دفتر ۴ · 68 beyts
بخش ۴۳ - مثل قانع شدن آدمی به دنیا و حرص او در طلب دنیا و غفلت او از دولت روحانیان کی ابنای جنس ویاند و نعرهزنان کی یا لَیْتَ قَوْمي یَعْلَمونَ
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M4:1043 آن سگی در کو گدای کور دید حمله میآورد و دلقش میدرید
- M4:1044 گفتهایم این را ولی باری دگر شد مکرر بهر تاکید خبر
- M4:1045 کور گفتش آخر آن یاران تو بر کهند این دم شکاری صیدجو
- M4:1046 قوم تو در کوه میگیرند گور در میان کوی میگیری تو کور
- M4:1047 ترک این تزویر گو شیخ نفور آب شوری جمع کرده چند کور
- M4:1048 کین مریدان من و من آب شور میخورند از من همی گردند کور
- M4:1049 آب خود شیرین کن از بحر لدن آب بد را دام این کوران مکن
- M4:1050 خیز شیران خدا بین گورگیر تو چو سگ چونی بزرقی کورگیر
- M4:1051 گور چه از صید غیر دوست دور جمله شیر و شیرگیر و مست نور
- M4:1052 در نظاره صید و صیادی شه کرده ترک صید و مرده در وله
- M4:1053 همچو مرغ مردهشان بگرفته یار تا کند او جنس ایشان را شکار
- M4:1054 مرغ مرده مضطر اندر وصل و بین خواندهای القلب بین اصبعین
- M4:1055 مرغ مردهش را هر آنک شد شکار چون ببیند شد شکار شهریار
- M4:1056 هر که او زین مرغ مرده سر بتافت دست آن صیاد را هرگز نیافت
- M4:1057 گوید او منگر به مرداری من عشق شه بین در نگهداری من
- M4:1058 من نه مردارم مرا شه کشته است صورت من شبه مرده گشته است
- M4:1059 جنبشم زین پیش بود از بال و پر جنبشم اکنون ز دست دادگر
- M4:1060 جنبش فانیم بیرون شد ز پوست جنبشم باقیست اکنون چون ازوست
- M4:1061 هر که کژ جنبد به پیش جنبشم گرچه سیمرغست زارش میکشم
- M4:1062 هین مرا مرده مبین گر زندهای در کف شاهم نگر گر بندهای
- M4:1063 مرده زنده کرد عیسی از کرم من به کف خالق عیسی درم
- M4:1064 کی بمانم مرده در قبضهٔ خدا بر کف عیسی مدار این هم روا
- M4:1065 عیسیام لیکن هر آنکو یافت جان از دم من او بماند جاودان
- M4:1066 شد ز عیسی زنده لیکن باز مرد شاد آنکو جان بدین عیسی سپرد
- M4:1067 من عصاام در کف موسی خویش موسیم پنهان و من پیدا به پیش
- M4:1068 بر مسلمانان پل دریا شوم باز بر فرعون اژدها شوم
- M4:1069 این عصا را ای پسر تنها مبین که عصا بیکف حق نبود چنین
- M4:1070 موج طوفان هم عصا بد کو ز درد طنطنهٔ جادوپرستان را بخورد
- M4:1071 گر عصاهای خدا را بشمرم زرق این فرعونیان را بر درم
- M4:1072 لیک زین شیرین گیای زهرمند ترک کن تا چند روزی میچرند
- M4:1073 گر نباشد جاه فرعون و سری از کجا یابد جهنم پروری
- M4:1074 فربهش کن آنگهش کش ای قصاب زانک بیبرگاند در دوزخ کلاب
- M4:1075 گر نبودی خصم و دشمن در جهان پس بمردی خشم اندر مردمان
- M4:1076 دوزخ آن خشمست خصمی بایدش تا زید ور نی رحیمی بکشدش
- M4:1077 پس بماندی لطف بیقهر و بدی پس کمال پادشاهی کی بدی
- M4:1078 ریشخندی کردهاند آن منکران بر مثلها و بیان ذاکران
- M4:1079 تو اگر خواهی بکن هم ریشخند چند خواهی زیست ای مردار چند
- M4:1080 شاد باشید ای محبان در نیاز بر همین در که شود امروز باز
- M4:1081 هر حویجی باشدش کردی دگر در میان باغ از سیر و کبر
- M4:1082 هر یکی با جنس خود در کرد خود از برای پختگی نم میخورد
- M4:1083 تو که کرد زعفرانی زعفران باش و آمیزش مکن با دیگران
- M4:1084 آب میخور زعفرانا تا رسی زعفرانی اندر آن حلوا رسی
- M4:1085 در مکن در کرد شلغم پوز خویش که نگردد با تو او همطبع و کیش
- M4:1086 تو بکردی او بکردی مودعه زانک ارض الله آمد واسعه
- M4:1087 خاصه آن ارضی که از پهناوری در سفر گم میشود دیو و پری
- M4:1088 اندر آن بحر و بیابان و جبال منقطع میگردد اوهام و خیال
- M4:1089 این بیابان در بیابانهای او همچو اندر بحر پر یک تای مو
- M4:1090 آب استاده که سیرستش نهان تازهتر خوشتر ز جوهای روان
- M4:1091 کو درون خویش چون جان و روان سیر پنهان دارد و پای روان
- M4:1092 مستمع خفتست کوته کن خطاب ای خطیب این نقش کم کن تو بر آب
- M4:1093 خیز بلقیسا که بازاریست تیز زین خسیسان کسادافکن گریز
- M4:1094 خیز بلقیسا کنون با اختیار پیش از آنک مرگ آرد گیر و دار
- M4:1095 بعد از آن گوشت کشد مرگ آنچنان که چو دزد آیی به شحنه جانکنان
- M4:1096 زین خران تا چند باشی نعلدزد گر همی دزدی بیا و لعل دزد
- M4:1097 خواهرانت یافته ملک خلود تو گرفته ملکت کور و کبود
- M4:1098 ای خنک آن را کزین ملکت بجست که اجل این ملک را ویرانگرست
- M4:1099 خیز بلقیسا بیا باری ببین ملکت شاهان و سلطانان دین
- M4:1100 شسته در باطن میان گلستان ظاهر آحادی میان دوستان
- M4:1101 بوستان با او روان هر جا رود لیک آن از خلق پنهان میشود
- M4:1102 میوهها لابهکنان کز من بچر آب حیوان آمده کز من بخور
- M4:1103 طوف میکن بر فلک بیپر و بال همچو خورشید و چو بدر و چون هلال
- M4:1104 چون روان باشی روان و پای نی میخوری صد لوت و لقمهخای نی
- M4:1105 نینهنگ غم زند بر کشتیت نی پدید آید ز مردم زشتیت
- M4:1106 هم تو شاه و هم تو لشکر هم تو تخت هم تو نیکوبخت باشی هم تو بخت
- M4:1107 گر تو نیکوبختی و سلطان زفت بخت غیر تست روزی بخت رفت
- M4:1108 تو بماندی چون گدایان بینوا دولت خود هم تو باش ای مجتبی
- M4:1109 چون تو باشی بخت خود ای معنوی پس تو که بختی ز خود کی گم شوی
- M4:1110 تو ز خود کی گم شوی ای خوشخصال چونک عین تو ترا شد ملک و مال
❋