Citește› Daftar 4› Secțiune 66 ← anterior · următor →
بخش ۶۶ - حکایت آن مداح کی از جهت ناموس شکر ممدوح میکرد و بوی اندوه و غم اندرون او و خلاقت دلق ظاهر او مینمود کی آن شکرها لافست و دروغ
Povestea lăudătorului care, din ipocrizie, lăuda pe cel lăudat, dar mirosul de tristețe și suferință din interiorul său și uzura straielor sale exterioare arătau că acele laude erau false și mincinoase.
- M4:1736 آن یکی با دلق آمد از عراقباز پرسیدند یاران از فراق
- M4:1737 گفت آری بد فراق الا سفربود بر من بس مبارک مژدهور
- M4:1738 که خلیفه داد ده خلعت مراکه قرینش باد صد مدح و ثنا
- M4:1739 شکرها و حمدها بر میشمردتا که شکر از حد و اندازه ببرد
- M4:1740 پس بگفتندش که احوال نژندبر دروغ تو گواهی میدهند
- M4:1741 تن برهنه سر برهنه سوختهشکر را دزدیده یا آموخته
- M4:1742 کو نشان شکر و حمد میر توبر سر و بر پای بی توفیر تو
- M4:1743 گر زبانت مدح آن شه میتندهفت اندامت شکایت میکند
- M4:1744 در سخای آن شه و سلطان جودمر ترا کفشی و شلواری نبود
- M4:1745 گفت من ایثار کردم آنچ دادمیر تقصیری نکرد از افتقاد
- M4:1746 بستدم جمله عطاها از امیربخش کردم بر یتیم و بر فقیر
- M4:1747 مال دادم بستدم عمر درازدر جزا زیرا که بودم پاکباز
- M4:1748 پس بگفتندش مبارک مال رفتچیست اندر باطنت این دود نفت
- M4:1749 صد کراهت در درون تو چو خارکی بود انده نشان ابتشار
- M4:1750 کو نشان عشق و ایثار و رضاگر درستست آنچ گفتی ما مضی
- M4:1751 خود گرفتم مال گم شد میل کوسیل اگر بگذشت جای سیل کو
- M4:1752 چشم تو گر بد سیاه و جانفزاگر نماند او جانفزا ازرق چرا
- M4:1753 کو نشان پاکبازی ای ترشبوی لاف کژ همیآید خمش
- M4:1754 صد نشان باشد درون ایثار راصد علامت هست نیکوکار را
- M4:1755 مال در ایثار اگر گردد تلفدر درون صد زندگی آید خلف
- M4:1756 در زمین حق زراعت کردنیتخمهای پاک آنگه دخل نی
- M4:1757 گر نروید خوشه از روضات هوپس چه واسع باشد ارض الله بگو
- M4:1758 چونک این ارض فنا بیریع نیستچون بود ارض الله آن مستوسعیست
- M4:1759 این زمین را ریع او خود بیحدستدانهای را کمترین خود هفصدست
- M4:1760 حمد گفتی کو نشان حامدوننه برونت هست اثر نه اندرون
- M4:1761 حمد عارف مر خدا را راستستکه گواه حمد او شد پا و دست
- M4:1762 از چه تاریک جسمش بر کشیدوز تک زندان دنیااش خرید
- M4:1763 اطلس تقوی و نور مؤتلفآیت حمدست او را بر کتف
- M4:1764 وا رهیده از جهان عاریهساکن گلزار و عین جاریه
- M4:1765 بر سریر سر عالیهمتشمجلس و جا و مقام و رتبتش
- M4:1766 مقعد صدقی که صدیقان دروجمله سر سبزند و شاد و تازهرو
- M4:1767 حمدشان چون حمد گلشن از بهارصد نشانی دارد و صد گیر و دار
- M4:1768 بر بهارش چشمه و نخل و گیاهوآن گلستان و نگارستان گواه
- M4:1769 شاهد شاهد هزاران هر طرفدر گواهی همچو گوهر بر صدف
- M4:1770 بوی سر بد بیاید از دمتوز سر و رو تابد ای لافی غمت
- M4:1771 بوشناسانند حاذق در مصافتو به جلدی های هو کم کن گزاف
- M4:1772 تو ملاف از مشک کان بوی پیازاز دم تو میکند مکشوف راز
- M4:1773 گلشکر خوردم همیگویی و بویمیزند از سیر که یافه مگوی
- M4:1774 هست دل مانندهٔ خانهٔ کلانخانهٔ دل را نهان همسایگان
- M4:1775 از شکاف روزن و دیوارهامطلع گردند بر اسرار ما
- M4:1776 از شکافی که ندارد هیچ وهمصاحب خانه و ندارد هیچ سهم
- M4:1777 از نبی بر خوان که دیو و قوم اومیبرند از حال انسی خفیه بو
- M4:1778 از رهی که انس از آن آگاه نیستزانک زین محسوس و زین اشباه نیست
- M4:1779 در میان ناقدان زرقی متنبا محک ای قلب دون لافی مزن
- M4:1780 مر محک را ره بود در نقد و قلبکه خدایش کرد امیر جسم و قلب
- M4:1781 چون شیاطین با غلیظیهای خویشواقفاند از سر ما و فکر و کیش
- M4:1782 مسلکی دارند دزدیده درونما ز دزدیهای ایشان سرنگون
- M4:1783 دم به دم خبط و زیانی میکنندصاحب نقب و شکاف روزنند
- M4:1784 پس چرا جانهای روشن در جهانبیخبر باشند از حال نهان
- M4:1785 در سرایت کمتر از دیوان شدندروحها که خیمه بر گردون زدند
- M4:1786 دیو دزدانه سوی گردون روداز شهاب محرق او مطعون شود
- M4:1787 سرنگون از چرخ زیر افتد چنانکه شقی در جنگ از زخم سنان
- M4:1788 آن ز رشک روحهای دلپسنداز فلکشان سرنگون میافکنند
- M4:1789 تو اگر شلی و لنگ و کور و کراین گمان بر روحهای مه مبر
- M4:1790 شرم دار و لاف کم زن جان مکنکه بسی جاسوس هست آن سوی تن