Читать Книга 2 Раздел 20 ← назад · далее →

بخش ۲۰ - ملامت‌کردن مردم شخصی را کی مادرش را کشت به تهمت

Как люди упрекали человека, который убил свою мать по подозрению

  1. M2:778 آن یکی از خشم، مادر را بِکُشْتهم به زخمِ خَنْجَر و هم زخمِ مُشْت
  2. M2:779 آن یکی گفتش که: از بدگوهرییاد ناوردی تو حقِ مادری؟
  3. M2:780 هی تو مادر را چرا کُشتی؟ بگواو چه کرد آخر بگو ای زشت‌خو؟
  4. M2:781 گفت: کاری کرد کان عار وی استکشتمش کان خاک، سَتّار وی است
  5. M2:782 گفت: آن‌کس را بِکُش ای مُحْتَشَمگفت: پس هر روز مَردی را کُشَم
  6. M2:783 کُشْتَم او را رَستم از خون‌های خلقنای او بُرَّم بِه است از نای خلق
  7. M2:784 نَفْسِ توست آن مادرِ بدخاصیتکه فساد اوست در هر ناحیت
  8. M2:785 هین بِکُش او را که بهرِ آن دَنیهر دمی، قصدِ عزیزی می‌کنی
  9. M2:786 از وی این دنیای خوش بر توست تنگاز پیِ او، با حق و با خلق، جنگ
  10. M2:787 نَفْس کُشتی باز رَستی ز اعْتِذارکس، تو را دشمن نَمانَد در دیار
  11. M2:788 گر شکال آرد کسی بر گفتِ مااز برای انبیا و اولیا
  12. M2:789 کانبیا را نی که نَفْسِ کُشْته بودپس چراشان دشمنان بود و حسود؟
  13. M2:790 گوش نِه تو، ای طلب‌کار صواببشنو این اشکال و شُبْهَت را جواب
  14. M2:791 دشمنِ خود بوده‌اند آن مُنْکِرانزخم، بر خود می‌زدند ایشان، چنان
  15. M2:792 دشمن، آن باشد که قصدِ جان کنددشمن، آن نَبْوَد که خود، جان می‌کَنَد
  16. M2:793 نیست خفاشک، عدوی آفتاباو، عدوی خویش آمد در حجاب
  17. M2:794 تابشِ خورشید او را می‌کُشَدرنجِ او، خورشید هرگز کِی کَشَد؟
  18. M2:795 دشمن، آن باشد کز او آید عذابمانع آید لعل را از آفتاب
  19. M2:796 مانعِ خویش‌اند جملهٔ کافراناز شعاعِ جوهرِ پیغمبران
  20. M2:797 کِی حجابِ چشمِ آن فردند خلق؟چشم خود را کور و کژ کردند خلق
  21. M2:798 چون غلام هندوی کو کین کِشَداز ستیزهٔ خواجه، خود را می‌کُشَد
  22. M2:799 سرنگون می‌افتد از بامِ سراتا زیانی کرده باشد خواجه را
  23. M2:800 گر شود بیمار، دشمن با طبیبور کند کودک، عداوت با ادیب
  24. M2:801 در حقیقت، رهزنِ جانِ خَودندراهِ عقل و جانِ خود را خود زَدند
  25. M2:802 گازُری گر خشم گیرد ز آفتابماهیی گر خشم می‌گیرد ز آب
  26. M2:803 تو یکی بنگر که را دارد زیانعاقبت کِبْوَد سیه‌اختر از آن؟
  27. M2:804 گر تو را حق آفریند زشت‌روهان مَشو هم زشت‌رو، هم زشت‌خو
  28. M2:805 ور بَرَد کَفْشَت مَرو در سنگلاخور دو شاخه‌ستت مشو تو چار شاخ
  29. M2:806 تو، حَسودی کز فلان، من، کم‌ترممی‌فَزاید کم‌تری در اخترم
  30. M2:807 خود، حَسَد، نقصان و عیبی دیگر استبلک از جمله کمی‌ها بتّر است
  31. M2:808 آن بلیس از ننگ و عارِ کم‌تریخویش را افکند در صد اَبْتَری
  32. M2:809 از حَسَد می‌خواست تا بالا بُوَدخود چه بالا بلک خون‌پالا بُوَد
  33. M2:810 آن ابوجهل از محمّد ننگ داشتوز حَسَد خود را به بالا می‌فَراشت
  34. M2:811 بوالحِکَم نامش بُد و بوجَهْل شدای بسا اهل از حَسَد، نااهل شد
  35. M2:812 من ندیدم در جهانِ جست‌وجوهیچ اهلیّت، بِه از خوی نکو
  36. M2:813 انبیا را واسطه زان کرد حقتا پدید آیَد حَسَدها در قَلَق
  37. M2:814 زانک کس را از خدا عاری نبودحاسِدِ حق، هیچ دَیّاری نبود
  38. M2:815 آن کسی کش مِثْلِ خود پنداشتیزان سَبَب با او، حَسَد برداشتی
  39. M2:816 چون مُقَرَّر شد بزرگی رسولپس حَسَد نایَد کسی را از قبول
  40. M2:817 پس به هر دوری، ولیی قائم استتا قیامت، آزمایش، دائم است
  41. M2:818 هر که را خوی نکو باشد بِرَستهرکسی کاو شیشه‌دل باشد شِکَسْت
  42. M2:819 پس امامِ حیِّ قائم، آن ولی‌ستخواه از نسلِ عُمَر خواه از عَلی‌ست
  43. M2:820 مهدی و هادی، وی‌ست ای راه‌جوهم نهان و هم نشسته، پیشِ رو
  44. M2:821 او چو نور است و خرد، جبریل اوستوان ولیِ کم از او، قندیلِ اوست
  45. M2:822 وانک زین قندیلِ کم‌مشکاتِ ماستنور را در مرتبه، ترتیب‌هاست
  46. M2:823 زانک هفصد پرده دارد نورِ حقپرده‌های نور دان چندین طَبَق
  47. M2:824 از پس هر پرده، قومی را مقامصف‌صف‌اند این پرده‌هاشان تا امام
  48. M2:825 اهلِ صفِ آخرین از ضعفِ خویشچشمشان طاقت ندارد نورِ بیش
  49. M2:826 وان صفِ پیش از ضعیفی بصرتاب نارَد روشنایی، بیش‌تر
  50. M2:827 روشنایی کاو حیاتِ اول استرنجِ جان و فتنهٔ این اَحْوَل است
  51. M2:828 اَحْوَلی‌ها اندک‌اندک کم شودچون ز هفصد بگذرد او یَم شود
  52. M2:829 آتشی کاصلاحِ آهن یا زَر استکی صَلاحِ آبی و سیبِ تر است؟
  53. M2:830 سیب و آبی، خامیی دارد خفیفنِی چو آهن، تابشی خواهد لطیف
  54. M2:831 لیک آهن را لطیف، آن شعله‌هاستکو جذوبِ تابشِ آن اژدهاست
  55. M2:832 هست آن آهن، فقیرِ سخت‌کشزیر پتک و آتش است او سرخ و خوش
  56. M2:833 حاجِبِ آتش بُوَد بی‌واسطهدر دلِ آتش رَوَد بی‌رابطه
  57. M2:834 بی‌حجاب آب و فرزندان آبپختگی ز آتش نیابند و خطاب
  58. M2:835 واسطه دیگی بود یا تابه‌ایهمچو پا را در روش پاتابه‌ای
  59. M2:836 یا مکانی در میان تا آن هوامی‌شود سوزان و می‌آرد بما
  60. M2:837 پس فقیر آنست کو بی واسطه‌ستشعله‌ها را با وجودش رابطه‌ست
  61. M2:838 پس دل عالم ویست ایرا که تنمی‌رسد از واسطهٔ این دل به فن
  62. M2:839 دل نباشد تن چه داند گفت و گودل نجوید تن چه داند جست و جو
  63. M2:840 پس نظرگاه شعاع آن آهنستپس نظرگاه خدا دل نه تنست
  64. M2:841 بس مثال و شرح خواهد این کلاملیک ترسم تا نلغزد وهم عام
  65. M2:842 تا نگردد نیکوی ما بدیاینک گفتم هم نبد جز بی‌خودی
  66. M2:843 پای کژ را کفش کژ بهتر بودمر گدا را دستگه بر در بود