لوستل دفتر ۶ د هغه د سمندري غوا کیسه چې قیمتي جوهر یې د سمندر له ژورو څخه راوړل، په شپه کې یې د سمندر پر غاړه کیښودل. په روښنایۍ کې یې څرېدل. سوداګر له پټ ځای څخه راووت. کله چې غوا له جوهر څخه لرې تللې وه، سوداګر جوهر په خټو او توره خاوره پټ کړ او ونې ته پورته شو تر پایې او نږدېوالی پورې بيت ۲۹۳۷

M6:2937 — وان گلی کز رش حق نوری نیافت / صحبت گلهای پر در بر نتافت

وان گلی کز رش حق نوری نیافتصحبت گلهای پر در بر نتافت
✦ دا بیت په پښتو وړاندې کړئ

M6:2937

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — د هغه د مثنوي له ثبت شویو لیکچرونو څخه

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: آن گِلی که از بارانِ حق، نوری دریافت نکرد، نتوانست همنشینی با گِل‌های پُرگوهر را تاب بیاورد. معنا: این بیت می‌گوید که خاک یا گلی که از جانب خداوند روشنی و بصیرتی دریافت نکرده باشد، نمی‌تواند همنشینی و نزدیکی با کسانی را تحمل کند که در باطن خود دارای گوهرهای معنوی و نور الهی هستند. این ناتوانی در تحمل، ناشی از عدم درک آن باطن پرگوهر است.

شرح

این بیت، بی‌گمان یکی از ژرف‌ترین اشارات مولانا به قصهٔ ابلیس و آدم است؛ قصهٔ صورت‌بینی و باطن‌نابینی. مولانا در جای‌جای مثنوی بر این نکته تأکید می‌کند که عالَم ظاهر، پَردَه‌ای است بر باطن، و آنان که بر صورت می‌مانند، از معنا محروم می‌مانند. این بیت در ادامهٔ تمثیل گاو بحری و گوهر کاویان می‌آید؛ گاو بحری، گوهری تابناک را از قعر دریا برمی‌آورد و بر ساحل می‌نهد، اما تاجری حیله‌گر آن را با گِل می‌پوشاند. گاو بازمی‌گردد و چون جز گل نمی‌بیند، از گوهر خود روی برمی‌تابد و می‌گریزد.

من این تمثیل را، همچون مولانا، نه فقط یک داستان، بلکه شرحی از احوال روح انسان و تاریخ آفرینش می‌دانم. مولانا می‌گوید ابلیس نیز همین اشتباه را کرد؛ گل آدم را دید، اما آن «روح الهی» و «گوهری» که در دل آن گل نهفته بود را ندید. او خود را از آتش می‌دید و آدم را از گل، و به همین دلیل سجده را بر خود ناروا شمرد. او صورت‌بین بود، نه باطن‌شناس.

نکتهٔ کلیدی اینجاست که این «رش حق» یا «نور» که در بیت آمده، همان دمیدن روح الهی است در کالبد آدم. هر کس که این رش حق را دریافت نکند، یعنی به گوهری که در خود نهفته است واقف نباشد، طبیعتاً نمی‌تواند هم‌نشین گِل‌هایی باشد که «پُر در» (پُرگوهر) هستند. چرا؟ چون در خود، نوری برای شناخت آن گوهر ندارد. چشم بصیرت او کور است. چنین گلی، از حضور گُل‌های گران‌قیمتِ پُرگوهر احساس ناامنی و ناخوشی می‌کند و صحبت‌شان را برنمی‌تابد. این همان حس غریبه‌بودن با حقیقت خویش و دیگران است.

به تعبیر من، این بیت در واقع به دو دسته از انسان‌ها اشاره دارد: دسته‌ای که از «رش حق» بهره‌مند شده‌اند و درونشان گوهر پنهان دارد، و دسته‌ای که این نور را دریافت نکرده‌اند. دستهٔ دوم، چون خودشان از نور بهره‌ای نبرده‌اند و به گوهر خویش واقف نیستند، تحمل دیدن و هم‌نشینی با آنان که خود گنجینه‌ای از گوهرند را ندارند. این ناتوانی از جنس حسادت یا بیگانگی است؛ بیگانگی با آن گوهری که در خود نیز می‌توانستند بیابند. این نوری است که باید درون انسان را روشن کند تا بتواند گوهرهای نهفته در درون خود و دیگران را ببیند. اگر این نور نباشد، همه چیز را گل و لجن می‌بیند، همچون گاو بحری که از گوهر خود گریخت، و همچون ابلیس که از آدم روی گرداند.

این، عین خودشناسی است. اگر انسان خود را گل تنها ببیند و نه گلی که در آن گوهری از روح خدا دمیده شده، به خود و به دیگران ظلم کرده است. این بیت ما را به تأمل در گوهر خویش فرامی‌خواند و روشن می‌کند که دلیل بسیاری از کینه‌ها و عدم تحمل‌ها، همین غفلت از باطن و ندیدن گوهرهای پنهان در هر انسانی است.

نکات کلیدی

  • صورت‌بینی، حجابی بر باطن است: عدم درک گوهر درونی باعث ناتوانی در شناخت حقیقت می‌شود.
  • قصهٔ ابلیس و آدم، تمثیلی از صورت‌بینی: ابلیس گل را دید و از روح الهی در آدم غافل شد.
  • «رش حق» همان روح دمیده‌شده الهی است که بصیرت درونی می‌آفریند.
  • عدم درک گوهر خویش، موجب عدم تحمل گوهر دیگران می‌شود.
  • این بیت، ندیدن گوهر خود و دیگران را دلیل اصلی کینه‌ها و بیگانگی‌ها می‌داند.
  • خودشناسی، راهی برای دیدن گوهرهای پنهان در خود و جهان است.

Sources: d6-s66 · 00:64:52 d6-s66 · 00:69:00

به زبانِ تو — ستاسو ژبه · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.