Читать›
Книга 5›
Раздел 159
0/21
-
M5:3710
خواجهای بودست او را دختریزهرهخدی مهرخی سیمینبری
-
M5:3711
گشت بالغ داد دختر را به شوشو نبود اندر کفائت کفو او
-
M5:3712
خربزه چون در رسد شد آبناکگر بنشکافی تلف گردد هلاک
-
M5:3713
چون ضرورت بود دختر را بداداو بناکفوی ز تخویف فساد
-
M5:3714
گفت دختر را کزین داماد نوخویشتن پرهیز کن حامل مشو
-
M5:3715
کز ضرورت بود عقد این گدااین غریباشمار را نبود وفا
-
M5:3716
ناگهان بجهَد کند ترک همهبر تو طفل او بماند مظلمه
-
M5:3717
گفت دختر کای پدر خدمت کنمهست پندت دلپذیر و مغتنم
-
M5:3718
هر دو روزی هر سه روزی آن پدردختر خود را بفرمودی حذر
-
M5:3719
حامله شد ناگهان دختر ازوچون بود هر دو جوان خاتون و شو
-
M5:3720
از پدر او را خفی میداشتشپنج ماهه گشت کودک یا که شش
-
M5:3721
گشت پیدا گفت بابا چیست اینمن نگفتم که ازو دوری گزین
-
M5:3722
این وصیتهای من خود باد بودکه نکردت پند و وعظم هیچ سود
-
M5:3723
گفت بابا چون کنم پرهیز منآتش و پنبهست بیشک مرد و زن
-
M5:3724
پنبه را پرهیز از آتش کجاستیا در آتش کی حفاظست و تقاست
-
M5:3725
گفت من گفتم که سوی او مروتو پذیرای منی او مشو
-
M5:3726
در زمان حال و انزال و خوشیخویشتن باید که از وی در کشی
-
M5:3727
گفت کی دانم که انزالش کی استاین نهانست و به غایت دوردست
-
M5:3728
گفت چشمش چون کلاپیسه شودفهم کن که آن وقت انزالش بود
-
M5:3729
گفت تا چشمش کلاپیسه شدنکور گشتست این دو چشم کور من
-
M5:3730
نیست هر عقلی حقیری پایداروقت حرص و وقت خشم و کارزار