دفتر ۶ · 50 beyts
بخش ۱۷ - حکایت آن عاشق کی شب بیامد بر امید وعدهٔ معشوق بدان وثاقی کی اشارت کرده بود و بعضی از شب منتظر ماند و خوابش بربود معشوق آمد بهر انجاز وعده او را خفته یافت جیبش پر جوز کرد و او را خفته گذاشت و بازگشت
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M6:593 عاشقی بودست در ایام پیش پاسبان عهد اندر عهد خویش
- M6:594 سالها در بند وصل ماه خود شاهمات و مات شاهنشاه خود
- M6:595 عاقبت جوینده یابنده بود که فرج از صبر زاینده بود
- M6:596 گفت روزی یار او که امشب بیا که بپختم از پی تو لوبیا
- M6:597 در فلان حجره نشین تا نیمشب تا بیایم نیمشب من بی طلب
- M6:598 مرد قربان کرد و نانها بخش کرد چون پدید آمد مهش از زیر گرد
- M6:599 شب در آن حجره نشست آن گرمدار بر امید وعدهٔ آن یار غار
- M6:600 بعد نصف اللیل آمد یار او صادق الوعدانه آن دلدار او
- M6:601 عاشق خود را فتاده خفته دید اندکی از آستین او درید
- M6:602 گردکانی چندش اندر جیب کرد که تو طفلی گیر این میباز نرد
- M6:603 چون سحر از خواب عاشق بر جهید آستین و گردکانها را بدید
- M6:604 گفت شاه ما همه صدق و وفاست آنچ بر ما میرسد آن هم ز ماست
- M6:605 ای دل بیخواب ما زین ایمنیم چون حرس بر بام چوبک میزنیم
- M6:606 گردکان ما درین مطحن شکست هر چه گوییم از غم خود اندکست
- M6:607 عاذلا چند این صلای ماجرا پند کم ده بعد ازین دیوانه را
- M6:608 من نخواهم عشوهٔ هجران شنود آزمودم چند خواهم آزمود
- M6:609 هرچه غیر شورش و دیوانگیست اندرین ره دوری و بیگانگیست
- M6:610 هین بنه بر پایم آن زنجیر را که دریدم سلسلهٔ تدبیر را
- M6:611 غیر آن جعد نگار مقبلم گر دو صد زنجیر آری بگسلم
- M6:612 عشق و ناموس ای برادر راست نیست بر در ناموس ای عاشق مَایست
- M6:613 وقت آن آمد که من عریان شوم نقش بگذارم سراسر جان شوم
- M6:614 ای عدوّ شرم و اندیشه بیا که دریدم پردهٔ شرم و حیا
- M6:615 ای ببسته خواب جان از جادوی سختدل یارا که در عالم توی
- M6:616 هین گلوی صبر می گیر و فشار تا خنک گردد دل عشق ای سوار
- M6:617 تا نسوزم کی خنک گردد دلش ای دل ما خاندان و منزلش
- M6:618 خانهٔ خود را همیسوزی بسوز کیست آن کس کت بگوید لایجوز
- M6:619 خوش بسوز این خانه را ای شیر مست خانهٔ عاشق چنین اولیترست
- M6:620 بعد ازین این سوز را قبله کنم زانکه شمعم بسوزش روشنم
- M6:621 خواب را بگذار امشب ای پدر یک شبی بر کوی بیخوابان گذر
- M6:622 بنگر اینها را که مجنون گشتهاند همچو پروانه بوصلت کشتهاند
- M6:623 بنگر این کشتی خلقان غرق عشق اژدهایی گشت گویی حلق عشق
- M6:624 اژدهایی ناپدید دلربا عقل همچون کوه را او کهربا
- M6:625 عقل هر عطار کآگه شد ازو طبلهها را ریخت اندر آب جو
- M6:626 رو کزین جو برنیایی تا ابد لم یکن حقا له کفوا احد
- M6:627 ای مزوّر چشم بگشای و ببین چند گویی میندانم آن و این
- M6:628 از وبای زرق و محرومی بر آ در جهان حی و قیومی در آ
- M6:629 تا نمیبینم همیبینم شود وین ندانمهات میدانم بود
- M6:630 بگذر از مستی و مستیبخش باش زین تلوّن نقل کن در استواش
- M6:631 چند نازی تو بدین مستی بس است بر سر هر کوی چندان مست هست
- M6:632 گر دو عالم پر شود سرمست یار جمله یک باشند و آن یک نیست خوار
- M6:633 این ز بسیاری نیابد خواریی خوار که بود تنپرستی ناریی
- M6:634 گر جهان پر شد ز نور آفتاب کی بود خوار آن تف خوشالتهاب
- M6:635 لیک با این جمله بالاتر خرام چونک ارض الله واسع بود و رام
- M6:636 گرچه این مستی چو باز اشهبست برتر از وی در زمین قدس هست
- M6:637 رو سرافیلی شو اندر امتیاز در دمندهٔ روح و مست و مستساز
- M6:638 مست را چون دل مزاح اندیشه شد این ندانم و آن ندانم پیشه شد
- M6:639 این ندانم وان ندانم بهر چیست تا بگویی آنک میدانیم کیست
- M6:640 نفی بهر ثبت باشد در سخن نفی بگذار و ز ثبت آغاز کن
- M6:641 نیست این و نیست آن هین واگذار آنک آن هستست آن را پیش آر
- M6:642 نفی بگذار و همان هستی پرست این در آموز ای پدر زان ترک مست
❋