گنجینهٔ پرسشها · داستانها
«تو لیلی را به چشم مجنون ببین» از کدام حکایت است و چه میگوید؟
این مضمون عمیق از «قصهٔ دیدن خلیفه لیلی را» در دفتر اول مثنوی معنوی سرچشمه میگیرد؛ آنجا که خلیفه با دیدهای ظاهرنگر زیبایی لیلی را منکر میشود و پاسخ میشنود که شرط درک این زیبایی، داشتن چشم مجنون است M1:413. این داستان با زبانی شیرین و نمادین بیان میکند که ادراک حقیقت و جمال باطنی جهان از توان عقل حسابگر و حواس ظاهری خارج است و برای شهود معنای حقیقی هر چیز، باید با دیدهای نگریست که به نور عشق تطهیر و بینا شده باشد.
لیلی را به چشم مجنون دیدن: پژوهشی در معرفتشناسی عشق در آثار مولانا
عبارت «لیلی را به چشم مجنون ببین» گرچه به این شکل دقیق در مثنوی معنوی یا دیوان شمس نیامده، اما عصاره و جانمایهٔ یکی از بنیادینترین آموزههای معرفتشناختی و ontological مولانا جلالالدین محمد بلخی است. این اصل، صرفاً یک توصیهٔ رمانتیک نیست، بلکه یک دکترین عرفانی تمامعیار است که بر تفکیک قاطع میان دو سطح از ادراک استوار است: ادراک ظاهری و حسی (چشم سر) و بصیرت باطنی و شهودی (چشم دل). در جهانبینی مولانا، گذار از سطح اول به سطح دوم، که همان سفر از صورت به معناست، جز با کیمیای عشق (عشق) ممکن نیست. «چشم مجنون» استعارهای است برای نگاهی که عشق آن را تطهیر کرده و از حجابهای عادت، عقل جزوی و حواس ظاهری رهانیده است.
در این پژوهش جامع، این مضمون محوری را در دو اقیانوس آثار مولانا، یعنی مثنوی تعلیمی و دیوان غنایی، پی میگیریم. نخست، به بررسی تجلیات روایی و تعلیمی این اصل در حکایات مثنوی میپردازیم و سپس، طنین وجدآمیز و بیواسطهٔ آن را در غزلهای دیوان شمس میشنویم تا نشان دهیم که این آموزه چگونه در تار و پود اندیشه و تجربهٔ او تنیده شده است.
بخش اول: چارچوب تعلیمی در مثنوی معنوی: از حکایت تا نظریه
مثنوی، به عنوان کتاب «اصول اصول اصول دین»، این حقیقت عرفانی را نه در قالب مفاهیم انتزاعی، بلکه از طریق داستانها و شخصیتهای ملموس به مخاطب عرضه میکند. مولانا با به کارگیری حکایتهای تودرتو، خواننده را به سفری درونی دعوت میکند تا خود، نارسایی «چشم خلیفه» و ضرورت یافتن «چشم مجنون» را دریابد.
۱.۱. حکایت خلیفه و لیلی: نارسایی نگاه ظاهر (چشم سر)
مشهورترین و نمادینترین صحنه برای این بحث، در دفتر اول مثنوی، در «قصهٔ دیدن خلیفه لیلی را» رقم میخورد. در این حکایت، خلیفه به مثابهٔ کهنالگوی قدرت دنیوی، عقل جزوی (عقل جزوی) و ادراک مبتنی بر حواس ظاهره، عمل میکند. او که آوازهٔ عشق مجنون و زیبایی لیلی را شنیده، از سر کنجکاوی و با منطق حسابگرانهٔ خود، میخواهد این «فتنهٔ آفاق» را با چشم خود بسنجد. اما پس از آنکه لیلی را به حضورش میآورند، با دختری روبرو میشود که در چارچوب معیارهای زیباییشناختی عمومی، چندان برجسته نیست. شگفتی و ناباوری خلیفه در این بیت موج میزند:
گفت لیلی را خلیفه، کان توی؟
کز تو مجنون شد پریشان و غَوی؟
M1:412
خلیفه با پرسش خود، هم هویت لیلی را جویا میشود و هم در آن تردید میکند. واژهٔ «غَوی» در اینجا ایهام دارد؛ هم میتواند به معنای «گمراه و مفتون» باشد و هم به معنای «نالان و فریادکنان» از ریشهٔ فارسی «غو». هر دو معنا، به آشفتگی و خروج مجنون از هنجارهای عقلانی اشاره دارد که برای خلیفه قابل درک نیست. او سپس قضاوت خود را صریحاً بیان میکند:
از دگر خوبان تو افزون نیستی!
گفت: خامش، چون تو مجنون نیستی
M1:413
پاسخ لیلی، یک جملهٔ کوتاه و ویرانگر است که بنیاد معرفتشناسی خلیفه را به لرزه درمیآورد: «خاموش، چون تو مجنون نیستی». این پاسخ، یک جدل شخصی نیست، بلکه یک بیانیهٔ معرفتشناختی است. لیلی به او میفهماند که شرط لازم برای «دیدن» زیبایی او، «بودن» در مقام مجنون است. ابزار سنجش خلیفه (چشم سر) برای ادراک حقیقتی که مجنون شهود میکند، از اساس ناکارآمد است. زیبایی لیلی یک کیفیت باطنی است که تنها بر گیرندهای که با عشق همفرکانس شده باشد، متجلی میشود. خلیفه «صورت» را میبیند، اما از «معنا»یی که در این صورت برای مجنون تجلی کرده، کاملاً محجوب است. این داستان، درسی بنیادین است: حقیقت، بیش از آنکه در «ابژه» (آنچه دیده میشود) باشد، در «سوبژه» (بیننده) و کیفیت نگاه او نهفته است.
۱.۲. تمثیل کوزه و شراب: تفکیک صورت (صورت) از معنا (معنی)
در دفتر پنجم، مولانا این آموزه را در حکایتی دیگر، از زبان خود مجنون، عمیقتر میکاود. در این روایت، «ابلهان» و خیرخواهان جاهل، مجنون را ملامت میکنند که شیفتهٔ کسی شده که از نظر ظاهری، در قیاس با «صد هزاران دلربا»ی دیگر، چندان برجسته نیست. منطق ایشان، منطق بازار و مقایسهٔ کمّی است:
ابلهان گفتند مجنون را ز جهل
حسن لیلی نیست چندان، هست سهلبهتر از وی صد هزاران دلربا
هست همچون ماه اندر شهر ما
M5:3280-3281
پاسخ مجنون در اینجا، یک تمثیل دقیق عرفانی برای تبیین رابطهٔ ظاهر و باطن است. او صورت و کالبد لیلی را به «کوزه» تشبیه میکند، اما آن حسن و زیبایی اصیلی را که او درک میکند، به «می» (شراب) درون آن مانند میکند؛ شرابی که از دست خداوند و از طریق همین صورت به او نوشانده میشود:
گفت صورت کوزه است و حسن می
می خدایم میدهد از نقش وی
M5:3282
این بیت به صراحت، معشوق زمینی را به جایگاه «مظهر» و «محل تجلی» (locus of theophany) حقیقت الهی برمیکشد. مجنون نمیگوید «من در او زیبایی میبینم»، بلکه میگوید «خداوند از نقش او به من شراب مینوشاند». این شراب، همان معنا، عشق، و زیبایی باطنی است که چشم «ناصواب» و نامحرم، قادر به دیدن آن نیست. او سپس این تمثیل را بسط میدهد:
مر شما را سرکه داد از کوزهاش
تا نباشد عشق اوتان گوش کَشکوزه میبینی ولیکن آن شراب
روی ننماید به چشم ناصواب
M5:3283, M5:3285
مجنون به عیبجویان میگوید شما نیز از همین کوزه میچشید، اما بهرهٔ شما «سرکه» است، نه شراب. این سرکه، همان قضاوت عقلانی، دافعه و بیمیلی است که شما را از جذبهٔ عشق در امان نگه میدارد. شما تنها «کوزه» (صورت) را میبینید، اما آن شراب (معنا) خود را بر «چشم ناصواب» آشکار نمیکند. «چشم ناصواب» چشمی است که به عشق، تسلیم و نیاز آراسته نشده و هنوز در بند معیارهای خودی و بیرونی است.
۱.۳. دعوت مستقیم: «اندر آ و بنگرش از چشم من»
شاید صریحترین و موجزترین بیان این اصل، در بیتی از دفتر سوم آمده باشد. در میانهٔ حکایتی دیگر، مجنون در پاسخ به یک منتقد که لیلی را صرفاً «نقش و تن» میبیند، او را به یک تحول بنیادین در منظرگاهش دعوت میکند:
گفت مجنون تو همه نقشی و تن
اندر آ و بنگرش از چشم من
M3:572
تشخیص مجنون دقیق است: «تو همه نقشی و تن». یعنی تمام هستی و ادراک تو در سطح صورت و جسمانیت محبوس است. اما راهحل او یک استدلال نیست، بلکه یک دعوت وجودی است: «اندر آ». این «اندر آمدن» به معنای ورود به عالم درونی مجنون، پذیرش منظرگاه عشق، و تجربهٔ جهان از جایگاه اوست. این بیت، به زیبایی، ضرورت «فنا فی العاشق» را برای دیدن معشوق بیان میکند. تا کسی از خودیِ خود بیرون نیاید و در جهانبینی عاشق حل نشود، نمیتواند آنچه را که او میبیند، ببیند.
۱.۴. از حکایت تا نظریه: اصل «چشم عاریتی»
مولانا در دفتر چهارم، این مفهوم را از بستر داستان لیلی و مجنون فراتر برده و آن را به یک اصل کلی در سلوک عرفانی بدل میکند. او به سالک طریق میآموزد که برای دیدن زیبایی «مطلوب» حقیقی (خداوند)، باید از چشم خود، که همان چشم نفسانی و عادتزده است، دست بشوید و چشم عاشقان او را به «عاریت» بگیرد:
گر تو خواهی کو ترا باشد شکر
پس ورا از چشم عشاقش نگرمنگر از چشم خودت آن خوب را
بین به چشم طالبان مطلوب را
M4:73-74
این یک دستورالعمل عملی در طریقت است. «چشم خود» همان نگاهی است که با پیشفرضها، منافع نفسانی و معیارهای سطحی آلوده است. برای شکستن این زندانِ ادراک، سالک باید به سراغ «عشاق» و «طالبان» برود؛ یعنی اولیا و عارفانی که چشمشان به نور حق روشن شده است. این همان اهمیت «صحبت» با پیران و همنشینی با اهل دل در تصوف است. اما مولانا به این نیز بسنده نمیکند و سالک را به مقامی بالاتر فرامیخواند:
بلک ازو کن عاریت چشم و نظر
پس ز چشم او بروی او نگر
M4:76
اوج این معرفتشناسی، آنجاست که سالک نه تنها از چشم دیگر عاشقان، بلکه از چشم خودِ معشوق به او مینگرد. این مقام «فنا فی الله» است؛ مقامی که در آن، بنده به کلی از خودیِ خود تهی شده و دیدن او، دیدن حق میشود. این آموزه، بازتاب مستقیم حدیث قدسی مشهور «نوافل» است که در آن خداوند میفرماید: «...پس آنگاه که او را دوست بدارم، شنوایی او شوم که با آن میشنود، و بینایی او شوم که با آن میبیند...».
بخش دوم: طنین وجدآمیز در دیوان شمس
اگر مثنوی این اصل را در کارگاه قصه و تعلیم پرورش میدهد، دیوان شمس آن را در آتشفشان شور و جذبه، بیواسطه فریاد میزند. در غزلها، لیلی و مجنون دیگر صرفاً شخصیتهای یک داستان نیستند، بلکه نمادهای سیالی برای تجربهٔ درونی خودِ مولانا در مقام عاشق و خداوند در مقام معشوق ازلیاند.
۲.۱. معشوق حقیقی، فراتر از هر نماد
در دیوان، مولانا بارها نشان میدهد که عشق زمینی (عشق مجازی)، هرچند میتواند پلی به سوی عشق حقیقی (عشق حقیقی) باشد، اما مقصد، بینهایت فراتر از پل است. در غزلی، او معشوق ازلی را چنان بیهمتا و متعالی توصیف میکند که حتی کهنالگوی معشوقان، یعنی لیلی، در برابر او خود به عاشقی بیقرار بدل میشود:
مجنون چو بیند مر تو را لیلی بر او کاسد شود
لیلی چو بیند مر تو را گردد چو مجنون ممتحن
G1790:10
این بیت، سلسلهمراتب عشق را به زیبایی تصویر میکند. اگر مجنون، که غرق در عشق لیلی است، به تجلی کامل معشوق حقیقی دست یابد، لیلی در نظرش بیرنگ میشود. و اگر خود لیلی، که در جایگاه معشوقیت نشسته، آن حقیقت را شهود کند، او نیز از مقام خود فرو افتاده و همچون مجنونی واله و آزموده خواهد شد. این نشان میدهد که «چشم مجنون» نیز خود مراتبی دارد و با هر تجلی برتر، افق دیدش گشودهتر میگردد.
۲.۲. درونیسازی درام: عارف، لیلی و مجنونِ خویش
در بسیاری از غزلها، مولانا صحنهٔ درام عشق را از جهان بیرون به عالم درون منتقل میکند. عارف، در سیر و سلوک خود، درمییابد که جوهر عشق، طلب و مطلوب، همگی در اعماق جان او نهفته است. او دیگر مجنونی نیست که در پی لیلیای در بیرون باشد؛ او خود، هم لیلی و هم مجنون است:
هر کسی اندر جهان مجنون لیلیّی شدند
عارفان لیلیِّ خویش و دم به دم مجنون خویش
G1247:2
این بیت، بیانگر استغنای عارف از تعینات بیرونی است. «لیلیِ خویش» همان روح الهی و حقیقت باطنی خود اوست، و «مجنونِ خویش» همان طلب و عشق و نیاز مداومی است که او را دمبهدم به سوی آن حقیقت درونی میکشاند. این سفر، سفری از خود به خود است.
۲.۳. مقام وحدت: عاشق و معشوق در یک پوست
نقطهٔ اوج این نگاه، در مقام وحدت (اتحاد) متجلی میشود، جایی که دوگانگی عاشق و معشوق به کلی رنگ میبازد. مولانا در بیتی شگفتانگیز، این اتحاد را چنین به تصویر میکشد:
لیلی و مجنون عجب هر دو به یک پوست درون
آینهٔ هر دو توی لیک درون نمدی
G2454:6
اینجا دیگر سخن از دو وجود مجزا نیست. عاشق و معشوق، هر دو در یک «پوست»، یعنی در یک وجود واحد، حاضرند. و آن وجود کیست؟ «توی». انسان، به ویژه «انسان کامل»، آینهای است که در آن، هم طلب مجنونوار و هم زیبایی لیلیوارِ حق، بازتاب مییابد. اما این حقیقت شگرف، «درون نمدی» پنهان است؛ یعنی زیر پوششی از تعینات جسمانی و غفلت، پوشیده مانده و تنها بر چشم اهل بصیرت آشکار است.
نتیجهگیری نهایی
سفر از «چشم خلیفه» به «چشم مجنون»، خلاصهٔ طریقت و جوهر عرفان مولاناست. این سفر، یک تحول معرفتشناختی و وجودی است که در آن، ابزار ادراک از حواس ظاهری و عقل جزوی، به «چشم دل» که با نور عشق روشن شده، تغییر مییابد.
* در سطح معرفتشناسی: این اصل میآموزد که حقیقت، امری پیشساخته و عینی نیست که همگان به یکسان آن را درک کنند. ادراک حقیقت، وابسته به ظرفیت و قابلیت «بیننده» است و عشق، کلید گشودن این ظرفیت است.
* در سطح هستیشناسی: این آموزه نشان میدهد که «صورت» و «معنا» دو امر جدا از هم نیستند. صورت، کوزه و مجرای تجلی معناست. چشم عاشق، چشمی است که میتواند از کوزه، شراب معنا را بنوشد، در حالی که چشم بیگانه، تنها گِلِ کوزه را میبیند.
* در سطح سلوک: این اصل، یک دستورالعمل عملی است: برای دیدن حقیقت، باید از «چشم خود» دست شست و نگاه عاشقان را به «عاریت» گرفت تا در نهایت، به مقامی رسید که با چشم خودِ حق، به جمال او نگریست.
بنابراین، «لیلی را به چشم مجنون دیدن» فراخوانی است به یک انقلاب درونی؛ انقلابی که در آن، انسان از زندان «خود» و ادراکهای محدودش رها شده و با تسلیم شدن به نیروی عظیم عشق، جهان و حقیقت را آنگونه که هست، یعنی به مثابهٔ تجلی بیکران زیبایی معشوق ازلی، شهود میکند.
برای کاوش بیشتر:
این مضمونِ دیدن باطن از ورای ظاهر، در حکایات دیگری نیز تکرار میشود. برای نمونه، میتوانید داستان «مؤذن زشت آواز» را در دفتر پنجم مثنوی مطالعه کنید که در آن، کافران به خاطر زشتی صدای مؤذن به او هدیه میدهند، زیرا بانگ او ایشان را از دین اسلام گریزان میکند و این در نظرشان خدمتی بزرگ است. این نیز نمونهای دیگر از تفاوت بنیادین در ادراک یک پدیدهٔ واحد از منظرهای گوناگون است.
* بخش ۱۴۳ - حکایت آن مؤذن زشت آواز کی در کافرستان بانگ نماز داد و مرد کافری او را هدیه داد
شاید بپرسی
- داستان کنیزک و پادشاه — نخستین قصهٔ مثنوی — را تعریف کن و بگو پیامش چیست.
- حکایت طوطی و بازرگان دربارهٔ چیست و چرا طوطی خود را مرده نشان داد؟
- قصهٔ موسی و شبان چه میگوید؟ چرا خدا موسی را سرزنش کرد، نه شبان را؟
- داستان فیل در خانهٔ تاریک چه درسی دربارهٔ شناخت حقیقت میدهد؟
- در حکایت شیر و نخجیران، بحث توکل و تلاش چگونه در میگیرد و مولانا کدام سو میایستد؟