گنجینهٔ پرسشها · بیتهای مشهور
«آدمی مخفی است در زیر زبان» را شرح بده.
عبارت عمیق «آدمی مخفی است در زیر زبان» بیانگر آن است که زبان در دیدگاه مولانا، پردهدار و در عین حال رونماکنندهی حریم مقدس جان آدمی است M2:846. تا زمانی که انسان خاموش است، گوهر وجودش در پس این حجاب پنهان میماند، اما با جاری شدن نخستین کلمات، گویی سرپوش از دیگِ باطن برداشته شده و عطر حکمت یا بوی ناخوش جهل و کینهی درون فاش میگردد. از این رو، هر سخنی که از دهان خارج میشود، آیینهای بیرحم و صادق است که عیار واقعیِ روح و مرتبهی وجودی گوینده را بازمینمایاند.
بسم الله الرحمن الرحیم
رسالهای در شرح «آدمی مخفی است در زیر زبان»: مراتب وجود و بیان در اندیشهی مولانا
مقدمه: بیش از یک ضربالمثل
مصرع مشهور «آدمی مخفی است در زیر زبان» در نگاه نخست، ضربالمثلی حکیمانه و پندی اخلاقی برای پاسداری از گفتار است. اما در جهانبینی مولانا جلالالدین محمد بلخی، این گزاره از سطح یک توصیهی عملی فراتر رفته و به یکی از ستونهای اصلی انسانشناسی، معرفتشناسی و طریقهی سلوک عرفانی او بدل میشود. این اصل، کلیدی است برای فهم رابطهی پیچیدهی میان «باطن» و «ظاهر»، «معنی» و «صورت»، «سکوت» و «سخن». مولانا این مفهوم را هم در قالب داستانهای تمثیلی و تعلیمی مثنوی معنوی و هم در زبان شور و شیدایی دیوان شمس تبریزی به اشکال گوناگون پرورده است. برای گشودن ابعاد این اندیشه، باید سفری پژوهشی را در آثار او آغاز کنیم و ببینیم که چگونه «زبان» در عین حال که پردهدار رازهای جان است، بیرحمترین پردهدرِ هستی آدمی نیز هست. این رساله میکوشد تا با تحلیل نظاممند ابیات و تمثیلهای کلیدی، نشان دهد که از دید مولانا، هر کلامی که بر زبان میآید، نه فقط یک پیام، که رونمایی از مرتبهی وجودی گویندهی آن است.
بخش اول: زبان، پردهدار و پردهدر
بیت کانونی این بحث، در دفتر دوم مثنوی و در دل داستانی هوشمندانه قرار دارد. پادشاهی برای آزمودن جوهر و وفاداری دو غلامی که به تازگی خریده است، یکی را به خلوت فرا میخواند و نزد او از غلام دیگر بدگویی میکند و او را امین خود میخواند. سپس همین آزمون را با غلام دوم تکرار میکند. هدف شاه این است که ببیند کدام یک از این دو، رازدار و وفادار است و کدام یک سخنچین و دهانلق. در این بستر داستانی است که مولانا اصل کلی خود را بنا مینهد:
آدمی مخفیست در زیر زبان
این زبان پردهست بر درگاه جان
M2:846
تحلیل دقیق این بیت، خود چندین لایه از معنا را آشکار میکند.
نخست، استعارهی «درگاه جان». جان و حقیقت وجودی انسان، به یک بارگاه، یک حریم مقدس و یک خانهی اسرار تشبیه شده است. این حریم، جایگاه رازهای الهی، نیات قلبی و جوهر حقیقی فرد است.
دوم، استعارهی «پرده». زبان، پردهای است که بر این درگاه آویخته شده. کارکرد پرده دوگانه است: تا زمانی که ساکن و بیحرکت است، درون خانه را از چشم اغیار میپوشاند و حافظ حریم آن است. این همان حالت «سکوت» است که در آن، آدمی مخفی و مستور باقی میماند. اما به محض آنکه بادِ سخن این پرده را به جنبش درآورد، هر آنچه در اندرون خانه میگذرد، خواه آراسته و خواه آشفته، بر بینندگان آشکار میشود. پس زبان در آنِ واحد، هم «حجاب» است و هم «کاشف». این خود انسان است که با هر کلمه، تصمیم میگیرد که این پرده را برای ستر و حفظ حریم به کار گیرد یا برای افشا و هتک آن.
مولانا برای اعتبار بخشیدن به این اصل، آن را به کلام نبوی مستند میکند. در دفتر اول، در خلال داستان شیر و خرگوش، هنگامی که خرگوش با زبانی چرب و نرم شیر را فریب میدهد، مولانا به این حدیث اشاره میکند:
گفت پیغامبر به تمییز کسان
مَرءُ مَخفیٌّ لَدَی طَیِّ اللِّسان
M1:1276
ترجمهی تحتاللفظی این حدیث منسوب چنین است: «مرد، پنهان است در زیرِ در هم پیچیدنِ زبانش». عبارت «طَیِّ اللِّسان» تصویری بسیار دقیق از سکوت است؛ زبان تا زمانی که در کام خود پیچیده و جمع شده، هویت و باطن صاحبش را فاش نمیکند. گشودن این پیچیدگی، رونمایی از آن هویت پنهان است.
بخش دوم: تمثیلهای زبان در مثنوی
مولانا برای تبیین این مفهوم بنیادین، تنها به استعارهی «پرده» بسنده نمیکند و در سراسر مثنوی، تمثیلهای گوناگونی را به کار میگیرد که هر یک، وجهی دیگر از ماهیت زبان را روشن میسازد.
۱. زبان چون سرپوش دیگ:
در دفتر ششم، مولانا از تصویری ساده و ملموس از آشپزخانه بهره میگیرد تا پیچیدهترین حقیقت را بیان کند:
یا زبان همچون سر دیگست راست
چون بجنبد تو بدانی چه اباست
M6:4892
باطن آدمی به دیگی تشبیه شده که در آن، افکار، نیات، اخلاقیات و باورها (آبا: طعام، خورش) در حال جوشیدن و پختن است. زبان، سرپوش این دیگ است. تا وقتی سرپوش بسته است، از محتویات دیگ خبری نیست. اما کافی است این سرپوش با گفتار، اندکی به لرزه درآید تا بو و بخار آنچه در درون میپزد، به مشام دیگران برسد. اگر درون دیگ، قلیهای معطر از حکمت و مهربانی باشد، رایحهاش دیگران را به سوی خود میکشد و اگر خورش سوختهی کینه و جهل باشد، بوی ناخوشش همه را میراند. این تمثیل، بر ناگزیری و سرعت این خود-افشاگری تأکید دارد.
۲. زبان چون سنگ و آهن:
در دفتر اول، در داستان طوطی و بازرگان، مولانا به وجه خطرناک و ویرانگر زبان اشاره میکند و آن را به ابزار تولید آتش تشبیه میکند:
این زبان چون سنگ و هم آهن وشست
وانچ بجهد از زبان چون آتشست
M1:1599
در این تصویر، زبان دیگر صرفاً یک افشاگر نیست، بلکه یک عامل فعال و بالقوه مخرب است. کلمات، جرقههایی هستند که از برخورد سنگ و آهنِ زبان با موضوعات عالم، به بیرون میجهند. این جرقهها میتوانند آتشی عظیم برپا کنند که هم خرمن وجود خود شخص و هم دیگران را بسوزاند. یک سخن نسنجیده، یک تهمت، یا یک غیبت میتواند فتنهای بیافریند که خاموش کردن آن ناممکن باشد. این تمثیل، مسئولیت سنگین گوینده را در قبال پیامدهای کلامش به تصویر میکشد.
۳. زبان: گنج بیکران و رنج بیدرمان:
مولانا در نهایت، این ماهیت دوگانهی زبان را در یک بیت متناقضنما و جامع، خلاصه میکند:
ای زبان هم گنج بیپایان توی
ای زبان هم رنج بیدرمان توی
M1:1708
زبان میتواند خزانهدار گنجهای بیپایان حکمت، معرفت، عشق و هدایت باشد. کلام انبیا و اولیا از این جنس است. اما همین ابزار میتواند سرچشمهی رنجهای بیدرمانی چون نفاق، دروغ، دلشکستگی و گمراهی نیز باشد. این بیت نشان میدهد که زبان فینفسه خنثی است و این جوهر درونی انسان است که آن را به گنج یا رنج بدل میکند.
بخش سوم: پنهانیِ جوهر آدمی
چرا این همه تأکید بر مخفی بودن انسان وجود دارد؟ مولانا معتقد است که «آدمی» پیچیدهترین و پنهانترین مخلوق عالم است. این پنهانی صرفاً یک حجاب اجتماعی نیست، بلکه یک واقعیت وجودی است. او در دفتر سوم، این پنهانی را حتی از موجودات نادیدنی مانند «پری» نیز عمیقتر میداند:
گر به ظاهر آن پری پنهان بوَد
آدمی پنهانتر از پریان بوَد
M3:4254
پریان از «چشم سر» و حواس ظاهری پنهاناند، اما حقیقت انسان حتی از «چشم عقل» و بصیرت نیز میتواند مستور بماند. صورت جسمانی، رفتارها و حتی اعمال عبادی انسان، همگی میتوانند حجابی بر باطن او باشند. در نگاه عرفانی مولانا، انسان عالم صغیر و نسخهی جامعی از کل هستی است. این جهان پهناور درونی، این اقیانوس بیکران معانی، چگونه میتواند در کالبد صورت ظاهری شناخته شود؟ از این رو، زبان به یکی از معدود پنجرهها (و شاید مهمترین آنها) برای نگریستن به این جهان درونی تبدیل میشود. هر سخن، نمونهای است که از آن اقیانوس برداشته میشود و نشان از شوری یا شیرینی، زلالی یا تیرگی آن دارد.
بخش چهارم: طنین در دیوان شمس: زبانِ دل
این مضمون در دیوان شمس، که آینهی احوالات وجدآمیز و عاشقانهی مولاناست، با بیانی شخصیتر، عاطفیتر و کالبدیتر ظاهر میشود. اگر در مثنوی، زبان «پرده» یا «سر دیگ» است، در غزلیات به رگی تپنده در زیر گوشت تشبیه میشود که نبض دل را آشکار میکند:
هین خمش دل پنهانست چو رگ زیر زبان
آشکارا شود آن رگ چو زبان برخیزد
G781:9
در این بیت، «دل» که مرکز عواطف و احوالات معنوی است، به صراحت جایگزین «جان» میشود. استعارهی «رگ» پیوند بیواسطه و حیاتی میان کلام و حال قلبی را به تصویر میکشد. سخن گفتن، مانند فشردن این رگ است که خون پنهان درون را به سطح میآورد و رنگ و کیفیت آن را (که نشان از سلامت یا بیماری دل است) نمایان میسازد.
در غزلی دیگر، مولانا دهان را به «غمّاز» یا خبرچین خائنی تشبیه میکند که اسرار درون را بر خلاف میل صاحبش فاش میسازد و از این روست که عارف به سکوت پناه میبرد:
چو بدیدم که دهانم شد غماز نهانم
سخن فاش چه گویم که ز مرموز خموشم
G1614:4
این نگاه، نشاندهندهی مبارزهی درونی سالک برای مهار کردن این «غمّاز» است. کنترل زبان در اینجا دیگر یک ادب اجتماعی نیست، بلکه یک ضرورت در مجاهدهی نفس و حفظ اسرار الهی است که در دل به امانت گذاشته شده است.
بخش پنجم: فراسوی زبان: دو دهان و مرتبهی خاموشی
در اوج نگاه مولانا به این موضوع، او از زبان به مثابه یک ابزار فراتر میرود و آن را به دو مرتبهی وجودی تقسیم میکند. انسان در حقیقت دو دهان دارد:
دو دهان داریم گویا همچو نی
یک دهان پنهانست در لبهای وی
M6:2001
دهان اول، دهان ظاهری و جسمانی است. این دهان «گویا همچو نی» است؛ یعنی مانند نی، از عالم صورت، کثرت و جداییها سخن میگوید. زبانش، زبان حروف و اصوات است که در عالم تفکر استدلالی و ارتباطات روزمره به کار میرود. این زبان، اگرچه لازم است، اما محدود و حجابآفرین است.
دهان دوم، دهان باطنی و روحانی است که «پنهانست در لبهای وی» (لبهای جان). این دهان، زبانِ جان است که بیواسطهی حروف و کلمات، با عالم معنا و وحدت سخن میگوید. این همان مرتبهای است که در آن، ارتباط از جنس «حال» است، نه «قال». این همان عشقی است که زبان خاص خود را دارد:
گرچه تفسیرِ زبان روشنگرست
لیک عشقِ بیزبان روشنترست
M1:114
از این منظر، غایت سلوک، بستن دهان اول (خاموشی یا صمت) برای گشودن دهان دوم است. خاموشی در عرفان مولانا، نفی ارتباط نیست، بلکه رسیدن به عالیترین و زلالترین شکل ارتباط است. سالک میکوشد تا از هیاهوی زبانِ صورت عبور کند تا بتواند نجوای بیصوتِ زبانِ معنا را بشنود و با آن سخن بگوید.
خاتمه
در جمعبندی این پژوهش، درمییابیم که اصل «آدمی مخفی است در زیر زبان» در منظومهی فکری مولانا، بسیار فراتر از یک پند ساده است. این اصل، یک ابزار تشخیصی برای طبیب روحانی است که با آن، سلامت و بیماری دلها را میسنجد. این یک یادآوری دائمی است که هر utterance، یک self-portrait است؛ هر کلمهای که بر زبان میآید، پردهای از نگارخانهی باطن را کنار میزند و تصویری از آن را به نمایش میگذارد.
مسیر سالک در نگاه مولانا، سفری است از خود-افشاگری ناآگاهانه از طریق زبانِ قال، به خود-پوشانی آگاهانه از طریق سکوت، و در نهایت، رسیدن به مرتبهی بیانی متعالی از طریق «دهان پنهان» جان که زبانش، زبان عشق و وحدت است. از این رو، خردمند کسی نیست که خوب سخن میگوید، بلکه کسی است که میداند چه زمانی باید پردهی درگاه جان را فروافتاده نگاه دارد.
برای مطالعهی بیشتر:
- برای درک عمیقتر زمینهی داستانی که بیت محوری این بحث در آن آمده است، مطالعهی حکایت کامل «امتحان پادشاه به آن دو غلام کی نو خریده بود» در دفتر دوم مثنوی توصیه میشود.
- برای مشاهدهی نمونهای دیگر از نقش زبان در ایجاد سوءتفاهم و نزاع، داستان «منازعت چهار کس جهت انگور» در دفتر دوم، بسیار راهگشاست.
شاید بپرسی
- «بشنو این نی چون شکایت میکند» را شرح بده؛ چرا مثنوی با «بشنو» آغاز میشود؟
- «هر کسی کو دور ماند از اصل خویش، باز جوید روزگار وصل خویش» یعنی چه؟
- «با کریمان کارها دشوار نیست» از کدام داستان است و چه میگوید؟
- «آب کم جو تشنگی آور به دست» یعنی چه؟ درد و طلب در مثنوی چه جایگاهی دارد؟
- «تو برای وصل کردن آمدی، نی برای فصل کردن آمدی» — خدا این را به که گفت و چرا؟