لوستل› دفتر ۱› برخه ۹۳ → مخکنۍ · راتلونکې ←
بخش ۹۳ - برون انداختن مرد تاجر طوطی را از قفس و پریدن طوطی مرده
د سوداګر سړي لخوا طوطي له پنجرې څخه بهر غورځول او د مړ شوي طوطي الوتل
- M1:1831 بعد از آنَش از قفس بیرون فکندطوطیَک پَرّید تا شاخ بلند
- M1:1832 طوطی مرده چنان پرواز کردکآفتاب شرق، تُرکیتاز کرد
- M1:1833 خواجه حیران گشت اندر کار مرغبیخبر، ناگه بدید اسرار مرغ
- M1:1834 روی بالا کرد و گفت ای عندلیباز بیانِ حالِ خودْ، مان دِه نصیب
- M1:1835 او چه کرد آنجا که تو آموختی؟ساختی مکری و ما را سوختی؟
- M1:1836 گفت طوطی کاو به فعلم پند دادکه رها کن لطف آواز و وَداد
- M1:1837 زانکه آوازت ترا در بند کردخویشتن مُرده، پِیِ این پند کرد
- M1:1838 یعنی ای مطرب شده با عام و خاصمُرده شو چون من که تا یابی خلاص
- M1:1839 دانه باشی مرغکانت بَرچِنندغنچه باشی کودکانت بَرکَنند
- M1:1840 دانه پنهان کن بهکلی دام شوغنچه پنهان کن گیاه بام شو
- M1:1841 هر که داد او حُسن خود را در مَزادصد قضای بد سوی او رو نهاد
- M1:1842 چَشمها و خَشمها و رَشکهابر سرش ریزد چو آب از مَشکها
- M1:1843 دشمنان او را ز غیرت میدرنددوستان هم روزگارش میبَرند
- M1:1844 آنک غافل بود از کشت و بهاراو چه داند قیمت این روزگار؟
- M1:1845 در پناه لطف حق باید گریختکاو هزاران لطف بر ارواح ریخت
- M1:1846 تا پناهی یابی آنگه چون پناه!آب و آتش، مَر ترا گردد سپاه
- M1:1847 نوح و موسی را نه دریا یار شد؟نه بر اعداشان به کین قَهّار شد؟
- M1:1848 آتش ابراهیم را نی قلعه بود؟تا برآوَرْد از دل نَمرود، دود؟
- M1:1849 کوه، یحیی را نه سوی خویش خوانْد؟قاصدانش را به زخم سنگ راند؟
- M1:1850 گفت "ای یحیی! بیا در من گریزتا پناهت باشم از شمشیرِ تیز"