Read Daftar 3 Section 15 ← previous · next →

بخش ۱۵ - روان شدن خواجه به سوی ده

The master setting off for the village

  1. M3:497 خواجه در کار آمد و تجهیز ساختمرغ عزمش سوی ده اشتاب تاخت
  2. M3:498 اهل و فرزندان سفر را ساختندرخت را بر گاوِ عزم انداختند
  3. M3:499 شادمانان و شتابان سوی دهکه بری خوردیم از ده مژده ده
  4. M3:500 مقصد ما را چراگاه خوش‌ستیار ما آنجا کریم و دلکش‌ست
  5. M3:501 با هزاران آرزو‌مان خوانده استبهر ما غرس کرم بنشانده است
  6. M3:502 ما ذخیرهٔ دَه زمستانِ درازاز برِ او سوی شهر آریم باز
  7. M3:503 بلک باغ ایثار راه ما کنددر میان جان خودمان جا کند
  8. M3:504 عجلوا اصحابنا کی تربحواعقل می‌گفت از درون لا تفرحوا
  9. M3:505 من رباح الله کونوا رابحینان ربی لا یحب الفرحین “I am the profit of God; be you also profitable!”“Indeed, my Lord loves not the excessively joyful.”The inner voice of reason (or divine inspiration) warns the travelers that true spiritual profit comes from God, not from worldly gains, and that excessive worldly joy is displeasing to the divine.
  10. M3:506 افرحوا هونا بما آتاکمکل آت مشغل الهاکم
  11. M3:507 شاد از وی شو مشو از غیر ویاو بهار‌ست و دگرها ماه دی
  12. M3:508 هر چه غیر اوست استدراج تستگرچه تخت و ملکت است و تاج تست
  13. M3:509 شاد از غم شو که غم دام لقا‌ستاندرین ره سوی پستی ارتقا‌ست
  14. M3:510 غم یکی گنجی‌ست و رنج تو چو کانلیک کی در گیرد این در کودکان‌؟
  15. M3:511 کودکان چون نام بازی بشنوندجمله با خر گور هم تگ می‌دوند
  16. M3:512 ای خران کور این سو دام‌هاستدر کمین این سوی خون‌آشام‌هاست
  17. M3:513 تیرها پران کمان پنهان ز غیببر جوانی می‌رسد صد تیر شیب
  18. M3:514 گام در صحرای دل باید نهادزانکه در صحرای گِل نبوَد گشاد
  19. M3:515 ایمن‌آباد است دل ای دوستانچشمه‌ها و گلستان در گلستان
  20. M3:516 عج الی القلب و سر یا ساریهفیه اشجار و عین جاریه
  21. M3:517 دِه مرو دِه مرد را احمق کندعقل را بی نور و بی رونق کند
  22. M3:518 قول پیغامبر شنو ای مجتبیگورِ عقل آمد وطن در روستا
  23. M3:519 هر که در رُستا بود روزی و شامتا به ماهی عقل او نبود تمام
  24. M3:520 تا به ماهی احمقی با او بوَداز حشیش دِه جز اینها چه‌دْرَوَد‌؟
  25. M3:521 وانکه ماهی باشد اندر روستاروزگاری باشدش جهل و عمی
  26. M3:522 دِه چه باشد؟ شیخ واصل ناشدهدست در تقلید و حجت در زده
  27. M3:523 پیشِ شهرِ عقلِ کلّی‌، این حواسچون خرانِ چشم‌بسته در خراس
  28. M3:524 این رها کن صورت افسانه گیرهِل تو دُردانه تو گندم‌دانه گیر
  29. M3:525 گر به دُر ره نیست هین بر می‌ستانگر بدان ره نیستت این سو بران
  30. M3:526 ظاهر‌ش گیر ار چه ظاهر کژ پردعاقبت ظاهر سوی باطن برد
  31. M3:527 اولِ هر آدمی خود صورت استبعد از آن جان کاو جمال سیرت است
  32. M3:528 اولِ هر میوه جز صورت کی است؟بعد از آن لذت‌، که معنیِ وی است
  33. M3:529 اولاً خرگاه سازند و خرندتُرک را زان پس به مهمان آورند
  34. M3:530 صورتت خرگاه دان معنیت تُرکمعنیت ملّاح دان صورت چو فُلک
  35. M3:531 بهر حق این را رها کن یک نفستا خر خواجه بجنباند جرس