دفتر ۱ · 38 beyts
بخش ۱۶ - متابعت نصاری وزیر را
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M1:374 دل بدو دادند ترسایان تمام خود چه باشد قوّت تقلیدِ عام
- M1:375 در درون سینه مِهرش کاشتند نایبِ عیسیش میپنداشتند
- M1:376 او به سِر دجّال یک چشم لعین ای خدا فریاد رَس نعم المُعین
- M1:377 صد هزاران دام و دانهست ای خدا ما چو مرغانِ حریص بینوا
- M1:378 دم بدم ما بستهٔ دام نویم هر یکی گر باز و سیمرغی شویم
- M1:379 میرهانی هر دمی ما را و باز سوی دامی میرویم ای بینیاز
- M1:380 ما درین انبار گندم میکنیم گندم جمع آمده گُم میکنیم
- M1:381 مینیندیشیم آخر ما بهوش کین خلل در گندمست از مکر موش
- M1:382 موش تا انبارِ ما حفره زدست وز فنش انبار ما ویران شدست
- M1:383 اوّل ای جان دفع شَرِّ موش کن وانگهان در جمع گندم جوش کن
- M1:384 بشنو از اخبار آن صدر الصّدور لا صَلوةَ تَمَّ اِلّا بِالحُضور
- M1:385 گر نه موشی دزد در انبار ماست گندم اعمالِ چل ساله کجاست
- M1:386 ریزهریزه صدقِ هر روزه چِرا جمع میناید درین انبار ما
- M1:387 بس ستارهٔ آتش از آهن جهید وان دل سوزیده پذرفت و کشید
- M1:388 لیک در ظلمت یکی دزدی نهان مینهد انگشت بر استارگان
- M1:389 میکُشد استارگان را یک به یک تا که نفروزد چراغی از فلک
- M1:390 گر هزاران دام باشد در قَدم چون تو با مایی نباشد هیچ غم
- M1:391 چون عنایاتت بود با ما مقیم کی بود بیمی از آن دزد لئیم
- M1:392 هر شبی از دام تن ارواح را میرهانی میکَنی الواح را
- M1:393 میرهند ارواح هر شب زین قفس فارغان نه حاکم و محکوم کَس
- M1:394 شب ز زندان بیخبر زندانیان شب ز دولت بیخبر سُلطانیان
- M1:395 نه غم و اندیشهٔ سود و زیان نه خیالِ این فلان و آن فلان
- M1:396 حالِ عارف این بود بیخواب هَم گفت ایزد «هُمْ رُقودًٌ» زین مَرَم
- M1:397 خفته از احوال دنیا روز و شب چون قلم در پنجهٔ تقلیبِ رَب
- M1:398 آنک او پنجه نبیند در رقم فِعل پندارد بجنبش از قلم
- M1:399 شمّهای زین حالِ عارف وا نمود عقل را هم خواب حسّی در ربود
- M1:400 رَفته در صحرای بیچون جانشان روحشان آسوده و ابدانشان
- M1:401 وز صفیری باز دام اندر کشی جمله را در داد و در داوَر کشی
- M1:402 چونک نور صبحدم سَر بر زند کرکس زرّین گردون پر زند
- M1:403 فالق الاِصباح اسرافیلوار جمله را در صورت آرد زان دیار
- M1:404 روحهای منبسط را تن کند هر تنی را باز آبستن کند
- M1:405 اسپ جانها را کُند عاری ز زین سِرّ النَوْمُ اخُ المَوتست این
- M1:406 لیک بهر آنک روز آیند باز بر نهد بر پایشان بندِ دراز
- M1:407 تا که روزش واکشد زان مرغزار وز چراگاه آردش در زیرِ بار
- M1:408 کاش چون اصحاب کهف این روح را حفظ کردی یا چو کشتی نوح را
- M1:409 تا ازین طوفانِ بیداری و هوش وا رهیدی این ضمیر و چشم و گوش
- M1:410 ای بسی اصحابِ کهف اندر جهان پهلوی تو پیش تو هست این زمان
- M1:411 یار با او غار با او در سُرود مُهر بر چشمست و بر گوشت چه سود
❋