دفتر ۴  ·  14 beyts

بخش ۶۰ - حکایت آن فقیه با دستار بزرگ و آنک بربود دستارش و بانگ می‌زد کی باز کن ببین کی چه می‌بری آنگه ببر

با این بخش گفت‌وگو کن — ask the Masnavi about this section

پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →
  1. M4:1575 یک فقیهی ژنده‌ها در چیده بود در عمامهٔ خویش در پیچیده بود
  2. M4:1576 تا شود زفت و نماید آن عظیم چون در آید سوی محفل در حطیم
  3. M4:1577 ژنده‌ها از جامه‌ها پیراسته ظاهرا دستار از آن آراسته
  4. M4:1578 ظاهر دستار چون حلهٔ بهشت چون منافق اندرون رسوا و زشت
  5. M4:1579 پاره پاره دلق و پنبه و پوستین در درون آن عمامه بد دفین
  6. M4:1580 روی سوی مدرسه کرده صبوح تا بدین ناموس یابد او فتوح
  7. M4:1581 در ره تاریک مردی جامه کن منتظر استاده بود از بهر فن
  8. M4:1582 در ربود او از سرش دستار را پس دوان شد تا بسازد کار را
  9. M4:1583 پس فقیهش بانگ برزد کای پسر باز کن دستار را آنگه ببر
  10. M4:1584 این چنین که چار پره می‌پری باز کن آن هدیه را که می‌بری
  11. M4:1585 باز کن آن را به دست خود بمال آنگهان خواهی ببر کردم حلال
  12. M4:1586 چونک بازش کرد آنک می‌گریخت صد هزاران ژنده اندر ره بریخت
  13. M4:1587 زان عمامهٔ زفت نابایست او ماند یک گز کهنه‌ای در دست او
  14. M4:1588 بر زمین زد خرقه را کای بی‌عیار زین دغل ما را بر آوردی ز کار

↓ download .txt ↓ JSON