دفتر ۵ · 65 beyts
بخش ۸۷ - در بیان کسی کی سخنی گوید کی حال او مناسب آن سخن و آن دعوی نباشد چنان که کفره و لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الأَرْضَ لَیَقولُنَّ اللهُ خدمت بت سنگین کردن و جان و زر فدای او کردن چه مناسب باشد با جانی کی داند کی خالق سموات و ارض و خلایق الهیست سمیعی بصیری حاضری مراقبی مستولی غیوری الی آخره
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M5:2161 زاهدی را یک زنی بد بس غیور هم بد او را یک کنیزک همچو حور
- M5:2162 زان ز غیرت پاس شوهر داشتی با کنیزک خلوتش نگذاشتی
- M5:2163 مدتی زن شد مراقب هر دو را تاکشان فرصت نیفتد در خلا
- M5:2164 تا در آمد حکم و تقدیر اله عقل حارس خیرهسر گشت و تباه
- M5:2165 حکم و تقدیرش چو آید بیوقوف عقل کی بود در قمر افتد خسوف
- M5:2166 بود در حمام آن زن ناگهان یادش آمد طشت و در خانه بد آن
- M5:2167 با کنیزک گفت رو هین مرغوار طشت سیمین را ز خانهٔ ما بیار
- M5:2168 آن کنیزک زنده شد چون این شنید که به خواجه این زمان خواهد رسید
- M5:2169 خواجه در خانهست و خلوت این زمان پس دوان شد سوی خانه شادمان
- M5:2170 عشق شش ساله کنیزک را بد این که بیابد خواجه را خلوت چنین
- M5:2171 گشت پران جانب خانه شتافت خواجه را در خانه در خلوت بیافت
- M5:2172 هر دو عاشق را چنان شهوت ربود که احتیاط و یاد در بستن نبود
- M5:2173 هر دو با هم در خزیدند از نشاط جان به جان پیوست آن دم ز اختلاط
- M5:2174 یاد آمد در زمان زن را که من چون فرستادم ورا سوی وطن
- M5:2175 پنبه در آتش نهادم من به خویش اندر افکندم قج نر را به میش
- M5:2176 گل فرو شست از سر و بیجان دوید در پی او رفت و چادر میکشید
- M5:2177 آن ز عشق جان دوید و این ز بیم عشق کو و بیم کو فرقی عظیم
- M5:2178 سیر عارف هر دمی تا تخت شاه سیر زاهد هر مهی یک روزه راه
- M5:2179 گرچه زاهد را بود روزی شگرف کی بود یک روز او خمسین الف
- M5:2180 قدر هر روزی ز عمر مرد کار باشد از سال جهان پنجه هزار
- M5:2181 عقلها زین سر بود بیرون در زهرهٔ وهم ار بدرد گو بدر
- M5:2182 ترس مویی نیست اندر پیش عشق جمله قربانند اندر کیش عشق
- M5:2183 عشق وصف ایزدست اما که خوف وصف بندهٔ مبتلای فرج و جوف
- M5:2184 چون یحبون بخواندی در نبی با یحبوهم قرین در مطلبی
- M5:2185 پس محبت وصف حق دان عشق نیز خوف نبود وصف یزدان ای عزیز
- M5:2186 وصف حق کو وصف مشتی خاک کو وصف حادث کو و وصف پاک کو
- M5:2187 شرح عشق ار من بگویم بر دوام صد قیامت بگذرد و آن ناتمام
- M5:2188 زانک تاریخ قیامت را حدست حد کجا آنجا که وصف ایزدست
- M5:2189 عشق را پانصد پرست و هر پری از فراز عرش تا تحتالثری
- M5:2190 زاهد با ترس میتازد به پا عاشقان پرانتر از برق و هوا
- M5:2191 کی رسند این خایفان در گرد عشق که آسمان را فرش سازد درد عشق
- M5:2192 جز مگر آید عنایتهای ضو کز جهان و زین روش آزاد شو
- M5:2193 از قش خود وز دش خود باز ره که سوی شه یافت آن شهباز ره
- M5:2194 این قش و دش هست جبر و اختیار از ورای این دو آمد جذب یار
- M5:2195 چون رسید آن زن به خانه در گشاد بانگ در در گوش ایشان در فتاد
- M5:2196 آن کنیزک جست آشفته ز ساز مرد بر جست و در آمد در نماز
- M5:2197 زن کنیزک را پژولیده بدید درهم و آشفته و دنگ و مرید
- M5:2198 شوی خود را دید قایم در نماز در گمان افتاد زن زان اهتزاز
- M5:2199 شوی را برداشت دامن بیخطر دید آلودهٔ منی خصیه و ذکر
- M5:2200 از ذکر باقی نطفه میچکید ران و زانو گشت آلوده و پلید
- M5:2201 بر سرش زد سیلی و گفت ای مهین خصیهٔ مرد نمازی باشد این؟!
- M5:2202 لایق ذکر و نمازست این ذکر؟ وین چنین ران و زهار پر قذر؟
- M5:2203 نامهٔ پر ظلم و فسق و کفر و کین لایقست انصاف ده اندر یمین
- M5:2204 گر بپرسی گبر را کاین آسمان آفریدهٔ کیست وین خلق و جهان
- M5:2205 گوید او کاین آفریدهٔ آن خداست که آفرینش بر خداییاش گواست
- M5:2206 کفر و فسق و استم بسیار او هست لایق با چنین اقرار او
- M5:2207 هست لایق با چنین اقرار راست آن فضیحتها و آن کردار کاست
- M5:2208 فعل او کرده دروغ آن قول را تا شد او لایق عذاب هول را
- M5:2209 روز محشر هر نهان پیدا شود هم ز خود هر مجرمی رسوا شود
- M5:2210 دست و پا بدهد گواهی با بیان بر فساد او به پیش مستعان
- M5:2211 دست گوید من چنین دزدیدهام لب بگوید من چنین پرسیدهام
- M5:2212 پای گوید من شدهستم تا منی فرج گوید من بکردهستم زنی
- M5:2213 چشم گوید کردهام غمزهٔ حرام گوش گوید چیدهام سوء الکلام
- M5:2214 پس دروغ آمد ز سر تا پای خویش که دروغش کرد هم اعضای خویش
- M5:2215 آنچنان که در نماز با فروغ از گواهی خصیه شد زرقش دروغ
- M5:2216 پس چنان کن فعل که آن خود بیزبان باشد اشهد گفتن و عین بیان
- M5:2217 تا همه تن عضو عضوت ای پسر گفته باشد اشهد اندر نفع و ضر
- M5:2218 رفتن بنده پی خواجه گواست که منم محکوم و این مولای ماست
- M5:2219 گر سیه کردی تو نامهٔ عمر خویش توبه کن زانها که کردستی تو پیش
- M5:2220 عمر اگر بگذشت بیخش این دمست آب توبهش ده اگر او بینمست
- M5:2221 بیخ عمرت را بده آب حیات تا درخت عمر گردد با نبات
- M5:2222 جمله ماضیها ازین نیکو شوند زهر پارینه ازین گردد چو قند
- M5:2223 سیئاتت را مبدل کرد حق تا همه طاعت شود آن ما سبق
- M5:2224 خواجه بر توبهٔ نصوحی خوش بِتَن کوششی کن هم به جان و هم به تن
- M5:2225 شرح این توبهٔ نصوح از من شنو بگرویدستی و لیک از نو گرو
❋