گنجینهٔ پرسشها · عشق و دل
برای کسی که دلش شکسته، مثنوی چه دارد؟ چند بیت مرهموار بیاور.
مولانا دلشکستگی را نه یک فاجعه، بلکه آستانه لبریز شدن از حضور حق و فروریختن دیوارهای تنگ «خویشتن» میداند؛ رنجی که خانه وجود را ویران میکند تا گنجِ حضورِ معشوق در آن آشکار شود. او با شفقتی پدرانه به ما یادآوری میکند که خداوند خود خریدار و جبرانکننده این دلهای خسته است، چنانکه میسراید: «چون شکستهدل شدی از حال خویش / جابر اشکستگان دیدی به پیش» M4:1682. این کلام شریف به ما میآموزد که تاریکترین لحظات شب، آبستن سپیدهدم است و در پس هر ناامیدی، خورشیدی از امید انتظارمان را میکشد.
برای دلی که شکسته است، مثنوی معنوی و دیوان شمس نه فقط مجموعهای از ابیات تسلیبخش، بلکه یک جهانبینی کامل و یک مسیر درمانی را عرضه میکنند. در نگاه مولانا، شکستگی دل یک نقص یا فاجعه نیست؛ بلکه یک گشایش، یک ضرورت و یک موهبت پنهان است. این شکستگی، زبانِ بیزبانِ روح است که از تنگنای «خود» به فراخنای «او» پناه میجوید. مولانا، این طبیب الهی، زخم را نه برای بستن، که برای گشودن و نگریستن به اعماق آن میخواهد. او به ما نشان میدهد که چگونه از دل همین رنج، میتوان به گنجی بیبایان دست یافت.
این نوشتار، به تفصیل به کاوش در این گنجینه میپردازد و نشان میدهد که چگونه کلام مولانا مرهمی استوار بر دلهای خسته است.
۱. خداوند، خریدار دلهای شکسته: تجلی نام «جبّار»
یکی از اسماء الهی «جبّار» است. در فهم عامه، این نام بیشتر به معنای قهر و غلبه به کار میرود، اما در نگاه عارفان، وجه اصلی آن از ریشهی «جبران» میآید: اوست که شکستگیها را جبران میکند و استخوانهای شکسته را مرهم مینهد. خداوند، به تعبیر مولانا، در پی دلهای شکسته است، چرا که این دلها از ادعا و هستی مجازی تهی شده و آمادهی پذیرش لطف او گشتهاند. آنگاه که انسان در برابر حوادث روزگار یا در مسیر عشق، از خود و تدبیرهای خود ناامید و «شکستهدل» میشود، در حقیقت به نقطهی وصال نزدیک شده است.
چون شکستهدل شدی از حال خویش
جابر اشکستگان دیدی به پیش
M4:1682
این بیت، یک قانون معنوی را بیان میکند. «شکستهدل شدن از حال خویش» به معنای رسیدن به بنبستِ «من» است؛ جایی که فرد به عجز و ناتوانی خود در برابر تقدیر الهی اذعان میکند. دقیقاً در همین لحظهی فروپاشی است که وجه «جابر» (جبرانکننده) حق بر او متجلی میشود. تا زمانی که دل از باد غرور و امید به غیر، سخت و استوار است، جایی برای تجلی این لطف خاص نیست. شکستگی، ظرف دل را برای پذیرش این مرهم الهی آماده میسازد.
این دلداری در دیوان شمس، که زبان بیواسطهی شور و عشق مولاناست، با لطافتی عاشقانه بیان میشود. معشوق خود جوینده و درمانگر دل خسته است:
دل خسته را تو جویی ز حوادثش تو شویی
سخنی به درد گویی که همو کند دوایی
G2853:8
در اینجا، «حوادث» همان عواملی هستند که دل را میشکنند و میخراشند. اما این حوادث ابزاری در دست معشوقاند تا دل را از آلودگیها «بشوید». و شگفت آنکه خودِ «درد» نیز از اوست و سخنی که به زبان درد گفته میشود، عین «دوا» است. این یعنی رنج و درمان از یک سرچشمه میجوشند و شکستگی عین التیام است.
۲. گنج در ویرانی: منطق معکوس سلوک
شاید هیچ تصویری در مثنوی به اندازهی «گنج در ویرانی» برای تسلای دل شکسته گویا نباشد. در منطق دنیوی، آبادانی و عمارت مطلوب است و ویرانی و خرابی مذموم. اما در منطق معنوی مولانا، این معادله کاملاً برعکس است. هر آنچه به «من» و بنای خودی ما مربوط است، باید ویران شود تا گنج حقیقی که همان حضور حق و معرفت است، آشکار گردد.
این ویرانی، خود، شرط لازم برای یافتن آن گنج است. تا زمانی که خانه آباد و پر از اسباب و اثاثیهی خودی است، جایی برای گنج سلطانی نیست.
من چه غم دارم که ویرانی بوَد؟
زیر ویران گنج سلطانی بود
M1:1750
این بیت که از زبان طوطی در قفس بیان میشود، حالِ عارفِ محبوس در تن را بازگو میکند. «ویرانی» در اینجا، مرگ جسم یا فروپاشی تعلقات دنیوی است. عارف از این ویرانی غمگین نیست، زیرا میداند که حقیقت جاودانهی او، یعنی «گنج سلطانی»، در پس این کالبد خاکی نهفته است. به همین ترتیب، دل شکسته نیز نباید از ویرانی بنای آرزوها و امیدهایش غمگین باشد، چرا که این ویرانی، زمینهساز کشف گنجی بزرگتر است.
مولانا این اصل را به یک قانون کلی در عالم هستی بدل میکند:
گنج و گوهر کی میان خانههاست
گنجها پیوسته در ویرانههاست
M5:3445
این ویرانی گاه به دست خود سالک و با راهنمایی پیر صورت میگیرد و گاه به دست تقدیر و با ضربهی یک عشق یا یک مصیبت. در هر دو حال، هدف یکی است: کندن زمینِ وجود برای رسیدن به آب حیات.
قصر چیزی نیست ویران کن بدن
گنج در ویرانی است ای میر من
M6:3420
این «ویران کردن» به معنای ریاضتهای بیمعنا نیست، بلکه به معنای شکستن بتهای نفس و ترک تعلقاتی است که قصر وجود ما را اشغال کردهاند. این ویرانی، خود، عین آبادانی است، چرا که به دست معماری ازلی صورت میگیرد:
کرد ویران خانه بهر گنج زر
وز همان گنجش کند معمورتر
M1:310
این بیت از داستان بقال و طوطی، به زیبایی نشان میدهد که ویرانگری حق، مقدمهی معماری اوست. او خانهی دل را از اغیار خالی میکند تا خود در آن ساکن شود و آن را به گنج حضور خویش آبادان سازد. بنابراین، شکستن دل، در حقیقت خالی کردن خانه برای ورود صاحبخانه است.
این ویرانی، همان مقام «فقر» است که در عرفان مقامی بس بلند است. فقر یعنی تهی شدن از هر چیز جز خدا. در این تهیدستی و شکستگی است که امنیت حقیقی نهفته است، نه در داشتنها و ساختنها.
چون شکسته میرهد اشکسته شو
امن در فقرست اندر فقر رو
M4:2753
«اشکسته» یعنی کسی که از تکیه بر خود رها شده و به خدا پیوسته است. راه رسیدن به این رهایی، «شکسته شدن» است. اینجاست که دل شکستگی از یک حالت روانی صرف، به یک مقام معنوی رفیع تبدیل میشود.
۳. امید در دل نومیدی: قانون تضادها
یکی از بزرگترین مرهمهای کلام مولانا، تأکید مداوم او بر امیدواری در اوج ناامیدی است. او همواره به یاد ما میآورد که نظام عالم بر تضادها استوار است: شب مقدمهی روز است، زمستان به بهار میانجامد و غم، آبستن شادی است. بنابراین، یأس و ناامیدی، بزرگترین حجاب و کفر در طریقت عشق است.
کوی نومیدی مَرو اومیدهاست
سوی تاریکی مرو خورشیدهاست
M1:730
این بیت، یک فرمان روشن است. «کوی نومیدی» و «تاریکی» همان حالتی است که بر دل شکسته مستولی میشود. مولانا هشدار میدهد که در این حالت نمانیم و به آن دل نبندیم، زیرا این وضعیت، گذرا و مقدمهی حالتی دیگر است. این نگاه در دفتر سوم به یکی از شاهبیتهای امیدبخش مثنوی بدل میشود:
بعد نومیدی بسی اومیدهاست
از پس ظلمت بسی خورشیدهاست
M3:2925
این فقط یک دلداری شاعرانه نیست، بلکه بیان یک قانون هستیشناختی است. همانطور که از دل تاریکترین نقطه شب، سپیدهدم میروید، از عمق یأس و شکستگی نیز، خورشید امید و فرج طلوع خواهد کرد.
در دیوان شمس، این مضمون با شور و حرارتی بینظیر در غزل ۷۶۵ بیان شده است. این غزل، منشور امیدواری برای دلی است که از سوی معشوق رانده شده و درهای عالم به رویش بسته شده است:
هله نومید نباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند؟
G765:1در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند
G765:2و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند
G765:3
این ابیات، راهکار عملی مواجهه با دلشکستگی را نیز نشان میدهند: «صبر» و «نرفتن». یعنی ماندن در حضور همان دردی که از سوی معشوق رسیده و پذیرش آن. این صبر، کلید گشایش «ره پنهان» است؛ راهی که جز از طریق شکستگی و بنبست ظاهری، گشوده نمیشود.
۴. فرمان مهربانانه: «غم مخور»
در کنار تبیینهای عمیق فلسفی و عرفانی، مولانا گاه با زبانی ساده و پدری مهربان، مستقیماً به دل غمدیده نهیب میزند که «غم مخور». این فرمان، از موضع قدرت نیست، بلکه از سر شفقتی بیکران است. او به ما یادآوری میکند که غمخواری بزرگتر و تواناتر از ما، مسئولیت کار را بر عهده گرفته است. در داستان کنیزک رنجور و پادشاه عاشق، آنگاه که پادشاه از درمان کنیزک عاجز میشود، طبیب الهی از راه میرسد و به او میگوید:
من غم تو میخَورم، تو غم مخَور
بر تو من مشفقترم از صد پدر
M1:174
این بیت، به هر دل شکستهای اطمینان میدهد که ولی و کارسازی حقیقی، غم او را میخورد و شفقت او از هر شفقتی بالاتر است. پس باید بار غم را به او سپرد و دل را از اندوه خالی کرد. این غم نخوردن، به معنای بیخیالی نیست، بلکه به معنای واگذاری و توکل است.
این توصیه گاه جنبهی عملیتری نیز به خود میگیرد و ما را از حسرت خوردن بر گذشته بازمیدارد:
گفت دیگر بر گذشته غم مخور
چون ز تو بگذشت زان حسرت مبر
M4:2250
این بیت از داستان مرغی که به شکارچی پند میدهد، دعوتی است به «ابنالوقت» بودن. دلشکستگی اغلب ریشه در گذشته دارد. مولانا یادآوری میکند که آنچه گذشت، دیگر در اختیار تو نیست و حسرت خوردن بر آن، تنها نیروی حال تو را تباه میکند.
۵. دل شکسته، عرش رحمان: اوج تسلی
نقطهی اوج نگاه مولانا به دلشکستگی، آنجاست که این دل را نه فقط نیازمند لطف، بلکه منزلگاه و تجلیگاه خودِ حق میداند. این نگاه برآمده از آن حدیث قدسی مشهور است که خداوند میفرماید: «لا یَسَعُنی اَرْضی وَ لا سَمائی وَ لکِن یَسَعُنی قَلْبُ عَبْدِیَ الْمُؤْمِنِ» (زمین و آسمانم گنجایش مرا ندارند، اما قلب بندهی مؤمنم گنجایش مرا دارد). مولانا این حدیث را چنین به شعر درآورده است:
گفت پیغامبر که حق فرموده است
من نگنجم هیچ در بالا و پست
M1:2660در زمین و آسمان و عرش نیز
من نگنجم این یقین دان ای عزیز
M1:2661در دل مؤمن بگنجم ای عجب
گر مرا جویی در آن دلها طلب
M1:2662
این بزرگترین تسلی برای یک دل شکسته است. آن دلی که از عشق مجازی شکسته و از تعلقات دنیوی خالی شده، همان «قلب مؤمن» است که عرش رحمان میشود. شکستگی، در واقع، فروریختن دیوارهای زندان «خود» است تا فضای بیکران دل برای حضور یافتن آن معشوق بینهایت، باز شود. پس دل نه از غم، که از عظمت آن مهمانی که در راه است، میشکند. این شکستن، صدای باز شدن در برای ورود پادشاه است.
بنابراین، از دید مولانا، دلشکستگی یک تراژدی نیست، بلکه یک کیمیاگری است. فرآیندی است که در آن، «مسِ» وجود انسان در کورهی رنج گداخته میشود تا به «زرِ» معرفت و وصال بدل گردد. هر اشکی که از چشم فرو میچکد، غباری را از آینهی دل میشوید و آن را برای انعکاس جمال معشوق، آمادهتر میکند.
برای تعمق بیشتر در این مفاهیم، میتوانید داستان «گنج در ویرانه» را در بخشهای مختلف مثنوی، بهویژه در بخش ۹۰ از دفتر اول و بخش ۱۰۰ از دفتر ششم پی بگیرید. همچنین، غزل امیدبخش شماره ۷۶۵ از دیوان شمس که در اینجا به بخشی از آن اشاره شد، به طور کامل در اینجا قابل مطالعه است.
شاید بپرسی
- مولانا عشق را چگونه تعریف میکند؟ چند بیت کلیدی از مثنوی بیاور.
- فرق عقل و عشق در مثنوی چیست؟ آیا مولانا دشمن عقل است؟
- عشق مجازی و عشق حقیقی در مثنوی چه نسبتی دارند؟ آیا عشق زمینی راه است یا چاه؟
- «هر که را جامه ز عشقی چاک شد، او ز حرص و عیب کلی پاک شد» را شرح بده.
- «علت عاشق ز علتها جداست» یعنی چه؟ چرا عشق را بیماریِ بیمانند میداند؟