لوستل دفتر ۶ مثال بيت ۱۸۳۱

M6:1831 — گر نبودی این بزوغ اندر خسوف / گم نکردی راه چندین فیلسوف

گر نبودی این بزوغ اندر خسوفگم نکردی راه چندین فیلسوف
✦ دا بیت په پښتو وړاندې کړئ

M6:1831

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — د هغه د مثنوي له ثبت شویو لیکچرونو څخه

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: اگر این درخشش (حقیقت) در پردهٔ خسوف و تیرگی نبود، چندین فیلسوف راه خود را گم نمی‌کردند. معنا: این بیت بیان می‌دارد که حقیقت در این عالم نهفته و پنهان است و اگر آشکار بود، اندیشمندان و فیلسوفان در یافتن آن دچار سرگشتگی نمی‌شدند.

شرح

این بیت، به باور من، یکی از تعالیم بنیادی مثنوی را در خود نهفته دارد. مولانا اینجا از تعبیری عمیق استفاده می‌کند: «بزوغ اندر خسوف». بزوغ یعنی طلوع، درخشش، تجلی. خسوف یعنی تیرگی و پنهان‌شدن، همچون خورشیدی که در پس ماه یا ابری عظیم پنهان می‌شود. معنای اصلی این سخن آن است که حقیقت در این جهان آشکار و عریان نیست؛ خورشید حقیقت همواره زیر ابر است، نه در جلال تمام خود. این، صد در صد، یک درسِ مهمِ هستی‌شناسانه است.

از این روست که مولانا بلافاصله به فیلسوفان اشاره می‌کند و می‌گوید: «گر نبودی این بزوغ اندر خسوف، گم نکردی راه چندین فیلسوف.» فیلسوفان به چشم و عقل خود اعتماد می‌کنند. گمان می‌برند که با گشودن چشم بصیرت یا با به کار گرفتن نیروی فکر و استدلال، می‌توانند حقیقت را دریابند و برای دیگران بازگو کنند. اما مولانا می‌گوید این گمان نادرست است؛ نه حقیقت آن‌قدر آشکار است که دیدنی باشد، و نه زبان آن‌قدر شفاف است که بتواند حقیقت را بی پرده بازگو کند. این یک بن‌بست معرفتی نیست، بلکه حقیقتی در باب ماهیت هستی و حدود ادراک بشری است.

مسئله عمیق‌تر آنجاست که این پرده‌ها و حجاب‌ها گاهی به دست خود ما ایجاد می‌شوند. خیام چه زیبا گفت: «اسرار ازل را نه تو دانی و نه من، وین خط معما نه تو خوانی و نه من.» پرده هنگامی کنار می‌رود که «نه تو مانی و نه من.» یعنی ما خودمان حجابیم. همان‌طور که حافظ فرمود: «تو خود حجاب خودی حافظ، از میان برخیز.» هرچه می‌کوشیم این ابرها را کنار بزنیم، گویی با دست خودمان آن‌ها را غلیظ‌تر و کلفت‌تر می‌کنیم و حقیقت را از خود دورتر و پنهان‌تر می‌سازیم. این خودمانیم که چشم خود را بر آن پرده می‌زنیم، همان داغ ابلهی که قرآن در سوره مدثر می‌فرماید: «سنسمه علی الخرطوم.» داغی که بر بینی ابلهان نهاده می‌شود و آنان را نشان‌دار می‌کند.

در جهان امروز، این «خسوف» شکلی جدید یافته است. مارتین بوبر، فیلسوف یهودی، از «کسوف خداوند» (Eclipse of God) سخن می‌گوید. او معتقد بود که گذشتگان راحت‌تر به خدا دسترسی داشتند، اما ما در زندان طبیعت و اکنون در زندان صنعت افتاده‌ایم. این طبیعت دومی که خود ساخته‌ایم، آن‌قدر پرهیاهو است که دیگر صدای خدا و حتی صدای طبیعت را هم نمی‌شنویم. ما بر طبیعت حجاب افکنده‌ایم و بر چشمان و افکار خودمان نیز. این، من می‌گویم، نشان می‌دهد که امروز بیش از هر زمان دیگری نیازمند پیامبران و نور آن‌ها هستیم، نه اینکه انتظار پیامبر تازه‌ای بکشیم، بلکه باید به سوی پیام‌ها و بهار معرفتی که پشت سر گذاشته‌ایم بازگردیم و از آن مدد بگیریم تا بلکه بخشی از این ابرها را، که خود مسئولشانیم، پراکنده کنیم.

نکات کلیدی

  • حقیقت در این جهان پنهان و پوشیده است، نه آشکار و عریان (بزوغ اندر خسوف).
  • فلاسفه به دلیل اتکای صرف به عقل و ظاهر، در یافتن حقیقت راه خود را گم می‌کنند.
  • ما خود، با تصورات و ادراکاتمان، حجاب حقیقتیم و پرده‌ها را غلیظ‌تر می‌کنیم.
  • فرق بزرگی بین ظاهر و باطن وجود دارد؛ گنج‌های معنوی در خرابی‌ها و پنهانگاه‌هاست.
  • بشریت امروز، غرق در هیاهوی صنعت، بیش از همیشه نیازمند بازگشت به نور پیامبران است.

Sources: d6-s40 · 00:56:42 d6-s40 · 00:59:09

به زبانِ تو — ستاسو ژبه · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.