دفتر ۶ · 77 beyts
بخش ۹۴ - آمدن جعفر رضی الله عنه به گرفتن قلعه به تنهایی و مشورت کردن ملک آن قلعه در دفع او و گفتن آن وزیر ملک را کی زنهار تسلیم کن و از جهل تهور مکن کی این مرد میدست و از حق جمعیت عظیم دارد در جان خویش الی آخره
با این بخش گفتوگو کن — ask the Masnavi about this section
پرسش دلخواه دربارهٔ مثنوی… open Ask →- M6:3027 چونک جعفر رفت سوی قلعهای قلعه پیش کام خشکش جرعهای
- M6:3028 یک سواره تاخت تا قلعه بکر تا در قلعه ببستند از حذر
- M6:3029 زهره نه کس را که پیش آید به جنگ اهل کشتی را چه زهره با نهنگ
- M6:3030 روی آورد آن ملک سوی وزیر که چه چارهست اندرین وقت ای مشیر
- M6:3031 گفت آنک ترک گویی کبر و فن پیش او آیی به شمشیر و کفن
- M6:3032 گفت آخر نه یکی مردیست فرد گفت منگر خوار در فردی مرد
- M6:3033 چشم بگشا قلعه را بنگر نکو همچو سیمابست لرزان پیش او
- M6:3034 شسته در زین آنچنان محکمپیست گوییا شرقی و غربی با ویست
- M6:3035 چند کس همچون فدایی تاختند خویشتن را پیش او انداختند
- M6:3036 هر یکی را او بگرزی میفکند سر نگوسار اندر اقدام سمند
- M6:3037 داده بودش صنع حق جمعیتی که همیزد یک تنه بر امتی
- M6:3038 چشم من چون دید روی آن قباد کثرت اعداد از چشمم فتاد
- M6:3039 اختران بسیار و خورشید ار یکیست پیش او بنیاد ایشان مندکیست
- M6:3040 گر هزاران موش پیش آرند سر گربه را نه ترس باشد نه حذر
- M6:3041 کی به پیش آیند موشان ای فلان نیست جمعیت درون جانشان
- M6:3042 هست جمعیت به صورتها فشار جمع معنی خواه هین از کردگار
- M6:3043 نیست جمعیت ز بسیاری جسم جسم را بر باد قایم دان چو اسم
- M6:3044 در دل موش ار بدی جمعیتی جمع گشتی چند موش از حمیتی
- M6:3045 بر زدندی چون فدایی حملهای خویش را بر گربهٔ بیمهلهای
- M6:3046 آن یکی چشمش بکندی از ضراب وان دگر گوشش دریدی هم به ناب
- M6:3047 وان دگر سوراخ کردی پهلوش از جماعت گم شدی بیرون شوش
- M6:3048 لیک جمعیت ندارد جان موش بجهد از جانش به بانگ گربه هوش
- M6:3049 خشک گردد موش زان گربهٔ عیار گر بود اعداد موشان صد هزار
- M6:3050 از رمهٔ انبه چه غم قصاب را انبهی هش چه بندد خواب را
- M6:3051 مالک الملک است جمعیت دهد شیر را تا بر گلهٔ گوران جهد
- M6:3052 صد هزاران گور دهشاخ و دلیر چون عدم باشند پیش صول شیر
- M6:3053 مالک الملک است بدهد ملک حسن یوسفی را تا بود چون ماء مزن
- M6:3054 در رخی بنهد شعاع اختری که شود شاهی غلام دختری
- M6:3055 بنهد اندر روی دیگر نور خود که ببیند نیمشب هر نیک و بد
- M6:3056 یوسف و موسی ز حق بردند نور در رخ و رخسار و در ذات الصدور
- M6:3057 روی موسی بارقی انگیخته پیش رو او توبره آویخته
- M6:3058 نور رویش آنچنان بردی بصر که زمرد از دو دیدهٔ مار کر
- M6:3059 او ز حق در خواسته تا توبره گردد آن نور قوی را ساتره
- M6:3060 توبره گفت از گلیمت ساز هین کان لباس عارفی آمد امین
- M6:3061 کان کسا از نور صبری یافتست نور جان در تار و پودش تافتست
- M6:3062 جز چنین خرقه نخواهد شد صوان نور ما را بر نتابد غیر آن
- M6:3063 کوه قاف ار پیش آید بهرسد همچو کوه طور نورش بر درد
- M6:3064 از کمال قدرت ابدان رجال یافت اندر نور بیچون احتمال
- M6:3065 آنچ طورش بر نتابد ذرهای قدرتش جا سازد از قارورهای
- M6:3066 گشت مشکات و زجاجی جای نور که همیدرد ز نور آن قاف و طور
- M6:3067 جسمشان مشکات دان دلشان زجاج تافته بر عرش و افلاک این سراج
- M6:3068 نورشان حیران این نور آمده چون ستاره زین ضحی فانی شده
- M6:3069 زین حکایت کرد آن ختم رسل از ملیک لا یزال و لم یزل
- M6:3070 که نگنجیدم در افلاک و خلا در عقول و در نفوس با علا
- M6:3071 در دل مؤمن بگنجیدم چو ضیف بی ز چون و بی چگونه بی ز کیف
- M6:3072 تا به دلالی آن دل فوق و تحت یابد از من پادشاهیها و بخت
- M6:3073 بیچنین آیینه از خوبی من برنتابد نه زمین و نه زمن
- M6:3074 بر دو کون اسپ ترحم تاختیم پس عریض آیینهای بر ساختیم
- M6:3075 هر دمی زین آینه پنجاه عرس بشنو آیینه ولی شرحش مپرس
- M6:3076 حاصل این کزلبس خویشش پرده ساخت که نفوذ آن قمر را میشناخت
- M6:3077 گر بدی پرده ز غیر لبس او پاره گشتی گر بدی کوه دوتو
- M6:3078 ز آهنین دیوارها نافذ شدی توبره با نور حق چه فن زدی
- M6:3079 گشته بود آن توبره صاحب تفی بود وقت شور خرقهٔ عارفی
- M6:3080 زان شود آتش رهین سوخته کوست با آتش ز پیش آموخته
- M6:3081 وز هوا و عشق آن نور رشاد خود صفورا هر دو دیده باد داد
- M6:3082 اولا بر بست یک چشم و بدید نور روی او و آن چشمش پرید
- M6:3083 بعد از آن صبرش نماند و آن دگر بر گشاد و کرد خرج آن قمر
- M6:3084 همچنان مرد مجاهد نان دهد چون برو زد نور طاعت جان دهد
- M6:3085 پس زنی گفتش ز چشم عبهری که ز دستت رفت حسرت میخوری
- M6:3086 گفت حسرت میخورم که صد هزار دیده بودی تا همیکردم نثار
- M6:3087 روزن چشمم ز مه ویران شدست لیک مه چون گنج در ویران نشست
- M6:3088 کی گذارد گنج کین ویرانهام یاد آرد از رواق و خانهام
- M6:3089 نور روی یوسفی وقت عبور میفتادی در شباک هر قصور
- M6:3090 پس بگفتندی درون خانه در یوسفست این سو به سیران و گذر
- M6:3091 زانک بر دیوار دیدندی شعاع فهم کردندی پس اصحاب بقاع
- M6:3092 خانهای را کش دریچهست آن طرف دارد از سیران آن یوسف شرف
- M6:3093 هین دریچه سوی یوسف باز کن وز شکافش فرجهای آغاز کن
- M6:3094 عشقورزی آن دریچه کردنست کز جمال دوست سینه روشنست
- M6:3095 پس هماره روی معشوقه نگر این به دست تست بشنو ای پدر
- M6:3096 راه کن در اندرونها خویش را دور کن ادراک غیراندیش را
- M6:3097 کیمیا داری دوای پوست کن دشمنان را زین صناعت دوست کن
- M6:3098 چون شدی زیبا بدان زیبا رسی که رهاند روح را از بیکسی
- M6:3099 پرورش مر باغ جانها را نمش زنده کرده مردهٔ غم را دمش
- M6:3100 نه همه ملک جهان دون دهد صد هزاران ملک گوناگون دهد
- M6:3101 بر سر ملک جمالش داد حق ملکت تعبیر بیدرس و سبق
- M6:3102 ملکت حسنش سوی زندان کشید ملکت علمش سوی کیوان کشید
- M6:3103 شه غلام او شد از علم و هنر ملک علم از ملک حسن استودهتر
❋