Divan-e Shams› Gazel 1144› Dístico 7 ← anterior · seguinte →
Divan-e Shams · غزل شمارهٔ ۱۱۴۴
- چنانک روزی در خواب رفت گلخن تاب به خواب دید که سلطان شدست و شد مغرور
G1144:7
Sua língua
Ainda sem tradução na sua língua — é feita para o gazel inteiro de uma só vez:
ai-draft · gemini-2.5-pro
Comentário a este dístico
Ainda não escrito — uma leitura atenta deste dístico no seu gazel:
O gazel inteiro ↗
- 1 ندا رسید به جانها ز خسرو منصور·نظر به حلقه مردان چه میکنید از دور
- 2 چو آفتاب برآمد چه خفتهاند این خلق·نه روح عاشق روزست و چشم عاشق نور
- 3 درون چاه ز خورشید روح روشن شد·ز نور خارش پذرفت نیز دیده کور
- 4 بجنب بر خود آخر که چاشتگاه شدست·از آنک خفته چو جنبید خواب شد مهجور
- 5 مگو که خفته نیم ناظرم به صنع خدا·نظر به صنع حجابست از چنان منظور
- 6 روان خفته اگر داندی که در خوابست·از آنچ دیدی نی خوش شدی و نی رنجور
- 7 چنانک روزی در خواب رفت گلخن تاب·به خواب دید که سلطان شدست و شد مغرور
- 8 بدید خود را بر تخت ملک وز چپ و راست·هزار صف ز امیر و ز حاجب و دستور
- 9 چنان نشسته بر آن تخت او که پنداری·در امر و نهی خداوند بد سنین و شهور
- 10 میان غلغله و دار و گیر و بردابرد·میان آن لمن الملک و عزت و شر و شور
- 11 درآمد از در گلخن به خشم حمامی·زدش به پای که برجه نه مردهای در گور
- 12 بجست و پهلوی خود نی خزینه دید و نه ملک·ولی خزینه حمام سرد دید و نفور
- 13 بخوان ز آخر یاسین که صیحه فاذا·تو هم به بانگی حاضر شوی ز خواب غرور
- 14 چه خفتهایم ولیکن ز خفته تا خفته·هزار مرتبه فرقست ظاهر و مستور
- 15 شهی که خفت ز شاهی خود بود غافل·خسی که خفت ز ادبیر خود بود معذور
- 16 چو هر دو باز از این خواب خویش بازآیند·به تخت آید شاه و به تخته آن مقهور
- 17 لباب قصه بماندست و گفت فرمان نیست·نگر به دانش داوود و کوتهی زبور
- 18 مگر که لطف کند باز شمس تبریزی·وگر نه ماند سخن در دهن چنین مقصور
ganjoor: sh1144 · public domain