دفتر ۲  ·  32 beyts

بخش ۱۱۲ - منازعت چهار کس جهت انگور کی هر یکی به نام دیگر فهم کرده بود آن را

با این بخش گفت‌وگو کن — ask the Masnavi about this section

پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →
  1. M2:3690 چار کس را داد مردی یک درم آن یکی گفت این به انگوری دهم
  2. M2:3691 آن یکی دیگر عرب بُد گفت لا من عِنب خواهم نه انگور ای دغا
  3. M2:3692 آن یکی ترکی بُد و گفت این بنم من نمی‌خواهم عنب، خواهم ازم
  4. M2:3693 آن یکی رومی بگفت این قیل را تَرک کن خواهیم استافیل را
  5. M2:3694 در تنازع آن نفر جنگی شدند که ز سِرّ نامها غافل بُدند
  6. M2:3695 مشت بر هم می‌زدند از ابلهی پُر بدند از جهل و از دانش تهی
  7. M2:3696 صاحب سِرّی عزیزی، صد زبان گر بدی آنجا بدادی صلحشان
  8. M2:3697 پس بگفتی او که من زین یک درم آرزوی جمله‌تان را می‌دهم
  9. M2:3698 چونک بسپارید دل را بی دغل این درمتان می‌کند چندین عمل
  10. M2:3699 یک درمتان می‌شود چار المراد چار دشمن می‌شود یک ز اتحاد
  11. M2:3700 گفت هر یکتان دهد جنگ و فراق گفت من آرد شما را اتفاق
  12. M2:3701 پس شما خاموش باشید انصتوا تا زبانتان من شوم در گفت و گو
  13. M2:3702 گر سخنتان می‌نماید یک نمط در اثر مایهٔ نزاعست و سخط
  14. M2:3703 گرمی عاریتی ندهد اثر گرمی خاصیتی دارد هنر
  15. M2:3704 سرکه را گر گرم کردی ز آتش آن چون خوری سردی فزاید بی گمان
  16. M2:3705 زانک آن گرمی او دهلیزیست طبع اصلش سردیست و تیزیست
  17. M2:3706 ور بود یخ‌بسته دوشاب ای پسر چون خوری گرمی فزاید در جگر
  18. M2:3707 پس ریای شیخ به ز اخلاص ماست کز بصیرت باشد آن وین از عماست
  19. M2:3708 از حدیث شیخ جمعیت رسد تفرقه آرد دم اهل جسد
  20. M2:3709 چون سلیمان کز سوی حضرت بتاخت کو زبان جمله مرغان را شناخت
  21. M2:3710 در زمان عدلش آهو با پلنگ انس بگرفت و برون آمد ز جنگ
  22. M2:3711 شد کبوتر آمن از چنگال باز گوسفند از گرگ ناورد احتراز
  23. M2:3712 او میانجی شد میان دشمنان اتحادی شد میان پرزنان
  24. M2:3713 تو چو موری بهر دانه می‌دوی هین سلیمان جو چه می‌باشی غوی
  25. M2:3714 دانه‌جو را دانه‌اش دامی شود و آن سلیمان‌جوی را هر دو بود
  26. M2:3715 مرغ جانها را درین آخر زمان نیستشان از همدگر یک دم امان
  27. M2:3716 هم سلیمان هست اندر دور ما کو دهد صلح و نماند جور ما
  28. M2:3717 قول ان من امة را یاد گیر تا به الا و خلا فیها نذیر
  29. M2:3718 گفت خود خالی نبودست امتی از خلیفهٔ حق و صاحب‌همتی
  30. M2:3719 مرغ جانها را چنان یکدل کند کز صفاشان بی غش و بی غل کند
  31. M2:3720 مشفقان گردند همچون والده مسلمون را گفت نفس واحده
  32. M2:3721 نفس واحد از رسول حق شدند ور نه هر یک دشمن مطلق بدند

↓ download .txt ↓ JSON