دفتر ۱ · 30 beyts
بخش ۱۷ - قصهٔ دیدن خلیفه لیلی را
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M1:412 گفت لیلی را خلیفه، کان توی؟ کز تو مجنون شد پریشان و غَوی؟
- M1:413 از دگر خوبان تو افزون نیستی! گفت: خامش، چون تو مجنون نیستی
- M1:414 هر که بیدارست او در خوابتر هست بیداریش از خوابش بتر
- M1:415 چون بحق بیدار نبود جانِ ما هست بیداری چو در بندان ما
- M1:416 جان همه روز از لگدکوب خیال وز زیان و سود وز خوفِ زوال
- M1:417 نی صفا میماندش نی لطف و فَر نی به سوی آسمان راهِ سفر
- M1:418 خفته آن باشد که او از هر خیال دارد اومید و کند با او مَقال
- M1:419 دیو را چون حور بیند او به خواب پس ز شهوت ریزد او با دیو آب
- M1:420 چونک تخم نسل را در شوره ریخت او به خویش آمد خیال از وی گریخت
- M1:421 ضعفِ سر بیند از آن و تن پلید آه از آن نقش پدید ناپدید
- M1:422 مرغ بر بالا و زیر آن سایهاش میدود بر خاک پرّان مرغوش
- M1:423 ابلهی صیّاد آن سایه شود میدود چندانکه بیمایه شود
- M1:424 بیخبر کان عکسِ آن مرغ هواست بیخبر که اصل آن سایه کجاست
- M1:425 تیر اندازد به سوی سایه او ترکشش خالی شود از جست و جو
- M1:426 ترکش عُمرش تهی شد عمر رفت از دویدن در شکارِ سایه تَفت
- M1:427 سایهٔ یزدان چو باشد دایهاش وا رهاند از خیال و سایهاش
- M1:428 سایهٔ یزدان بود بندهیْ خدا مرده او زین عالم و زندهیْ خدا
- M1:429 دامن او گیر زوتر بیگمان تا رهی در دامن آخر زمان
- M1:430 «کَيۡفَ مَدَّ ٱلظِّلَّ» نقشِ اولیاست کو دلیل نورِ خورشیدِ خداست
- M1:431 اندرین وادی مرو بی این دلیل «لَآ أُحِبُّ ٱلۡأٓفِلِين» گو چون خلیل
- M1:432 رو ز سایه آفتابی را بیاب دامنِ شه شمس تبریزی بتاب
- M1:433 ره ندانی جانب این سور و عُرس از ضیاء الحق حسام الدّین بپرس
- M1:434 ور حسد گیرد ترا در رَه گلو در حسد ابلیس را باشد غُلو
- M1:435 کو ز آدم ننگ دارد از حسد با سعادت جنگ دارد از حسد
- M1:436 عَقبهای زین صعبتر در راه نیست ای خُنک آنکِش حسد همراه نیست
- M1:437 این جسد خانهیْ حسد آمد بدان از حسد آلوده باشد خاندان
- M1:438 گر جسد خانهیْ حسد باشد ولیک آن جسد را پاک کرد الله نیک
- M1:439 «طَهِّرَا بَيْتِي» بیانِ پاکی است گنجِ نورست ار طلسمش خاکی است
- M1:440 چون کُنی بر بیحسد مکر و حسد زان حسد دل را سیاهیها رسد
- M1:441 خاک شو مردانِ حق را زیر پا خاک بر سر کن حسد را همچو ما
❋