Ler Livro 4 Seção 89 ← anterior · seguinte →

بخش ۸۹ - در بیان آنک وهم قلب عقلست و ستیزهٔ اوست بدو ماند و او نیست و قصهٔ مجاوبات موسی علیه‌السلام کی صاحب عقل بود با فرعون کی صاحب وهم بود

Explicação de que a ilusão é o oposto da razão e sua antítese; ela se assemelha a ela, mas não é ela. E a história dos diálogos de Moisés (que possuía razão) com o Faraó (que possuía ilusão).

  1. M4:2298 عقل ضد شهوتست ای پهلوانآنک شهوت می‌تند عقلش مخوان
  2. M4:2299 وهم خوانش آنک شهوت را گداستوهم قلب نقد زر عقلهاست
  3. M4:2300 بی‌محک پیدا نگردد وهم و عقلهر دو را سوی محک کن زود نقل
  4. M4:2301 این محک قرآن و حال انبیاچون محک مر قلب را گوید بیا
  5. M4:2302 تا ببینی خویش را ز آسیب منکه نه‌ای اهل فراز و شیب من
  6. M4:2303 عقل را گر اره‌ای سازد دو نیمهم‌چو زر باشد در آتش او بسیم
  7. M4:2304 وهم مر فرعون عالم‌سوز راعقل مر موسی به جان افروز را
  8. M4:2305 رفت موسی بر طریق نیستیگفت فرعونش بگو تو کیستی
  9. M4:2306 گفت من عقلم رسول ذوالجلالحجةالله‌ام امانم از ضلال
  10. M4:2307 گفت نی خامش رها کن های هونسبت و نام قدیمت را بگو
  11. M4:2308 گفت که نسبت مر از خاکدانشنام اصلم کمترین بندگانش
  12. M4:2309 بنده‌زادهٔ آن خداوند وحیدزاده از پشت جواری و عبید
  13. M4:2310 نسبت اصلم ز خاک و آب و گلآب و گل را داد یزدان جان و دل
  14. M4:2311 مرجع این جسم خاکم هم به خاکمرجع تو هم به خاک ای سهمناک
  15. M4:2312 اصل ما و اصل جمله سرکشانهست از خاکی و آن را صد نشان
  16. M4:2313 که مدد از خاک می‌گیرد تنتاز غذایی خاک پیچد گردنت
  17. M4:2314 چون رود جان می‌شود او باز خاکاندر آن گور مخوف سهمناک
  18. M4:2315 هم تو و هم ما و هم اشباه توخاک گردند و نماند جاه تو
  19. M4:2316 گفت غیر این نسب نامیت هستمر ترا آن نام خود اولیترست
  20. M4:2317 بندهٔ فرعون و بندهٔ بندگانشکه ازو پرورد اول جسم و جانش
  21. M4:2318 بندهٔ یاغی طاغی ظلومزین وطن بگریخته از فعل شوم
  22. M4:2319 خونی و غداری و حق‌ناشناسهم برین اوصاف خود می‌کن قیاس
  23. M4:2320 در غریبی خوار و درویش و خلقکه ندانستی سپاس ما و حق
  24. M4:2321 گفت حاشا که بود با آن ملیکدر خداوندی کسی دیگر شریک
  25. M4:2322 واحد اندر ملک او را یار نیبندگانش را جز او سالار نی
  26. M4:2323 نیست خلقش را دگر کس مالکیشرکتش دعوی کند جز هالکی
  27. M4:2324 نقش او کردست و نقاش من اوستغیر اگر دعوی کند او ظلم‌جوست
  28. M4:2325 تو نتانی ابروی من ساختنچون توانی جان من بشناختن
  29. M4:2326 بلک آن غدار و آن طاغی تویکه کنی با حق دعوی دوی
  30. M4:2327 گر بکشتم من عوانی را به سهونه برای نفس کشتم نه به لهو
  31. M4:2328 من زدم مشتی و ناگاه اوفتادآنک جانش خود نبد جانی بداد
  32. M4:2329 من سگی کشتم تو مرسل‌زادگانصدهزاران طفل بی‌جرم و زیان
  33. M4:2330 کشته‌ای و خونشان در گردنتتا چه آید بر تو زین خون خوردنت
  34. M4:2331 کشته‌ای ذریت یعقوب رابر امید قتل من مطلوب را
  35. M4:2332 کوری تو حق مرا خود برگزیدسرنگون شد آنچ نفست می‌پزید
  36. M4:2333 گفت اینها را بهل بی‌هیچ شکاین بود حق من و نان و نمک
  37. M4:2334 که مرا پیش حشر خواری کنیروز روشن بر دلم تاری کنی
  38. M4:2335 گفت خواری قیامت صعب‌ترگر نداری پاس من در خیر و شر
  39. M4:2336 زخم کیکی را نمی‌تانی کشیدزخم ماری را تو چون خواهی چشید
  40. M4:2337 ظاهرا کار تو ویران می‌کنملیک خاری را گلستان می‌کنم