Читать Книга 2 Раздел 91 ← назад · далее →

بخش ۹۱ - قصهٔ تیراندازی و ترسیدن او از سواری کی در بیشه می‌رفت

История о лучнике и его страхе перед всадником, который ехал по лесу

  1. M2:3168 یک سواری با سلاح و بس مهیبمی‌شد اندر بیشه بر اسپی نجیب
  2. M2:3169 تیراندازی بحکم او را بدیدپس ز خوف او کمان را در کشید
  3. M2:3170 تا زند تیری سوارش بانگ زدمن ضعیفم گرچه زفتستم جسد
  4. M2:3171 هان و هان منگر تو در زفتی منکه کمم در وقت جنگ از پیرزن
  5. M2:3172 گفت رو که نیک گفتی ورنه نیشبر تو می‌انداختم از ترس خویش
  6. M2:3173 بس کسان را کآلت پیگار کشتبی رجولیت چنان تیغی به مشت
  7. M2:3174 گر بپوشی تو سلاح رستمانرفت جانت چون نباشی مرد آن
  8. M2:3175 جان سپر کن تیغ بگذار ای پسرهر که بی سر بود ازین شه برد سر
  9. M2:3176 آن سلاحت حیله و مکر توستهم ز تو زایید و هم جان تو خست
  10. M2:3177 چون نکردی هیچ سودی زین حیلترک حیلت کن که پیش آید دول
  11. M2:3178 چون یکی لحظه نخوردی بر ز فنترک فن گو می‌طلب رب المنن
  12. M2:3179 چون مبارک نیست بر تو این علومخویشتن گولی کن و بگذر ز شوم
  13. M2:3180 چون ملایک گو که لا علم لنایا الهی غیر ما علمتنا