دفتر ۶  ·  105 beyts

بخش ۸۹ - حکایت شب دزدان کی سلطان محمود شب در میان ایشان افتاد کی من یکی‌ام از شما و بر احوال ایشان مطلع شدن الی آخره

با این بخش گفت‌وگو کن — ask the Masnavi about this section

پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →
  1. M6:2815 شب چو شه محمود برمی‌گشت فرد با گروهی قوم دزدان باز خورد
  2. M6:2816 پس بگفتندش کیی ای بوالوفا گفت شه من هم یکی‌ام از شما
  3. M6:2817 آن یکی گفت ای گروه مکر کیش تا بگوید هر یکی فرهنگ خویش
  4. M6:2818 تا بگوید با حریفان در سمر کو چه دارد در جبلت از هنر
  5. M6:2819 آن یکی گفت ای گروه فن‌فروش هست خاصیت مرا اندر دو گوش
  6. M6:2820 که بدانم سگ چه می‌گوید به بانگ قوم گفتندش ز دیناری دو دانگ
  7. M6:2821 آن دگر گفت ای گروه زرپرست جمله خاصیت مرا چشم اندرست
  8. M6:2822 هر که را شب بینم اندر قیروان روز بشناسم من او را بی‌گمان
  9. M6:2823 گفت یک خاصیتم در بازو است که زنم من نقبها با زور دست
  10. M6:2824 گفت یک خاصیتم در بینی است کار من در خاکها بوبینی است
  11. M6:2825 سرالناس معادن داد دست که رسول آن را پی چه گفته است
  12. M6:2826 من ز خاک تن بدانم کاندر آن چند نقدست و چه دارد او ز کان
  13. M6:2827 در یکی کان زر بی‌اندازه درج وان دگر دخلش بود کمتر ز خرج
  14. M6:2828 هم‌چو مجنون بو کنم من خاک را خاک لیلی را بیابم بی‌خطا
  15. M6:2829 بو کنم دانم ز هر پیراهنی گر بود یوسف و گر آهرمنی
  16. M6:2830 هم‌چو احمد که برد بو از یمن زان نصیبی یافت این بینی من
  17. M6:2831 که کدامین خاک همسایهٔ زرست یا کدامین خاک صفر و ابترست
  18. M6:2832 گفت یک نک خاصیت در پنجه‌ام که کمندی افکنم طول علم
  19. M6:2833 هم‌چو احمد که کمند انداخت جانش تا کمندش برد سوی آسمانش
  20. M6:2834 گفت حقش ای کمندانداز بیت آن ز من دان ما رمیت اذ رمیت
  21. M6:2835 پس بپرسیدند زان شه کای سند مر ترا خاصیت اندر چه بود
  22. M6:2836 گفت در ریشم بود خاصیتم که رهانم مجرمان را از نقم
  23. M6:2837 مجرمان را چون به جلادان دهند چون بجنبد ریش من زیشان رهند
  24. M6:2838 چون بجنبانم به رحمت ریش را طی کنند آن قتل و آن تشویش را
  25. M6:2839 قوم گفتندش که قطب ما توی که خلاص روز محنتمان شوی
  26. M6:2840 چون سگی بانگی بزد از سوی راست گفت می‌گوید که سلطان با شماست
  27. M6:2841 خاک بو کرد آن دگر از ربوه‌ای گفت این هست از وثاق بیوه‌ای
  28. M6:2842 پس کمند انداخت استاد کمند تا شدند آن سوی دیوار بلند
  29. M6:2843 جای دیگر خاک را چون بوی کرد گفت خاک مخزن شاهیست فرد
  30. M6:2844 نقب‌زن زد نقب در مخزن رسید هر یکی از مخزن اسبابی کشید
  31. M6:2845 بس زر و زربفت و گوهرهای زفت قوم بردند و نهان کردند تفت
  32. M6:2846 شه معین دید منزل‌گاهشان حلیه و نام و پناه و راهشان
  33. M6:2847 خویش را دزدید ازیشان بازگشت روز در دیوان بگفت آن سرگذشت
  34. M6:2848 پس روان گشتند سرهنگان مست تا که دزدان را گرفتند و ببست
  35. M6:2849 دست‌بسته سوی دیوان آمدند وز نهیب جان خود لرزان شدند
  36. M6:2850 چونک استادند پیش تخت شاه یار شبشان بود آن شاه چو ماه
  37. M6:2851 آنک چشمش شب بهرکه انداختی روز دیدی بی شکش بشناختی
  38. M6:2852 شاه را بر تخت دید و گفت این بود با ما دوش شب‌گرد و قرین
  39. M6:2853 آنک چندین خاصیت در ریش اوست این گرفت ما هم از تفتیش اوست
  40. M6:2854 عارف شه بود چشمش لاجرم بر گشاد از معرفت لب با حشم
  41. M6:2855 گفت و هو معکم این شاه بود فعل ما می‌دید و سرمان می‌شنود
  42. M6:2856 چشم من ره برد شب شه را شناخت جمله شب با روی ماهش عشق باخت
  43. M6:2857 امت خود را بخواهم من ازو کو نگرداند ز عارف هیچ رو
  44. M6:2858 چشم عارف دان امان هر دو کون که بدو یابید هر بهرام عون
  45. M6:2859 زان محمد شافع هر داغ بود که ز جز شه چشم او مازاغ بود
  46. M6:2860 در شب دنیا که محجوبست شید ناظر حق بود و زو بودش امید
  47. M6:2861 از الم نشرح دو چشمش سرمه یافت دید آنچ جبرئیل آن بر نتافت
  48. M6:2862 مر یتیمی را که سرمه حق کشد گردد او در یتیم با رشد
  49. M6:2863 نور او بر ذره‌ها غالب شود آن‌چنان مطلوب را طالب شود
  50. M6:2864 در نظر بودش مقامات العباد لاجرم نامش خدا شاهد نهاد
  51. M6:2865 آلت شاهد زبان و چشم تیز که ز شب‌خیزش ندارد سر گریز
  52. M6:2866 گر هزاران مدعی سر بر زند گوش قاضی جانب شاهد کند
  53. M6:2867 قاضیان را در حکومت این فنست شاهد ایشان را دو چشم روشنست
  54. M6:2868 گفت شاهد زان به جای دیده است کو بدیدهٔ بی‌غرض سر دیده است
  55. M6:2869 مدعی دیده‌ست اما با غرض پرده باشد دیدهٔ دل را غرض
  56. M6:2870 حق همی‌خواهد که تو زاهد شوی تا غرض بگذاری و شاهد شوی
  57. M6:2871 کین غرضها پردهٔ دیده بود بر نظر چون پرده پیچیده بود
  58. M6:2872 پس نبیند جمله را با طم و رم حبک الاشیاء یعمی و یصم
  59. M6:2873 در دلش خورشید چون نوری نشاند پیشش اختر را مقادیری نماند
  60. M6:2874 پس بدید او بی‌حجاب اسرار را سیر روح مؤمن و کفار را
  61. M6:2875 در زمین حق را و در چرخ سمی نیست پنهان‌تر ز روح آدمی
  62. M6:2876 باز کرد از رطب و یابس حق نورد روح را من امر ربی مهر کرد
  63. M6:2877 پس چو دید آن روح را چشم عزیز پس برو پنهان نماند هیچ چیز
  64. M6:2878 شاهد مطلق بود در هر نزاع بشکند گفتش خمار هر صداع
  65. M6:2879 نام حق عدلست و شاهد آن اوست شاهد عدلست زین رو چشم دوست
  66. M6:2880 منظر حق دل بود در دو سرا که نظر در شاهد آید شاه را
  67. M6:2881 عشق حق و سر شاهدبازیش بود مایهٔ جمله پرده‌سازیش
  68. M6:2882 پس از آن لولاک گفت اندر لقا در شب معراج شاهدباز ما
  69. M6:2883 این قضا بر نیک و بد حاکم بود بر قضا شاهد نه حاکم می‌شود
  70. M6:2884 شد اسیر آن قضا میر قضا شاد باش ای چشم‌تیز مرتضی
  71. M6:2885 عارف از معروف بس درخواست کرد کای رقیب ما تو اندر گرم و سرد
  72. M6:2886 ای مشیر ما تو اندر خیر و شر از اشارتهات دل‌مان بی‌خبر
  73. M6:2887 ای یرانا لانراه روز و شب چشم‌بند ما شده دید سبب
  74. M6:2888 چشم من از چشم‌ها بگزیده شد تا که در شب آفتابم دیده شد
  75. M6:2889 لطف معروف تو بود آن ای بهی پس کمال البر فی اتمامه
  76. M6:2890 یا رب اتمم نورنا فی الساهره وانجنا من مفضحات قاهره
  77. M6:2891 یار شب را روز مهجوری مده جان قربت‌دیده را دوری مده
  78. M6:2892 بعد تو مرگیست با درد و نکال خاصه بعدی که بود بعد الوصال
  79. M6:2893 آنک دیدستت مکن نادیده‌اش آب زن بر سبزهٔ بالیده‌اش
  80. M6:2894 من نکردم لا ابالی در روش تو مکن هم لاابالی در خلش
  81. M6:2895 هین مران از روی خود او را بعید آنک او یک‌باره آن روی تو دید
  82. M6:2896 دید روی جز تو شد غل گلو کل شیء ما سوی الله باطل
  83. M6:2897 باطل‌اند و می‌نمایندم رشد زانک باطل باطلان را می‌کشد
  84. M6:2898 ذره ذره کاندرین ارض و سماست جنس خود را هر یکی چون کهرباست
  85. M6:2899 معده نان را می‌کشد تا مستقر می‌کشد مر آب را تف جگر
  86. M6:2900 چشم جذاب بتان زین کویها مغز جویان از گلستان بویها
  87. M6:2901 زانک حس چشم آمد رنگ کش مغز و بینی می‌کشد بوهای خوش
  88. M6:2902 زین کششها ای خدای رازدان تو به جذب لطف خودمان ده امان
  89. M6:2903 غالبی بر جاذبان ای مشتری شاید ار درماندگان را وا خری
  90. M6:2904 رو به شه آورد چون تشنه به ابر آنک بود اندر شب قدر آن بدر
  91. M6:2905 چون لسان وجان او بود آن او آن او با او بود گستاخ‌گو
  92. M6:2906 گفت ما گشتیم چون جان بند طین آفتاب جان توی در یوم دین
  93. M6:2907 وقت آن شد ای شه مکتوم‌سیر کز کرم ریشی بجنبانی به خیر
  94. M6:2908 هر یکی خاصیت خود را نمود آن هنرها جمله بدبختی فزود
  95. M6:2909 آن هنرها گردن ما را ببست زان مناصب سرنگوساریم و پست
  96. M6:2910 آن هنر فی جیدنا حبل مسد روز مردن نیست زان فنها مدد
  97. M6:2911 جز همان خاصیت آن خوش‌حواس که به شب بد چشم او سلطان‌شناس
  98. M6:2912 آن هنرها جمله غول راه بود غیر چشمی کو ز شه آگاه بود
  99. M6:2913 شاه را شرم از وی آمد روز بار که به شب بر روی شه بودش نظار
  100. M6:2914 وان سگ آگاه از شاه وداد خود سگ کهفش لقب باید نهاد
  101. M6:2915 خاصیت در گوش هم نیکو بود کو به بانگ سگ ز شیر آگه شود
  102. M6:2916 سگ چو بیدارست شب چون پاسبان بی‌خبر نبود ز شبخیز شهان
  103. M6:2917 هین ز بدنامان نباید ننگ داشت هوش بر اسرارشان باید گماشت
  104. M6:2918 هر که او یک‌بار خود بدنام شد خود نباید نام جست و خام شد
  105. M6:2919 ای بسا زر که سیه‌تابش کنند تا شود آمن ز تاراج و گزند

↓ download .txt ↓ JSON