دفتر ۶ · 33 beyts
بخش ۸۵ - حکایت تعلق موش با چغز و بستن پای هر دو به رشتهای دراز و بر کشیدن زاغ موش را و معلق شدن چغز و نالیدن و پشیمانی او از تعلق با غیر جنس و با جنس خود ناساختن
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M6:2631 از قضا موشی و چغزی با وفا بر لب جو گشته بودند آشنا
- M6:2632 هر دو تن مربوط میقاتی شدند هر صباحی گوشهای میآمدند
- M6:2633 نرد دل با همدگر میباختند از وساوس سینه میپرداختند
- M6:2634 هر دو را دل از تلاقی متسع همدگر را قصهخوان و مستمع
- M6:2635 رازگویان با زبان و بیزبان الجماعه رحمه را تاویل دان
- M6:2636 آن اشر چون جفت آن شاد آمدی پنج ساله قصهاش یاد آمدی
- M6:2637 جوش نطق از دل نشان دوستیست بستگی نطق از بیالفتیست
- M6:2638 دل که دلبر دید کی ماند ترش بلبلی گل دید کی ماند خمش
- M6:2639 ماهی بریان ز آسیب خضر زنده شد در بحر گشت او مستقر
- M6:2640 یار را با یار چون بنشسته شد صد هزاران لوح سر دانسته شد
- M6:2641 لوح محفوظ است پیشانی یار راز کونینش نماید آشکار
- M6:2642 هادی راهست یار اندر قدوم مصطفی زین گفت اصحابی نجوم
- M6:2643 نجم اندر ریگ و دریا رهنماست چشم اندر نجم نه کو مقتداست
- M6:2644 چشم را با روی او میدار جفت گرد منگیزان ز راه بحث و گفت
- M6:2645 زانک گردد نجم پنهان زان غبار چشم بهتر از زبان با عثار
- M6:2646 تا بگوید او که وحیستش شعار کان نشاند گرد و ننگیزد غبار
- M6:2647 چون شد آدم مظهر وحی و وداد ناطقهٔ او علم الاسما گشاد
- M6:2648 نام هر چیزی چنانک هست آن از صحیفهٔ دل روی گشتش زبان
- M6:2649 فاش میگفتی زبان از ریتش جمله را خاصیت و ماهیتش
- M6:2650 آنچنان نامی که اشیا را سزد نه چنانک حیز را خواند اسد
- M6:2651 نوح نهصد سال در راه سوی بود هر روزیش تذکیر نوی
- M6:2652 لعل او گویا ز یاقوت القلوب نه رساله خوانده نه قوت القلوب
- M6:2653 وعظ را ناموخته هیچ از شروح بلک ینبوع کشوف و شرح روح
- M6:2654 زان میی کان می چو نوشیده شود آب نطق از گنگ جوشیده شود
- M6:2655 طفل نوزاده شود حبر فصیح حکمت بالغ بخواند چون مسیح
- M6:2656 از کهی که یافت زان می خوشلبی صد غزل آموخت داود نبی
- M6:2657 جمله مرغان ترک کرده چیک چیک همزبان و یار داود ملیک
- M6:2658 چه عجب که مرغ گردد مست او هم شنود آهن ندای دست او
- M6:2659 صرصری بر عاد قتالی شده مر سلیمان را چو حمالی شده
- M6:2660 صرصری میبرد بر سر تخت شاه هر صباح و هر مسا یک ماهه راه
- M6:2661 هم شده حمال و هم جاسوس او گفت غایب را کنان محسوس او
- M6:2662 باد دم که گفت غایب یافتی سوی گوش آن ملک بشتافتی
- M6:2663 که فلانی این چنین گفت این زمان ای سلیمان مه صاحبقران
❋