند. این همان جهانی است که ما را "افسانه گشته و محو از وجود" می‌سازد و به ما می‌گوید: "خنده‌بین‌تر از تو هیچ افسانه‌ای نیست / تو خودت خنده‌دارترین افسانه‌ای."

نکات کلیدی

  • ترحمِ صرف، بی‌آنکه به تغییری عمیق در سرشتِ فرد بینجامد، قادر به مهار ظلم و فریب نیست.
  • این بیت، هشداری‌ست در باب غفلت انسان و آسیب‌پذیری او در برابر مکر جهانِ فریبکار.
  • مفهومِ «فن و بیداد» (هنرِ توأم با ستمگری) نشانگرِ آن است که فریب می‌تواند بسیار ماهرانه و حساب‌شده باشد.
  • آنچه از «سرمایه» انسان در این داستان ربوده می‌شود، در تمثیل، عمر و فرصت‌های گرانبهای اوست.
  • قصهٔ ترک و درزی، یادآورِ این حقیقت است که جهان با سرگرمی‌ها و خنده‌های خود، ما را از اصلِ خویش غافل می‌کند.

Sources: d6-s37 · 00:47:11 d6-s37 · 00:54:55 d6-s37 · 00:50:50

به زبانِ تو — ستاسو ژبه · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.