دفتر ۶ · 66 beyts
بخش ۱۱۳ - ذکر آن پادشاه که آن دانشمند را به اکراه در مجلس آورد و بنشاند ساقی شراب بر دانشمند عرضه کرد ساغر پیش او داشت رو بگردانید و ترشی و تندی آغاز کرد شاه ساقی را گفت کی هین در طبعش آر ساقی چندی بر سرش کوفت و شرابش در خورد داد الی آخره
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M6:3912 پادشاهی مست اندر بزم خوش میگذشت آن یک فقیهی بر درش
- M6:3913 کرد اشارت کش درین مجلس کشید وان شراب لعل را با او چشید
- M6:3914 پس کشیدندش به شه بیاختیار شست در مجلس ترش چون زهر و مار
- M6:3915 عرضه کردش می نپذرفت او به خشم از شه و ساقی بگردانید چشم
- M6:3916 که به عمر خود نخوردستم شراب خوشتر آید از شرابم زهر ناب
- M6:3917 هین به جای می به من زهری دهید تا من از خویش و شما زین وا رهید
- M6:3918 می نخورده عربده آغاز کرد گشته در مجلس گران چون مرگ و درد
- M6:3919 همچو اهل نفس و اهل آب و گل در جهان بنشسته با اصحاب دل
- M6:3920 حق ندارد خاصگان را در کمون از می احرار جز در یشربون
- M6:3921 عرضه میدارند بر محجوب جام حس نمییابد از آن غیر کلام
- M6:3922 رو همی گرداند از ارشادشان که نمیبیند به دیده دادشان
- M6:3923 گر ز گوشش تا به حلقش ره بدی سر نصح اندر درونشان در شدی
- M6:3924 چون همه نارست جانش نیست نور که افکند در نار سوزان جز قشور
- M6:3925 مغز بیرون ماند و قشر گفت رفت کی شود از قشر معده گرم و زفت
- M6:3926 نار دوزخ جز که قشر افشار نیست نار را با هیچ مغزی کار نیست
- M6:3927 ور بود بر مغز ناری شعلهزن بهر پختن دان نه بهر سوختن
- M6:3928 تا که باشد حق حکیم این قاعده مستمر دان در گذشته و نامده
- M6:3929 مغز نغز و قشرها مغفور ازو مغز را پس چون بسوزد دور ازو
- M6:3930 از عنایت گر بکوبد بر سرش اشتها آید شراب احمرش
- M6:3931 ور نکوبد ماند او بستهدهان چون فقیه از شرب و بزم این شهان
- M6:3932 گفت شه با ساقیش ای نیکپی چه خموشی ده به طبعش آر هی
- M6:3933 هست پنهان حاکمی بر هر خرد هرکه را خواهد به فن از سر برد
- M6:3934 آفتاب مشرق و تنویر او چون اسیران بسته در زنجیر او
- M6:3935 چرخ را چرخ اندر آرد در زمن چون بخواند در دماغش نیم فن
- M6:3936 عقل کو عقل دگر را سخره کرد مهره زو دارد ویست استاد نرد
- M6:3937 چند سیلی بر سرش زد گفت گیر در کشید از بیم سیلی آن زحیر
- M6:3938 مست گشت و شاد و خندان شد چو باغ در ندیمی و مضاحک رفت و لاغ
- M6:3939 شیرگیر و خوش شد انگشتک بزد سوی مبرز رفت تا میزک کند
- M6:3940 یک کنیزک بود در مبرز چو ماه سخت زیبا و ز قرناقان شاه
- M6:3941 چون بدید او را دهانش باز ماند عقل رفت و تن ستمپرداز ماند
- M6:3942 عمرها بوده عزب مشتاق و مست بر کنیزک در زمان در زد دو دست
- M6:3943 بس طپید آن دختر و نعره فراشت بر نیامد با وی و سودی نداشت
- M6:3944 زن به دست مرد در وقت لقا چون خمیر آمد به دست نانبا
- M6:3945 بسرشد گاهیش نرم و گه درشت زو بر آرد چاق چاقی زیر مشت
- M6:3946 گاه پهنش واکشد بر تختهای درهمش آرد گهی یک لختهای
- M6:3947 گاه در وی ریزد آب و گه نمک از تنور و آتشش سازد محک
- M6:3948 این چنین پیچند مطلوب و طلوب اندرین لعبند مغلوب و غلوب
- M6:3949 این لعب تنها نه شو را با زنست هر عشیق و عاشقی را این فنست
- M6:3950 از قدیم و حادث و عین و عرض پیچشی چون ویس و رامین مفترض
- M6:3951 لیک لعب هر یکی رنگی دگر پیچش هر یک ز فرهنگی دگر
- M6:3952 شوی و زن را گفته شد بهر مثیل که مکن ای شوی زن را بد گسیل
- M6:3953 آن شب گردک نه ینگا دست او خوش امانت داد اندر دست تو
- M6:3954 کانچ با او تو کنی ای معتمد از بد و نیکی خدا با تو کند
- M6:3955 حاصل اینجا این فقیه از بیخودی نه عفیفی ماندش و نه زاهدی
- M6:3956 آن فقیه افتاد بر آن حورزاد آتش او اندر آن پنبه فتاد
- M6:3957 جان به جان پیوست و قالبها چخید چون دو مرغ سربریده میطپید
- M6:3958 چه سقایه چه ملک چه ارسلان چه حیا چه دین چه بیم و خوف جان
- M6:3959 چشمشان افتاده اندر عین و غین نه حسن پیداست اینجا نه حسین
- M6:3960 شد دراز و کو طریق بازگشت انتظار شاه هم از حد گذشت
- M6:3961 شاه آمد تا ببیند واقعه دید آنجا زلزلهٔ القارعه
- M6:3962 آن فقیه از بیم برجست و برفت سوی مجلس جام را بربود تفت
- M6:3963 شه چو دوزخ پر شرار و پر نکال تشنهٔ خون دو جفت بدفعال
- M6:3964 چون فقیهش دید رخ پر خشم و قهر تلخ و خونی گشته همچون جام زهر
- M6:3965 بانگ زد بر ساقیش که ای گرمدار چه نشستی خیره ده در طبعش آر
- M6:3966 خنده آمد شاه را گفت ای کیا آمدم با طبع آن دختر ترا
- M6:3967 پادشاهم کار من عدلست و داد زان خورم که یار را جودم بداد
- M6:3968 آنچ آن را من ننوشم همچو نوش کی دهم در خورد یار و خویش و توش
- M6:3969 زان خورانم من غلامان را که من میخورم بر خوان خاص خویشتن
- M6:3970 زان خورانم بندگان را از طعام که خورم من خود ز پخته یا ز خام
- M6:3971 من چو پوشم از خز و اطلس لباس زان بپوشانم حشم را نه پلاس
- M6:3972 شرم دارم از نبی ذو فنون البسوهم گفت مما تلبسون
- M6:3973 مصطفی کرد این وصیت با بنون اطعموا الاذناب مما تاکلون
- M6:3974 دیگران را بس به طبع آوردهای در صبوری چست و راغب کردهای
- M6:3975 هم به طبعآور بمردی خویش را پیشوا کن عقل صبراندیش را
- M6:3976 چون قلاووزی صبرت پر شود جان به اوج عرش و کرسی بر شود
- M6:3977 مصطفی بین که چو صبرش شد براق بر کشانیدش به بالای طباق
❋