Диван Шамса Газель 2964 Бейт 3 ← назад · далее →

Диван Шамса · غزل شمارهٔ ۲۹۶۴

  1. گفتم رسول حق گفت حاجت ز روی نیکو درخواه اگر بخواهی تا تو مظفر آیی

G2964:3

Ваш язык

Перевода на ваш язык ещё нет — он создаётся для всей газели сразу:

Комментарий к этому бейту

Ещё не написано — это подробный разбор бейта в контексте всей газели:

Вся газель ↗

  1. 1 دی دامنش گرفتم کای گوهر عطایی·شب خوش مگو مرنجان کامشب از آن مایی
  2. 2 افروخت روی دلکش شد سرخ همچو اخگر·گفتا بس است درکش تا چند از این گدایی
  3. 3 گفتم رسول حق گفت حاجت ز روی نیکو·درخواه اگر بخواهی تا تو مظفر آیی
  4. 4 گفتا که روی نیکو خودکامه است و بدخو·زیرا که ناز و جورش دارد بسی روایی
  5. 5 گفتم اگر چنان است جورش حیات جان است·زیرا طلسم کان است هر گه بیازمایی
  6. 6 گفت این حدیث خام است روی نکو کدام است·این رنگ و نقش دام است مکر است و بی‌وفایی
  7. 7 چون جان جان ندارد می‌دانک آن ندارد·بس کس که جان سپارد در صورت فنایی
  8. 8 گفتم که خوش عذارا تو هست کن فنا را·زر ساز مس ما را تو جان کیمیایی
  9. 9 تسلیم مس بباید تا کیمیا بیابد·تو گندمی ولیکن بیرون آسیایی
  10. 10 گفتا تو ناسپاسی تو مس ناشناسی·در شک و در قیاسی زین‌ها که می‌نمایی
  11. 11 گریان شدم به زاری گفتم که حکم داری·فریاد رس به یاری ای اصل روشنایی
  12. 12 چون دید اشک بنده آغاز کرد خنده·شد شرق و غرب زنده زان لطف آشنایی
  13. 13 ای همرهان و یاران گریید همچو باران·تا در چمن نگاران آرند خوش لقایی

ganjoor: sh2964 · public domain