لوستل دفتر ۶ د امرء القیس کیسه، چې د عربو پاچا وو او په بڼه کې ډیر ښکلی وو. د خپل وخت یوسف وو او د عربو میرمنې لکه زلیخا یې مړې وې او هغه یو شاعر وو، د حبيبي او منزل په یاد غزل یې وایه. کله چې ټولو میرمنو هغه په زړه کې غوښت، عجیبه ده، د هغه غزل او ژړا د څه لپاره و؟ شاید پوهیدلی و، چې دا ټول د یوې بڼې تمثیل دي، چې د خاورو پر تختو نقش شوي دي. بالاخره دې امرء القیس ته داسې حالت پیدا شو، چې د شپې نیمه له پاچاهۍ او اولاد څخه وتښتید او خپل ځان یې په دلق کې پټ کړ او له هغه اقلیم څخه بل اقلیم ته لاړ، د هغه چا په لټون کې، چې له پاک اقلیم څخه دی. (یختص برحمته من یشاء) تر پایه بيت ۴۰۴۹

M6:4049 — گیج نبود در روش بلک اندرو / حاملش دریا بود نه سیل و جو

گیج نبود در روش بلک اندروحاملش دریا بود نه سیل و جو
✦ دا بیت په پښتو وړاندې کړئ

M6:4049

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — د هغه د مثنوي له ثبت شویو لیکچرونو څخه

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: این روح در روش و رفتار خود گیج و گمراه نبود، بلکه گیجی و حیرت در خودِ آن بود؛ زیرا حاملش دریای بی‌کران حقیقت بود، نه سیل‌های خروشان و جویبارهای محدود و گذرا. معنا: مولانا می‌گوید گمگشتگی و سرگشتگی روح در اعمال و رفتار بیرونی آن نیست، بلکه این حیرت از آن روست که روح، حامل حقیقی خود را که دریای بی‌کرانِ حقیقت است، فراموش کرده و به جای آن خود را وابسته به سیل‌ها و جویبار‌های دنیا می‌پندارد. بدن، در اینجا، به مثابه طلسمی است که گنج روح را پوشانده و آن را به این گمگشتگی کشانده است.

شرح

من بر این باورم که این بیت، توضیحی مهم برای حال روح سرگشته‌ای است که بدن برایش چونان «گردنامه» یا طلسمی شده است. پیش‌تر، در بیت‌های پیشین، مولانا از این «گردنامه» سخن گفت که روح را گیج می‌کند؛ «گیج کرد این گردنامه روح را / تا بیابد فاتح و مفتوح را». این گردنامه، یعنی این تن و این عالمِ صورت، همچون طلسمی است بر گنجِ بی‌بهای روح. انسان تا زمانی که در چنبره این طلسم است، خود را گیج و گمراه می‌یابد، چرا که حقیقت خویش را از نظر دور داشته است.

اما این بیت توضیح می‌دهد که این «گیجی» روح، نه در «روش» و رفتارش، بلکه «اندر او» و در خود حقیقت وجودی‌اش است. این گیجی، سرگشتگی‌ای است در درکِ حقیقتِ حاملِ خویش. روح، در اصل و ماهیت خود، سرگشتهٔ رفتار نیست؛ بلکه معلولِ آن است که خود را در چنبرهٔ جسم و جهانِ کثرات محصور می‌بیند و از این‌رو از هستی‌بخش و حامل حقیقی خود غافل می‌ماند. این گمگشتگی، نه در چگونگی انجام کارهاست، بلکه در کَیفیتِ وجودی روح است که خود را متعلق به غیر از اصل خویش می‌پندارد.

«حاملش دریا بود، نی سیل و جو». این جمله، جانِ کلام است. روح را دریای بی‌کران حقیقت و حق تعالی بر دوش گرفته است، نه سیل‌های پرخروش و گذرا یا جویبارهای کوچک و محدود. دریا نماد عظمت، پایداری، عمق و فراگیری است؛ در مقابل، سیل و جویبار نماد ناپایداری، سطحی‌نگری و محدودیت هستند. روح انسان، گوهری از آن دریای بی‌انتهاست و حقیقت وجودی‌اش، پیوندی ناگسستنی با آن اقیانوس دارد. وقتی مولانا می‌گوید «حاملش دریا بود»، اشاره به این دارد که هستی و بقای روح، نه به حوادث و عارضه‌های سیل‌آسای دنیا وابسته است، و نه به جویبارهای علائق و تعلقات زودگذر؛ بلکه تماماً در گروِ اتصال و استغراق در دریای بی‌کرانِ حق است.

این درک، انسان را به مقام «فنا» رهنمون می‌شود که در بیت بعدی به‌روشنی بیان می‌گردد: «چون بیابد او که یابد، گم شود / همچو سیلی غرقه قلزم شود». زمانی که روح، این دریای حقیقت را بازیابد، در آن غرقه می‌شود و خودِ محدودش را از دست می‌دهد؛ همان‌طور که قطره به دریا پیوستن، گمش شدن نیست، بلکه یافتنِ خویشتنِ وسیع‌تر است. این همان معنای «تا نمردی زر ندادم» است؛ تا نفس و خودیِ کاذب نمیرد، حقیقتِ اصیل مجال تجلی نمی‌یابد. دانه باید در خاک گم شود تا درخت انجیر (تین) شود. این گمگشتگیِ در دریا، عین یافتن و رهایی از گیجی است.

نکات کلیدی

  • بدن همچون «طلسم» و «گردنامه»‌ای است که روح را از گنج حقیقی خود، یعنی اتصال به حقیقت، غافل و گیج می‌سازد.
  • گیجی روح نه در اعمال و «روش» بیرونی، بلکه در گم کردن «حامل» و تکیه‌گاه اصلی وجودی خود است.
  • حامل حقیقی روح، «دریای» بی‌کران حقیقت و حق تعالی است، نه «سیل و جو»های زودگذر و محدود دنیوی.
  • مقایسه دریا با سیل و جویبار، عظمت، پایداری و فراگیری حقیقت را در مقابل ناپایداری و محدودیت‌های دنیایی نشان می‌دهد.
  • برای رهایی از این گیجی، روح باید خود را به دریای حقیقت بسپارد و در آن «گم شود» (فنا یابد) تا به خویشتنِ حقیقی خود دست یابد.
  • این گم شدن و فنا، در واقع همان یافتن و رهایی از بند کثرات و بازگشت به اصل خویش است؛ همانند دانه که برای حیات باید در خاک بمیرد و در دریا گم شود.

Sources: d6-s88 · 01:39:00 d6-s88 · 01:40:00 d6-s88 · 01:03:00 d6-s90 · 01:07:39

به زبانِ تو — ستاسو ژبه · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.