Read› Daftar 6› Section 30 ← previous · next →

بخش ۳۰ - خندیدن جهود و پنداشتن کی صدیق مغبونست درین عقد

The Jew laughs, believing Siddiq has been defrauded in this transaction.

  1. M6:1034 قهقهه زد آن جهود سنگ‌دلاز سر افسوس و طنز و غش و غل ❋
  2. M6:1035 گفت صدیقش که این خنده چه بوددر جواب پرسش او خنده فزود ❋
  3. M6:1036 گفت اگر جدت نبودی و غرامدر خریداری این اسود غلام ❋
  4. M6:1037 من ز استیزه نمی‌جوشیدمیخود به عشر اینش بفروشیدمی ❋
  5. M6:1038 کو به نزد من نیرزد نیم دانگتو گران کردی بهایش را به بانگ ❋
  6. M6:1039 پس جوابش داد صدیق ای غبیگوهری دادی به جوزی چون صبی ❋
  7. M6:1040 کو به نزد من همی‌ارزد دو کونمن به جانش ناظرستم تو به لون ❋
  8. M6:1041 زر سرخست او سیه‌تاب آمدهاز برای رشک این احمق‌کده ❋
  9. M6:1042 دیدهٔ این هفت رنگ جسمهادر نیابد زین نقاب آن روح را ❋
  10. M6:1043 گر مکیسی کردیی در بیع بیشدادمی من جمله ملک و مال خویش ❋
  11. M6:1044 ور مکاس افزودیی من ز اهتمامدامنی زر کردمی از غیر وام
  12. M6:1045 سهل دادی زانک ارزان یافتیدر ندیدی حقه را نشکافتی ❋
  13. M6:1046 حقه سربسته جهل تو بدادزود بینی که چه غبنت اوفتاد ❋
  14. M6:1047 حقهٔ پر لعل را دادی به بادهم‌چو زنگی در سیه‌رویی تو شاد ❋
  15. M6:1048 عاقبت وا حسرتا گویی بسیبخت و دولت را فروشد خود کسی ❋
  16. M6:1049 بخت با جامهٔ غلامانه رسیدچشم بدبختت به جز ظاهر ندید ❋
  17. M6:1050 او نمودت بندگی خویشتنخوی زشتت کرد با او مکر و فن ❋
  18. M6:1051 این سیه‌اسرار تن‌اسپید رابت‌پرستانه بگیر ای ژاژخا ❋
  19. M6:1052 این ترا و آن مرا بردیم سودهین لکم دین ولی دین ای جهود ❋
  20. M6:1053 خود سزای بت‌پرستان این بودجلش اطلس اسپ او چوبین بود ❋
  21. M6:1054 هم‌چو گور کافران پر دود و ناروز برون بر بسته صد نقش و نگار ❋
  22. M6:1055 هم‌چو مال ظالمان بیرون جمالوز درونش خون مظلوم و وبال ❋
  23. M6:1056 چون منافق از برون صوم و صلاتوز درون خاک سیاه بی‌نبات ❋
  24. M6:1057 هم‌چو ابری خالیی پر قر و قرنه درو نفع زمین نه قوت بر ❋
  25. M6:1058 هم‌چو وعدهٔ مکر و گفتار دروغآخرش رسوا و اول با فروغ ❋
  26. M6:1059 بعد از آن بگرفت او دست بلالآن ز زخم ضرس محنت چون خلال ❋
  27. M6:1060 شد خلالی در دهانی راه یافتجانب شیرین‌زبانی می‌شتافت ❋
  28. M6:1061 چون بدید آن خسته روی مصطفیخر مغشیا فتاد او بر قفا ❋
  29. M6:1062 تا بدیری بی‌خود و بی‌خویش ماندچون به خویش آمد ز شادی اشک راند ❋
  30. M6:1063 مصطفی‌اش در کنار خود کشیدکس چه داند بخششی کو را رسید ❋
  31. M6:1064 چون بود مسی که بر اکسیر زدمفلسی بر گنج پر توفیر زد ❋
  32. M6:1065 ماهی پژمرده در بحر اوفتادکاروان گم شده زد بر رشاد ❋
  33. M6:1066 آن خطاباتی که گفت آن دم نبیگر زند بر شب بر آید از شبی ❋
  34. M6:1067 روز روشن گردد آن شب چون صباحمن نتانم باز گفت آن اصطلاح ❋
  35. M6:1068 خود تو دانی که آفتابی در حملتا چه گوید با نبات و با دقل ❋
  36. M6:1069 خود تو دانی هم که آن آب زلالمی چه گوید با ریاحین و نهال ❋
  37. M6:1070 صنع حق با جمله اجزای جهانچون دم و حرفست از افسون‌گران ❋
  38. M6:1071 جذب یزدان با اثرها و سببصد سخن گوید نهان بی‌حرف و لب ❋
  39. M6:1072 نه که تاثیر از قدر معمول نیستلیک تاثیرش ازو معقول نیست ❋
  40. M6:1073 چون مقلد بود عقل اندر اصولدان مقلد در فروعش ای فضول ❋
  41. M6:1074 گر بپرسد عقل چون باشد مرامگو چنانک تو ندانی والسلام ❋