Ler Livro 5 Seção 40 ← anterior · seguinte →

بخش ۴۰ - حکایت محمد خوارزمشاه کی شهر سبزوار کی همه رافضی باشند به جنگ بگرفت اما جان خواستند گفت آنگه امان دهم کی ازین شهر پیش من به هدیه ابوبکر نامی بیارید

A história de Mohammad Khwarazmshah que tomou pela guerra a cidade de Sabzevar, onde todos eram rafidis, mas eles pediram clemência. Ele disse: “Então eu lhes darei clemência se trouxerem de presente para mim, desta cidade, um homem chamado Abu Bakr.”

  1. M5:844 شد محمد الپ الغ خوارزمشاهدر قتال سبزوار پر پناه
  2. M5:845 تنگشان آورد لشکرهای اواسپهش افتاد در قتل عدو
  3. M5:846 سجده آوردند پیشش کالامانحلقه‌مان در گوش کن وا بخش جان
  4. M5:847 هر خراج و صلتی که بایدتآن ز ما هر موسمی افزایدت
  5. M5:848 جان ما آن توست ای شیرخوپیش ما چندی امانت باش گو
  6. M5:849 گفت نرهانید از من جان خویشتا نیاریدم ابوبکری به پیش
  7. M5:850 تا مرا بوبکر نام از شهرتانهدیه نارید ای رمیده امتان
  8. M5:851 بدرومتان هم‌چو کشت ای قوم دوننه خراج استانم و نه هم فسون
  9. M5:852 بس جوال زر کشیدندش به راهکز چنین شهری ابوبکری مخواه
  10. M5:853 کی بود بوبکر اندر سبزواریا کلوخ خشک اندر جویبار
  11. M5:854 رو بتابید از زر و گفت ای مغانتا نیاریدم ابوبکر ارمغان
  12. M5:855 هیچ سودی نیست کودک نیستمتا به زر و سیم حیران بیستم
  13. M5:856 تا نیاری سجده نرهی ای زبونگر بپیمایی تو مسجد را به کون
  14. M5:857 منهیان انگیختند از چپ و راستکه اندرین ویرانه بوبکری کجاست
  15. M5:858 بعد سه روز و سه شب که اشتافتندیک ابوبکری نزاری یافتند
  16. M5:859 ره گذر بود و بمانده از مرضدر یکی گوشهٔ خرابه پر حرض
  17. M5:860 خفته بود او در یکی کنجی خرابچون بدیدندش بگفتندش شتاب
  18. M5:861 خیز که سلطان ترا طالب شدستکز تو خواهد شهر ما از قتل رست
  19. M5:862 گفت اگر پایم بدی یا مقدمیخود به راه خود به مقصد رفتمی
  20. M5:863 اندرین دشمن‌کده کی ماندمیسوی شهر دوستان می‌راندمی
  21. M5:864 تختهٔ مرده‌کشان بفراشتندوان ابوبکر مرا برداشتند
  22. M5:865 سوی خوارمشاه حمالان کشانمی‌کشیدندش که تا بیند نشان
  23. M5:866 سبزوارست این جهان و مرد حقاندرین جا ضایعست و ممتحق
  24. M5:867 هست خوارمشاه یزدان جلیلدل همی خواهد ازین قوم رذیل
  25. M5:868 گفت لا ینظر الی تصویرکمفابتغوا ذا القلب فی‌تدبیر کم
  26. M5:869 من ز صاحب‌دل کنم در تو نظرنه به نقش سجده و ایثار زر
  27. M5:870 تو دل خود را چو دل پنداشتیجست و جوی اهل دل بگذاشتی
  28. M5:871 دل که گر هفصد چو این هفت آسماناندرو آید شود یاوه و نهان
  29. M5:872 این چنین دل ریزه‌ها را دل مگوسبزوار اندر ابوبکری بجو
  30. M5:873 صاحب دل آینهٔ شش‌رو شودحق ازو در شش جهت ناظر بود
  31. M5:874 هر که اندر شش جهت دارد مقرنکندش بی‌واسطهٔ او حق نظر
  32. M5:875 گر کند رد از برای او کندور قبول آرد همو باشد سند
  33. M5:876 بی‌ازو ندهد کسی را حق نوالشمه‌ای گفتم من از صاحب‌وصال
  34. M5:877 موهبت را بر کف دستش نهدوز کفش آن را به مرحومان دهد
  35. M5:878 با کفش دریای کل را اتصالهست بی‌چون و چگونه و بر کمال
  36. M5:879 اتصالی که نگنجد در کلامگفتنش تکلیف باشد والسلام
  37. M5:880 صد جوال زر بیاری ای غنیحق بگوید دل بیار ای منحنی
  38. M5:881 گر ز تو راضیست دل من راضیمور ز تو معرض بود اعراضیم
  39. M5:882 ننگرم در تو در آن دل بنگرمتحفه او را آر ای جان بر درم
  40. M5:883 با تو او چونست هستم من چنانزیر پای مادران باشد جنان
  41. M5:884 مادر و بابا و اصل خلق اوستای خنک آنکس که داند دل ز پوست
  42. M5:885 تو بگویی نک دل آوردم به توگویدت پرست ازین دلها قتو
  43. M5:886 آن دلی آور که قطب عالم اوستجان جان جان جان آدم اوست
  44. M5:887 از برای آن دل پر نور و برهست آن سلطان دلها منتظر
  45. M5:888 تو بگردی روزها در سبزوارآنچنان دل را نیابی ز اعتبار
  46. M5:889 پس دل پژمردهٔ پوسیده‌جانبر سر تخته نهی آن سو کشان
  47. M5:890 که دل آوردم ترا ای شهریاربه ازین دل نبود اندر سبزوار
  48. M5:891 گویدت این گورخانه‌ست ای جریکه دل مرده بدینجا آوری
  49. M5:892 رو بیاور آن دلی کو شاه‌خوستکه امان سبزوار کون ازوست
  50. M5:893 گویی آن دل زین جهان پنهان بودزانک ظلمت با ضیا ضدان بود
  51. M5:894 دشمنی آن دل از روز الستسبزوار طبع را میراثی است
  52. M5:895 زانک او بازست و دنیا شهر زاغدیدن ناجنس بر ناجنس داغ
  53. M5:896 ور کند نرمی نفاقی می‌کندز استمالت ارتفاقی می‌کند
  54. M5:897 می‌کند آری نه از بهر نیازتا که ناصح کم کند نصح دراز
  55. M5:898 زانک این زاغ خس مردارجوصد هزاران مکر دارد تو به تو
  56. M5:899 گر پذیرند آن نفاقش را رهیدشد نفاقش عین صدق مستفید
  57. M5:900 زانک آن صاحب دل با کر و فرهست در بازار ما معیوب‌خر
  58. M5:901 صاحب دل جو اگر بی‌جان نه‌ایجنس دل شو گر ضد سلطان نه‌ای
  59. M5:902 آنک زرق او خوش آید مر تراآن ولی تست نه خاص خدا
  60. M5:903 هر که او بر خو و بر طبع تو زیستپیش طبع تو ولی است و نبیست
  61. M5:904 رو هوا بگذار تا بویت شودوان مشام خوش عبرجویت شود
  62. M5:905 از هوارانی دماغت فاسدستمشک و عنبر پیش مغزت کاسدست
  63. M5:906 حد ندارد این سخن و آهوی مامی‌گریزد اندر آخر جابجا