دفتر ۴ · 21 beyts
بخش ۳۸ - قصهٔ یاری خواستن حلیمه از بتان چون عقیب فطام مصطفی را علیهالسلام گم کرد و لرزیدن و سجدهٔ بتان و گواهی دادن ایشان بر عظمت کار مصطفی صلیالله علیه و سلم
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M4:913 قصهٔ راز حلیمه گویمت تا زداید داستان او غمت
- M4:914 مصطفی را چون ز شیر او باز کرد بر کفش برداشت چون ریحان و ورد
- M4:915 میگریزانیدش از هر نیک و بد تا سپارد آن شهنشه را به جد
- M4:916 چون همی آورد امانت را ز بیم شد به کعبه و آمد او اندر حطیم
- M4:917 از هوا بشنید بانگی کای حطیم تافت بر تو آفتابی بس عظیم
- M4:918 ای حطیم امروز آید بر تو زود صد هزاران نور از خورشید جود
- M4:919 ای حطیم امروز آرد در تو رخت محتشم شاهی که پیک اوست بخت
- M4:920 ای حطیم امروز بیشک از نوی منزل جانهای بالایی شوی
- M4:921 جان پاکان طلب طلب و جوق جوق آیدت از هر نواحی مست شوق
- M4:922 گشت حیران آن حلیمه زان صدا نه کسی در پیش نه سوی قفا
- M4:923 شش جهت خالی ز صورت وین ندا شد پیاپی آن ندا را جان فدا
- M4:924 مصطفی را بر زمین بنهاد او تا کند آن بانگ خوش را جست و جو
- M4:925 چشم میانداخت آن دم سو به سو که کجا است این شه اسرارگو
- M4:926 کین چنین بانگ بلند از چپ و راست میرسد یا رب رساننده کجاست
- M4:927 چون ندید او خیره و نومید شد جسم لرزان همچو شاخ بید شد
- M4:928 باز آمد سوی آن طفل رشید مصطفی را بر مکان خود ندید
- M4:929 حیرت اندر حیرت آمد بر دلش گشت بس تاریک از غم منزلش
- M4:930 سوی منزلها دوید و بانگ داشت که کی بر دردانهام غارت گماشت
- M4:931 مکیان گفتند ما را علم نیست ما ندانستیم که آنجا کودکیست
- M4:932 ریخت چندان اشک و کرد او بس فغان که ازو گریان شدند آن دیگران
- M4:933 سینه کوبان آن چنان بگریست خوش که اختران گریان شدند از گریهاش
❋