دفتر ۶ · 36 beyts
بخش ۱۶ - حواله کردن مرغ گرفتاری خود را در دام به فعل و مکر و زرق زاهد و جواب زاهد مرغ را
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M6:557 گفت آن مرغ این سزای او بود که فسون زاهدان را بشنود
- M6:558 گفت زاهد نه سزای آن نشاف کو خورد مال یتیمان از گزاف
- M6:559 بعد از آن نوحهگری آغاز کرد که فخ و صیاد لرزان شد ز درد
- M6:560 کز تناقضهای دل پشتم شکست بر سرم جانا بیا میمال دست
- M6:561 زیر دست تو سرم را راحتیست دست تو در شکربخشی آیتیست
- M6:562 سایهٔ خود از سر من برمدار بیقرارم بیقرارم بیقرار
- M6:563 خوابها بیزار شد از چشم من در غمت ای رشک سرو و یاسمن
- M6:564 گر نیم لایق چه باشد گر دمی ناسزایی را بپرسی در غمی
- M6:565 مر عدم را خود چه استحقاق بود که برو لطفت چنین درها گشود
- M6:566 خاک گرگین را کرم آسیب کرد ده گهر از نور حس در جیب کرد
- M6:567 پنج حس ظاهر و پنج نهان که بشر شد نطفهٔ مرده از آن
- M6:568 توبه بی توفیقت ای نور بلند چیست جز بر ریش توبه ریشخند
- M6:569 سبلتان توبه یک یک بر کنی توبه سایهست و تو ماه روشنی
- M6:570 ای ز تو ویران دکان و منزلم چون ننالم چون بیفشاری دلم
- M6:571 چون گریزم زانک بی تو زنده نیست بی خداوندیت بود بنده نیست
- M6:572 جان من بستان تو ای جان را اصول زانک بیتو گشتهام از جان ملول
- M6:573 عاشقم من بر فن دیوانگی سیرم از فرهنگی و فرزانگی
- M6:574 چون بدرد شرم گویم راز فاش چند ازین صبر و زحیر و ارتعاش
- M6:575 در حیا پنهان شدم همچون سجاف ناگهان بجهم ازین زیر لحاف
- M6:576 ای رفیقان راهها را بست یار آهوی لنگیم و او شیر شکار
- M6:577 جز که تسلیم و رضا کو چارهای در کف شیر نری خونخوارهای
- M6:578 او ندارد خواب و خور چون آفتاب روحها را میکند بیخورد و خواب
- M6:579 که بیا من باش یا همخوی من تا ببینی در تجلی روی من
- M6:580 ور ندیدی چون چنین شیدا شدی خاک بودی طالب احیا شدی
- M6:581 گر ز بیسویت ندادست او علف چشم جانت چون بماندست آن طرف
- M6:582 گربه بر سوراخ زان شد معتکف که از آن سوراخ او شد معتلف
- M6:583 گربهٔ دیگر همیگردد به بام کز شکار مرغ یابید او طعام
- M6:584 آن یکی را قبله شد جولاهگی وآن یکی حارس برای جامگی
- M6:585 وان یکی بیکار و رو در لامکان که از آن سو دادیش تو قوت جان
- M6:586 کار او دارد که حق را شد مرید بهر کار او ز هر کاری برید
- M6:587 دیگران چون کودکان این روز چند تا شب ترحال بازی میکنند
- M6:588 خوابناکی کو ز یقظت میجهد دایهٔ وسواس عشوهش میدهد
- M6:589 رو بخسپ ای جان که نگذاریم ما که کسی از خواب بجهاند ترا
- M6:590 هم تو خود را بر کنی از بیخ خواب همچو تشنه که شنود او بانگ آب
- M6:591 بانگ آبم من به گوش تشنگان همچو باران میرسم از آسمان
- M6:592 بر جه ای عاشق برآور اضطراب بانگ آب و تشنه و آنگاه خواب
❋