دفتر ۶ · 13 beyts
بخش ۱۰۳ - حکایت آن پادشاه و وصیت کردن او سه پسر خویش را کی درین سفر در ممالک من فلان جا چنین ترتیب نهید و فلان جا چنین نواب نصب کنید اما الله الله به فلان قلعه مروید و گرد آن مگردید
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M6:3581 بود شاهی شاه را بد سه پسر هر سه صاحبفطنت و صاحبنظر
- M6:3582 هر یکی از دیگری استودهتر در سخا و در وغا و کر و فر
- M6:3583 پیش شه شهزادگان استاده جمع قرة العینان شه همچون سه شمع
- M6:3584 از ره پنهان ز عینین پسر میکشید آبی نخیل آن پدر
- M6:3585 تا ز فرزند آب این چشمه شتاب میرود سوی ریاض مام و باب
- M6:3586 تازه میباشد ریاض والدین گشته جاری عینشان زین هر دو عین
- M6:3587 چون شود چشمه ز بیماری علیل خشک گردد برگ و شاخ آن نخیل
- M6:3588 خشکی نخلش همیگوید پدید که ز فرزندان شجر نم میکشید
- M6:3589 ای بسا کاریز پنهان همچنین متصل با جانتان یا غافلین
- M6:3590 ای کشیده ز آسمان و از زمین مایهها تا گشته جسم تو سمین
- M6:3591 عاریهست این کم همیباید فشارد کانچ بگرفتی همیباید گزارد
- M6:3592 جز نفخت کان ز وهاب آمدست روح را باش آن دگرها بیهدست
- M6:3593 بیهده نسبت به جان میگویمش نی بنسبت با صنیع محکمش
❋